صفحه ها
دسته
دوستان
دسترسی سریع
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 88089
تعداد نوشته ها : 220
تعداد نظرات : 25
Rss
طراح قالب
وحيد اسدي

در میان کشورهای خاورمیانه ایران تنها کشوری بود که از ابتدا سیاست همکاری پنهانی با اسرائیل را در پیش گرفته بود. در واقع روابط با اسرائیل، مناسبات ایران با کلیه همسایگانش را تحت الشعاع قرار می‌داد.

میزبان

در اسوان، بعد از ظهری گرم و مطبوع بود؛‌درست از همان روزهایی که پرستوها تا مسافتهای دور پرواز می‌کنند. شاه به آهستگی از هواپیما خارج شد و خسته و پژمرده می‌نمود؛ علی‌رغم سفارش مقامات مصری که باید با شاه سرنگون شده با احتیاط بیشتری رفتار شود، سادات قدم پیش نهاد تا گونه‌‌های او را ببوسد. به شاه گفت:« مطمئن باش محمد، تو در کشور خودت و در میان ملت خودت و برادرانت هستی.» چشمان شاه پر از اشک شد.
مصر همیشه این چنین خوش استقبال نبوده است. پس از آنکه ملک فاروق برادر زن اول شاه ضمن کودتای 1952 سرنگون شد،‌مصر تبدیل به مخالف شماره یک شاه در منطقه گردید. جانشین فاروق، جمال عبدالناصر سوسیالیست و انقلابی کوشید جهان عرب را متحد سازد. او نه تنها با اصل سلطنت شاه بلکه با سیاست خارجی او نیز بشدت مخالف بود.
در 1970 که انورسادات جانشین ناصر در ریاست جمهوری مصر شد،به تغییر دادن جهت سیاست مصر پرداخت. نزدیکی با ایران یکی از نتایج این تغییر جهت بود. یک سال پیش از این تاریخ سادات و شاه در کنفرانس سران کشورهای اسلامی در رباط که بمنظور اخذ تدابیر لازم برای حفاظت اماکن مقدسه تحت اشغال اسرائیل تشکیل شده بود، ابتدا با یکدیگر مناقشه کرده و سپس با یکدیگر دوست شده بودند. کنفرانس مزبور به دنبال آتش سوزی مسجد الاقصی به دست یک جهانگرد دیوانه تشکیل شد. سادات پاسخ شاه را به اعتراضاتش بسیار ضعیف دانست و آن را به زبان آورد. اما پس از آنکه شاه با اوقات تلخی به او جواب داد، سادات به فارسی به او گفت:« من رشته محبت تو پاره می‌کنم. شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم.» او همچنین دوست داشت به شاه خاطر نشان سازد که نخستین باری که او را دیده بود ضمن یک رژه نظامی در قاهره بمناسبت ازدواج محمدرضا با شاهزاده خانم فوزیه در 1939 بوده است. سادات با خنده می‌گفت: «شما در جایگاه مخصوص ایستاده بودید و من در صف رژه‌دهندگان از برابرتان گذشتم. فاصله بین ما دو نفر بظاهر بسیار کم ولی در باطن زیاد بود. شما ولیعهد یک مملکت بودید و من یک افسر جزء اهل دهکده‌ای که حتی اسم آن هرگز به گوشتان نخورده بود.»
سادات در اکتبر 1971 در تهران با شاه ملاقات کرد و هر یک از آندو دیگری را با دوستی و نظریات استراتژیکی خود تحت تاثیر قرار داد. شاه به یکی از وزیرانش گفت:« ما باید چیزهای زیادی از همدیگر بیاموزیم. او مردی است با وسعت نظر زیاد که می‌داند چه می‌خواهد.»
پس از آن، به نوشته خانم سادات،«آندو علاقه خاصی به هم پیدا کردند زیرا دو تمدن کهنسال خاورمیانه را رهبری می‌کردند - شاهنشاهی ایران 2500 سال سابقه داشت و تمدن مصر به 7000 سال عقب بر می‌گشت.»
از اواسط دهه 70 شاه کمکهای هنگفتی به مصر کرد. پس از سفر رسمی که سادات و همسرش در 1976 به ایران کردند، خانم سادات و ملکه با یکدیگر دوست شدند. در این سفر جهان سادات تحت تاثیر پیشرفتهای ایران قرار گرفت اما بعدا گفت که از ولخرجیهای نامعقول ثروتمندان ایرانی وحشت‌زده شده است. یکی از مقامات بلند پایه دولت، ضیافتی به افتخار شاه و ملکه و سادات و همسرش برپا کرد. به نظر خانم سادات پلکان خانه این شخص از بلور ساخته شده بود، چندین کیلو خاویار روی میزهای باغ نهاده بودند، به شاخه‌ها و تنه درختان میوه‌های مختلف آویخته بودند، موس شکلاتی در ظرفی به شکل قو عرضه شد ،چندین دسته ارکستر به نوازندگی مشغول بودند و فواره‌ها آب می‌پاشیدند، بشقاب ها از طلای ناب بود. او هیچ گاه در سراسر دنیا چنین افراط کاریهایی ندیده بود. وقتی که ضیافت را تکر کردند به شوهرش گفت: « احساس می کنم در این کشور انقلابی روی خواهد داد.» و گفت می‌خواهد به شاه هشدار بدهد ولی شوهرش قدغن کرد که چنین کاری بکند.
سادات نیز مانند شاه خودش را با کشورش یکی می‌دانست.( مخالفان اصطلاح « قاطی کردن» را بکار می‌بردند.) هر یک از آندو رویاهای عظیمی در سر می‌پروراندند. هیچکدام نتوانستند این رویاها را به واقعیت تبدیل کنند ولی خوب یا بد، هر کدام تاثیری ماندنی بر خاورمیانه گذاشتند.
سادات شاید بیش از هر رهبر شرقی در سالهای دهه 70 و 80 کوشید با یکی از خارق‌العاده‌ترین پدیده‌های دوران جدید کنار بیاید: تاسیس و توسعه کشور اسرائیل. می‌گفت امیدوار نیست سفرش به بیت‌المقدس در 1977 صلح ببار آورد ولی یک کمک شگفت‌انگیز و تکان دهنده به آرمان آشتی است.
در پاییز 1978 در حالی که در تهران قدرت از دست شاه بیرون می‌رفت و اغتشاشات علیه فرمانروایی او صفحه تلویزیون های آمریکا را پر کرده بود، سادات با مناخیم بگین و جیمی کارتر در تپه‌های مریلند خلوت کرده بود و در پر کردن شکافهای آنچه بعدها موافقتنامه کمپ دیوید نامیده شد تلاش می کردند. موافقتنامه مزبور در آن هنگام یک اقدام تاریخی و کمک به حل مسالمت‌آمیز مسئله خاورمیانه تلقی شد، اما در حقیقت به منزوی شدن انورسادات و مصر از بسیاری از رهبران و دولتهای عرب منجر گردید. در حالیکه درجهان غرب سادات به عنوان چهره‌ای که آماده فداکاری برای خاتمه دادن به مناقشه بین اعراب و اسرائیل در خاورمیانه است مورد ستایش قرار می‌گرفت،‌در خود خاورمیانه بعنوان خائن و متقلب محکوم می‌شد.
در این ماه های آخر رژیم شاه، جهان سادات دائما با فرح همسر شاه در تماس تلفنی بود. در ژانویه 1979 که انقلاب به اوج خود نزدیک شد، خانم سادات از ملکه و شاه برای سفر به قاهره دعوت کرد. ابتدا آنها نپذیرفتند. شاه گمان می‌کرد که امریکاییها از وجود سادات استفاده می‌کنند تا او را از کشور خارج سازند. اما پس از آنکه تصمیم به ترک ایران گرفت، دعوت را پذیرفت و قرار شد در سر راه آمریکا توقفی در اسوان داشته باشد.
امیر اصلان افشار رئیس کل تشریفات احساس کرد که در پس این تصمیم توطئه‌ای نهفته است. بعدها گفت:« تصور می‌کنم این یک توطئه آمریکایی‌ بود که شاه را به آمریکا راه ندهند. اندکی پیش از آنکه ایران را ترک کنیم شاه به من دستور داد به سادات تلفن بزنم. ولی تلفن در اعتصاب بود، و همینطور تلکس - حتی سفیر مصر نتوانست با قاهره تماس بگیرد. شاه گفت:« راه حلی پیدا کن.» در حدود ساعت ده یا یازده شب بود که از سفارت آمریکا تلفن شد...
«‌ما از طریق رادیو با حسنی مبارک معاون رئیس جمهوری مصر تماس گرفته‌ایم و‌آقای سادات پس فردا ساعت دو بعد از ظهر در اسوان منتظر شاه می باشد.» پس ملاحظه می‌کنید، آمریکاییها همه چیز را آماده ساخته بودند.»
نظر کاخ سفید متفاوت بود. گاری سیک دستیار زبیگنیو برژژینسکی در امور ایران نوشته است که تصمیم آخرین لحظه شاه به دیدار از مصر بکلی ترتیبات پیچیده‌ای را که برای ورودش به آمریکا داده شده بود در هم ریخت « و درباره نیات واقعی او شبهه‌هایی به وجود آورد.»
گزارشهایی به واشینگتن رسید که شاه امیدوار است با تکرار آنچه در 1953روی داده بود به سلطنت بازگردد.
سادات و شاه به اتفاق همسرانشان عازم هتل اوبروی شدند که در یک جزیره مصنوعی در وسط رود نیل بنا شده است. سادات دستور داده بود عکس های شاه را که از سفر سابقش باقی مانده بود در طول مسیر بیاویزند. وقتی شاه در اتومبیل قرار گرفت گریه سر داد. به سادات گفت افسرانش در فرودگاه گریسته و به وی التماس کرده بودند که کشور را ترک نکند. « احساس فرماندهی را دارم که از میدان جنگ گریخته است.»
به گفته خانم سادات، در آن هنگام شوهرش پیشنهاد کرد که نیروی هوائی و دریایی ایران در مصر پناه بدهد و اظهار داشت:« تا زمانی که اوضاع در ایران تثبیت نشده مصر حاضر است آنها را بپذیرد.» شاه پاسخ داد:«‌آمریکاییها اجازه این کار را نخواهند داد. آنها مرا مجبور به ترک کشورم کردند.» او در دنباله سخنانش برای سادات تعریف کرد که در فرودگاه سفیر آمریکا مرتب به ساعتش نگاه می‌کرد و گفت: « هر دقیقه‌ای که من در رفتن تاخیر کنم نه به نفع خودم خواهد بود و نه به نفع ایران.» (واقع امر این بود که ویلیام سالیوان سفیر آمریکا آن روز در فرودگاه حضور نداشت.) سادات از شنیدن این سخنان تکان خورد . بعدا به همسرش گفت که باور نمی کند شاه به هیچ قدرت خارجی اجازه داده باشد چنین نفوذی در کشوری داشته باشد.
شاه و همرهانش پنج روز در اسوان بسر بردند. ملاقات کنندگان زیادی نداشتند. یکی از اشخاصی که بوسیله تلفن تماس گرفت کنستانتین پادشاه سابق یونان، طرف توجه خاص فرح بود. او ملکه و شاه را در حالتی یافت که سخت تکان خورده بودند و در مورد اینکه چه باید بکنند بسیار پریشان خاطر و نامطمئن بودند.
شخصی دیگری که به تقاضای ملکه به اسوان آمد، یک فرانسوی با قیافه بسیار جوان و موهای مجعد کوتاه بود که در پس عینک اندکی گیج و مبهوت می‌نمود. او و یک پزشک ایرانی حتی‌المقدور بی‌سر و صدا از پاریس پرواز کرده بودند. مرد فرانسوی قبلا چندین بار چنین سفرهایی به تهران کرده بود و نیاز به رازداری کامل را درک می‌کرد.
نام او دکتر ژرژ فلاندرن بود و از پنج سال پیش سرطان شاه را معالجه می‌کرد. اما حتی خود شاه واقعا وسعت بیماری‌اش را نفهمیده بود.
وقتی این دو وارد اسوان شدند،‌در پیدا کردن هتل اوبروی دچار اشکال گردیدند. رودخانه تحت مراقبت بود و فقط اشخاص معدودی اجازه عبور از آن را داشتند. مرد فرانسوی از کافه‌ای در کنار نیل به هتل تلفن زد و ملکه را خواست با قدری شگفتی متوجه شد که بلافاصله ارتباط او را با ملکه برقرار کردند. به فرانسه گفت: «علیاحضرتا من هستم.»
ملکه صدای او را تشخیص داد و قایقی برایش فرستاد. دکتر فلاندرن تنها دو هفته پیش شاه را بدحال و عصبی در کارخ سلطنتی دیده بود. اما اکنون نسبتا آرام تر می‌نمود واز دیدن دکترش اظهار خوشوقتی کرد. فلاندرن شاه را معاینه کرد، نمونه خونش را گرفت و سپس آماده مراجعت شد. هیچ کس دیگری در میان اطرافیان شاه نمی‌دانست او کیست و برای چه منظوری آمده است.
ملاقات کننده دیگری نیز بود که او هم مانند دکتر فلاندن بی‌سر و صدا سفر کرد و مثل او برای شاه جنبه حیاتی داشت. این شخص محمد جعفر بهبهانیان هفتاد و هفت ساله بود و اکنون از ویلای مجلل خود در بازل پایتخت بانکی سویس می‌آمد چون از نیروهایی که قیام مردم ایران رها کرده بشدت می‌ترسید.
بهبهانیان با صورت گرد و سبیل خاکستری کوچک و لبخند ظریف خود بیشتر به پدربزرگ های مهربان سویسی- یا شاید دندان پزشکان بازنشسته - شباهت دارد. او قبلا رئیس املاک سلطنتی و مدیر کل حسابداری دربار بود و سرنخ های ثروت شخصی شاه را در دست داشت.
شاه از زمان نخستین تبعیدش در 1953 که خود را بی‌پول یافته بود، این ثروت را در داخل و خارج از کشور بر روی هم انباشته بود.
بهبهانیان مانند بسیاری از نزدیکترین و عزیزترین افراد به شاه، در اوائل 1378 از آشوب و انقلاب نگریخته بود. برعکس، در خلال بسیاری از ماههای آن سال، به گفته خودش به عنوان واسطه بین شاه و شریعتمداری، یکی از رهبران مذهبی عمل کرده بود. شریعتمداری به اندازه آیت الله خمینی تندرو نبود و تماس خود را در طول سال 1378 با شاه حفظ کرده بود. سرانجام بهبهانیان مقارن عید میلاد مسیح 1378 تهران را به مقصد خانه‌اش در بازل ترک نموده بود.
بهبهانیان می گوید:« در 16 ژانویه 1979 از رادیو شنیدم که شاه ایران را به مقصد مصر ترک گفته است. همان روز بعد از ظهر به اسوان تلفن کردم و گفتم: اعلیحضرتا، آیا مایلید من به آنجا بیایم؟ شاه گفت: فورا بیایید.»
در اسوان وقتی بهبهانیان به هتل رسید او را به آپارتمان اختصاصی شاه هدایت کردند. شاه به او گفت:
«می‌خواهم امور مالی خود را شخصا در دست بگیرم.» و به بهبهانیان دستور داد بی‌درنگ به کلیه بانک های خارجی که شاه در آنها حساب داشت نامه‌هایی بنویسد و اطلاع دهد که از آن تاریخ اعلیحضرت شخصا با آنها طرف معامله خواهد بود و او، یعنی جعفر بهبهانیان دیگر از جانب شاه اقدام نخواهد کرد.
بهبهانیان تنها یک مسئول امور مالی نبود. او درباره اشتباهاتی که در ایران صورت گرفته بود و چاره‌های ترمیم آنها عقاید محکمی داشت. او نیز مانند بسیاری از ایرانیان بخصوص نسل مسن‌تر معتقد بود که در پس بسیاری از تحولات ایران انگلیسی ها قرار دارند. او بر این باور بود که انگلیسی ها از اینکه شاه در سال های اخیر تنبلی آنها را بشدت مورد انتقاد قرار داده است خشمگین‌اند. (در حقیقت شاه در محکوم ساختن انحطاط و فساد غرب لحن خشنی بکار برده بود.)
بهبهانیان می‌گوید:« شاه ضمن یک مصاحبه مطبوعاتی به کارگران انگلیسی توهین کرد و گفت آنها به خوبی کارگران ایران نیستند.»
در نتیجه انگلیسی ها او را از سلطنت خلع کردند.او اکنون عقیده داشت اگر شاه پوزش بخواهد انگلیسی ها او را به سلطنت باز خواهند گرداند. بنابراین یک نقشه اجرائی در برابر شاه نهاد.
« به او گفتم بلند شویم و از همین جا به مکه برویم. شما در آنجا زیارت خواهید کرد و مردم خواهند فهمید که یک مسلمان واقعی هستید. ما از ملک خالد ( پادشاه عربستان سعودی)‌وامی خواهیم گرفت و سپس عازم انگلستان خواهیم شد و مسائل خود را با دولت بریتانیا حل خواهیم کرد. ما می توانیم از اینکه به کارگران انگلیسی توهین کرده‌ایم پوزش بخواهیم و آنگاه با پشتیبانی انگلیسی ها به تهران برگردیم.»
بهبهانیان صمیمانه و عمیقا معتقد بود که این ترفند کارها را روبراه خواهد کرد. شش سال بعد که او در خانه‌اش در بازل درباره این موضوع صحبت می‌کرد، هنوز به آن معتقد بود، آنهم اعتقاد کامل. می‌گفت هر کسی می‌داند که انگلیسی ها همیشه در ایران چقدر بانفوذ بوده‌اند. علاوه بر آن، منافع ملکه انگلستان چنین ایجاب می‌کند.« من یک بانکدارم نه سیاستمدار، اما متوجه صمیمیت ملکه انگلیس نسبت به شاه شده‌ام. من در کاخ باکینگهام با ملکه ناهار صرف کردم و سپس با وی در آسکوت ملاقات نمودم. او بی‌اندازه به شاه و خانواده‌اش علاقه‌مند بود.»( ملکه قرار بود با کشتی تفریحی‌اش موسوم به بریتانیا در ژانویه 1979 از یکی از بنادر ایران بازدید کند. در آخرین دقیقه، مسافرت به علت اغتشاشات ایران لغو شد و ملکه به دست خودش یک نامه محبت‌آمیز توام با همدردی و ابراز تاسف برای شاه فرستاد.)
شاه در بسیاری از بدگمانیهای بهبهانیان نسبت به انگلیسیها شریک بود. اما اکنون در اسوان با پیشنهاد بهبهانیان که او را زیر چتر حمایت انگلیسیها قرار می‌داد چندان موافق نبود. لذا با کسالت مشاور مالی‌اش را مرخص کرد.
به نظر می‌رسید فرح از این فکر خوشش نیامده است. پس از آنکه بهبهانیان اتاق شاه را ترک کرد، مدتی نزد امیر اصلان افشار و سرهنگ جهان‌بینی و سایرین توقف کرد. به گفته بهبهانیان ملکه از اتاق بیرون دوید و فریاد زد:« مگر از روی جنازه من بگذرید و چنین نقشه‌ای را اجرا کنید.» او سخت خشمگین بود و بهبهانیان احساس کرد که تحقیر شده است. او نیز مانند عده‌ای دیگر از همسالان خودش که اطراف شاه بودند، زیاد از ملکه خوشش نمی‌آمد.
در پیشنهاد بهبهانیان می‌توان عوامل متعدد مسیر شگفت‌انگیز و تقریبا سورئالیستی را که مقدر بود شاه در تمام عمرش دنبال کند، یافت. نیروهای متناقض دائما او را به سویی کشیدند. از یک سو سایه عظیم پدرش که به هیچ وجه نمی‌توانست با آن برابری کند. از سوی دیگر اعتقاد بجا در مورد دستکاریها و دخالتهای بیگانگان- که در عین حال به همین دستکاریها متکی بود. از سویی کشش به سوی غرب که از آموزش غربی خودش و تشویق جهان غرب ناشی می‌شد، و از سوی دیگر گرایش به نوگرایی و اصلاح کشور. نظیر این خواسته‌ها در مورد اصلاحات از سوی مردم نیز عنوان می‌شد،‌ولی در مورد شاه با نوعی محافظه‌کاری آمیخته بود. با گذشت زمان می‌توان گفت که عوامل مزبور دست به دست هم داده موجب ایجاد این فکر در شاه شده بود که همه بر ضد او توطئه می‌کنند ولی او رابطه معنوی با ملت ایران دارد. آمیختن کورش کبیر و شیطان بزرگ و شکافی که به دنبال تاسیس کشور اسرائیل در خاورمیانه بوجود آمده بود، تقریبا غیر ممکن بود، و این را رویدادهای بعد از بازگشت او به سلطنت در 1953 به یاری سازمان سیا و « ام آی 6» نشان داده بود.
در میان کشورهای خاورمیانه ایران تنها کشوری بود که از ابتدا سیاست همکاری پنهانی با اسرائیل را در پیش گرفته بود. در واقع روابط با اسرائیل، مناسبات ایران با کلیه همسایگانش را تحت الشعاع قرار می‌داد.
تساهل ایرانیان نسبت به یهودیان یک سنت دیرینه و افتخار آمیز است. در کتاب عزرا آمده است که وقتی کورش بابل را در 539 پیش از میلاد فتح کرد، یهودیانی را که در این شهر به اسارت گرفته بودند آزاد کرد و به آنان اجازه داد به اورشلیم بازگردند، یعنی به همانجایی که فاتحان بابلی آنها را آورده بودند.
پس از این واقعه جامعه یهودیان شروع به پخش شدن در ایران کرد و در نیمه قرن بیستم شاید در حدود یکصد هزار یهودی در ایران بسر می‌بردند. تا زمانی که رضاخان زمان امور را در دست گرفت آنان در محله‌های مخصوص خودشان زیست می کردند. ولی رضا شاه به عنوان بخشی از سیاست خود مبنی بر کاستن قدرت سنتی طبقات زمیندار، در 1927 دستور داد که یهودیان می‌توانند مالک زمین شوند و در خارج از محله‌های مخصوص خودشان زندگی کنند.
در 1948 که دولت اسرائیل تاسیس شد ایران به یهودیان عراقی که برخلاف یهودیان ایرانی مورد سرکوب قرار گرفته بودند اجازه داد از طریق ایران به اسرائیل قرار کنند. در این هنگام یکی از وظایف اصلی موساد،‌سرویس جاسوسی اسرائیل، این بود که مهاجرت یهودیان به اسرائیل را تسهیل کند. دولت ایران به ماموران موساد اجازه داد در تهران فعالیت کنند، یعنی به عبارت دیگر از بدو تاسیس دولت اسرائیل، ایران از اعراب حمایت لفظی می‌کرد و به اسرائیل کمک پنهانی می‌داد. این یک طرح بادوام بود.
در ژوئیه 1949 موافقتنامه‌های گوناگون ترک مخاصمه بین اسرائیل و دولتهای عربی رسما به جنگ 1948 خاتمه داد و موقعیت ارضی اسرائیل را تثبیت کرد. اکنون هدف اصلی سیاست خارجی اسرائیل شکستن دیوار انزوای سیاسی در منطقه بود. نخستین موفقیت در شناسایی کامل دیپلوماتیک آن کشور از جانب ترکیه در 1949 بدست آمد. دومین موفقیت شناسایی دو فاکتوی ایران در 1950 بود.
از اسناد بایگانی اسرائیل معلوم می‌شود که شناسایی دو فاکتوی اسرائیل تصمیم شخص شاه نبوده است (در این موقع شاه چندان قدرتی نداشت) اسرائیل شناسایی دو فاکتوی خود را با پرداخت رشوه قابل توجهی به محمد ساعت نخست‌وزیر وقت ایران بدست آورد.
مذاکرات را از جانب اسرائیل یک امریکایی که هنوز در پرونده‌ها فقط آدم شناخته می‌شود و با موساد همکاری داشته است رهبری می‌کرد. او ضمنا یک تاجرایرانی را می‌شناخت که با نخست وزیر دوست و شریک تجارتی بود. از طریق این شخص نخست وزیر مطالبه 400 هزار دلا رکرد تا موفقت هیئت وزیران را جلب و شاه را متقاعد سازد که شناسایی دو فاکتوی اسرائیل خدمت به منافع ملی ایران است. این تقاضا منجر به بحث پر شر و شوری در وزارت خارجه اسرائیل گردید. نه تنها فراهم کردن این مبلغ هنگفت برای دولت نوبنیاد بسیار دشوار بود، بلکه بسیاری از مقامات اسرائیلی با شدت وحدت استدلال می‌کردند که اسرائیل نباید حیات خود را با پرداخت رشوه و اشعه فساد آغاز کند. ولی آدم به ابتکار خودش قسط اولیه پول را که 12 هزار و 400 دلار بود به تاجر مزبور و نخست وزیر پرداخت.
نتایج این کار آنی بود. نخست وزیر درباره اینکه باید بین سیاست و مذهب تفکیک قائل شد با روحانیون به مذاکره پرداخت تغییراتی در اعضای کابینه‌اش داد تا رای موافق را تامین کند و با شاه به گفتگو پرداخت.
از قراری که به اسرائیلیها گزارش دادند شاه گفته بود: «اگر نخست‌وزیر و وزیر امور خارجه موافق شناسایی اسرائیل هستند، من حرفی ندارم.» بنابراین مبلغ 400 هزار دلار پرداخته شد. این تماسهای اولیه و روشه‌ها سی سال بعد منجر به همکاری سیاسی و نظامی و امنیتی بین ایران و اسرائیل گردید.
منافع مشترک دو دولت روشن بود. اولا ایران می‌توانست نفت اسرائیل را تامین کند و در مقابل اسرائیل قادر بود کالاهای ساخته شده از جمله جنگ افزار و نیز انواع کارشناس به ایران بفرستد. ثانیا موساد همراه با سازمان سیا نقش مهمی در تاسیس ساواک در سالهای نمیه دهه 50 ایفا کرد.
پس از سرنگونی مصدق در 1953 ایالات متحده امریکا دست به کار شد تا به عنوان قدرت فائقه خارجی در ایران جانشین انگلستان بشود هر چند بسیاری از ایرانیان سالخورده (نظیر جعفر بهبهانیان) تا چند دهه بعد بر این عقیده پابرجا بودند که هنوز انگلیسیها سرنخها را در دست دارند و امریکاییها فقط آلت دست آنان بشمار می‌روند.
شاه تشخیص داد که دوستان غربی او بیش از هر چیز خواهان یک ایران باثبات و دوست هستند. بتدریج که سالهای دهه 50 پیش می‌رفت یک سلسله کودتا و ضد کودتا و جنگ و انقلاب و بی‌نظیمی داخلی خاورمیانه را تبدیل به یکی از بی‌ثبات‌ترین و مناطق روی زمین کرد، منطقه‌ای که به گفته یک مورخمشهور «صدای فروریختن تخت و تاجها در آن پیچیده بود.» ابتدا ملک فاروق از سلطنت خلع شد. سپس مصر کوشید ملک حسین پادشاه اردن را سرنگون کند. در عراق، همسایه ایران، خاندان سلطنت هاشمی در کودتای 1958 قتل عام شد و یک دیکتاتوری طرفدار شوروی جانشین آن گردید.
شاه مشاهده کرد که از سوی دشمنان محاصره شده است. صرفنظر از رژیمهای تندروی جدید عرب، اتحاد شوروی همسایه ستیزه جو و تهدید کننده باقی مانده بود - چنانکه روسیه تزاری نیز تقریبا همیشه نسبت به ایران همین وضع را داشت. در چنین اوضاع و احوالی بود که شاه تصمیم گرفت همان کار پدرش را بکند. هرگونه مخالفان احتمالی خود را نابود سازد و تقویت نیروهای مسلح را پایه قدرتش قرار بدهد.
می‌توان تصور کرد که این کار شاه با نوای جنگ سرد آن دوران هم‌اهنگ بوده است. با این حال اسناد وزارت خارجه امریکا که طبق قانون آزادی اطلاعات منتشر شده است نشان می‌دهد که پرزیدنت آیزنهاور و وزیر خارجه‌اش جان فاستر دالس و بعدها پرزیدنت کندی و جانسون همگی درباره قابلیت شاه دچار شک و شبهه بوده‌اند.
همه آنان در مورد توانایی شاه در اداره موثر ایران تردید داشته و دائما می‌کوشیده‌اند اشتهای سیر‌ناپذیر او را برای دریافت جنگ‌افزار محدود سازند.
به عنوان مثال، وقتی شاه در مارس 1956 با دالس ملاقات کرد به دالس اظهار نمود که به عقیده او ایران «بحرانی‌ترین نقطه جهان امروزی است.» دالس پاسخ داد تعداد زیادی کشور در جهان وجود دارند که خودشان را در همین وضعیت می‌بینند. اگر قرار شود دولت آمریکا به خواسته‌های هر یک پاسخ مثبت بدهد، مجموع مبلغ کمک‌هایی که باید بپردازد سر به ارقم نجومی خواهد زد. شاه تقاضای سالی 75 میلیون دلا رکمک نظامی طی سه سال آینده کرد ولی دالس عقیده داشت این مبلغ زیاد است. شاه اظهار داشت که به عقیده او شاید ایالات متحده در کشورهای دیگراز قبیل ویتنام زیاد خرج می‌کند، هر چند اذعان داشت که این کشور از اهمیت فراوانی برخوردار است می‌گفت وضع ویتنام به این دلیل به این شکل درآمده که ما دیر دست بکار شده‌ایم او نمی‌خواست «شاهد باشد که ما همین اشتباه را در ایران تکرار کنیم که چند برابر برایمان گران‌تر تمام خواهد شد.»
شاه هر سال به درخواست کمک بیشتر ادامه می‌داد و دائما تهدید می‌کرد که اگر امریکا به او کمک نکند، به جرگه کشورهای بیطرف خواهد پیوست یا به روسها روی خواهد کرد.
دالس در ژانویه 1958 یکبار دیگر در تهران با او گفتگو کرد و بلافاصله اوقات تلخی خود را با ارسال تلگرامی بدین مضمون به آیزنهاور نشان داد: «شاه خودش را یک نابغه نظامی می‌پندارد و وزیران او در برابر وسوسه‌های نظامی شاه قادر نیستند از عهده مسائل اقتصادی آنی ایران برآیند.» دالس پیشنهاد کرد که «آیزنهاور شاه را با دورنمای تبادل نظر درباره مسائل نظامی مدرن خوشحال سازد.» چندی بعد آیزنهاور ضمن ملاقات با شاه در واشینگتن همین کار را کرد. او به شاه خاطرنشان ساخت که «نگهداری این همه نیرو برای یک جنگ محدود ممکن است از نظر اقتصادی مخالف با منظور باشد.»
به رغم سوابق آیزنهاور به عنوان فرمانده جنگ و رجل سیاسی، شاه هنوز ناراضی بود و در 1959 به این فکر افتاد که چنانچه آمریکا کمک بیشتری ندهد با شوروی عهده نامه عدم تجاوز امضا کند.
دالس گفت که به نظر او «رفتار شاه در بعضی موارد در مرز تاکتیکهای باجگیری قرا رداشت. ایزنهاور و دالس هر دو معتقد بودند که چون ارتش ایران هیچ‌گاه قادر نیست در برابر حمله شوروی مقاومت کند بنابراین شاه نباید یک ارتش نیرومند تاسیس کند، بلکه باید به تضمینهای آمریکا متکی باشد. زیرا هرگاه چنین تجاوزی صورت بگیرد، طبعا به جنگی دامنه‌دار منجر خواهد شد و در هر حال آمریکا را درگیر خواهد کرد.
در اواخر دهه 50 واشینگتن موافقت کرد که در کمک به توسعه نیروهای مسلح ایران تسریع کند ولی هنوز کمک نظامی آمریکا کمتر از انتظارات شاه بود. وی در خاطراتش شکایت کرد که امریکا در سالهای 50 دو برابر ایران به یوگسلاوی سه برابر به ترکیه و چهار برابر به تایوان کمک کرده است.
در مارس 1958 شاه و ثریا پس از هفت سال زناشویی از یکدیگر جدا شدند. علت جدایی نیز این بود که ثریا نتوانسته بود ولیعهدی به دنیا بیاورد. آندو از پزشکان متخصص درخواست راهنمایی کرده بودند در یک مورد ثریا یک پزشک متخصص بیماریهای زنان را که می‌گفت از جانب کیم روزولت اعزام شده است به حضور پذیرفت، ولی کوششهای آنها نتیجه‌ای نداشت. مسئله جانشینی فوریت پیدا کرده بود، زیرا در 1954 علیرضا تنها برادر تنی شاه در یک سانحه هوائی کشته شده بود. شایع بود مادرشان که هنوز نفوذ زیادی در درباره داشت بر این باور بوده که علیرضا قوی‌تر از شاه است و می‌بایست جانشین محمدرضا بشود. یکی از گزارشهای سازمان سیا ادعا می‌کرد که او نسبت به پسر ارشدش احساس تحقیر داشته و معتقد بوده که او لیاقت جانشینی پدرش را ندارد و مشغول دسیسه بوده که علیرضا را بر تخت بنشاند. پس از مرگ علیرا ملکه مادر اصرا رداشت که شاه باید یک پسر و ولیعهد داشته باشد.
شاه خبر طلاق را در رادیو اعلام کرد که از بسیاری جهات خاطره نطق ادوارد هشتم خطاب به ملت انگلیس را زنده می‌کرد که ضمن آن اعلام داشته بود قصد دارد با خانم سیمپسون ازدواج کند.
ادوارد گفته بود نمی‌تواند بدون وجود زنی که دوست دارد به سلطنت ادامه دهد شاه اظهار نمود ه ثریا را دوست دارد ولی مصالح مملکت ایجاب می‌کند که ولیعهدی داشته باشد و بنابراین عشق خود را فدا می‌سازد.
پس از طلاق ثریا با مقرری خوبی به اروپا اعزام شد و طبق گفته فراموش نشدنی خانم لسلی بلانک «شمع محافل و مجالس عیاشی بین‌المللی گردید.» گفته می‌شد شاه هنوز بشدت به او علاقمند است. شاه یکبار دیگر الواطیهایش را از سر گرفت. بعدها سیا در یکی از گزارشهایش درباهر شاه متذکر شد که سلیقه او جنبه جهانی دارد: او همه نژادها را دوست داشت. ثرا در خاطراتش نوشت: «نژاد اروپایی بیشتر موردعلاقه‌اش بود.» و به همین جهت در صدد برآمد بک یکی از همانها ازدواج کند. یک دختر اروپایی که گفته می‌شد بیش از همه مورد توجه شاه قرار گرفته شاهزاده خانم ماریا گابریلا دو ساووا بود، ولی پدرش او مبرتوی دوم پادشاه سابق ایتالیا اصرار داشت که ازدواج آندو طبق مراسم کاتولیکی در کلیسا انجام بگیرد. این کار برای شاه غیر ممکن بود. (خانواده گابریلا روابط نزدیک خود را با شاه حفظ کرد؛‌برادرش ویتوریو امانوئل نمایندگی شرکت هلی‌کوپتر سازی بل و چند شرکت دیگر را در ایام شکوفایی بازار نفت برعهده داشت در 1959 شاه برای سومین بار ازدواج کرد و این بار همسر او فرح دیبا دختر ایرانی بیست و یک ساله و دانشجوی معماری بود.
جان کندی در مورد شاه مرددتر از آیزنهاور بود. هنگامی که کندی در ژانویه 1961 رئیس جمهوری آمریکا شد، اوضاع ایران دلگرم کننده نبود. شاه نیروهای مسلح خود را تقویت کرده و دست‌اندرکار ایجاد پلیس مخفی در سراسر کشور بود. اما تقریبا هیچ کاری برای رفع نیازهای گوناگون و مبرم مردم انجام نداده بود.
او بیش از پیش مانند یک فرمانروای خودکامه رفتار می‌کرد. حکومت نظامی که از زمان مصدق به ارث مانده بود تنها در 1956 لغو شد. جبهه ملی که بیشتر مخالفان را در برمی‌گرفت، قادر نبود در داخل کشور فعالیت کند ولی در خارج مجددا تشکیل شد. حزب کمونیست توده نیز به تجدید تشکیلات در خارج از کشور بویژه در اروپای شرقی پرداخت. سالهای دهه 1960 با تظاهرات دانشجویان و معلمان بر ضد شاه اغاز شد. در شهر مذهبی قم اغتشاشاتی بروز کرد و در میان بسیاری از عشایر نارضایتی مشاهده شد. طبقه کشاورز هنوز عملا هیچ‌گونه حقی نداشت. پس از آنکه شاه علنا به روابط ایران با اسرائیل صحه گذاشت، ناصر مناسبات سیاسی خود را با ایران قطع کرد و به تبلیغات علیه شاه افزود. سوریه و عراق و سایر کشورهای عربی از جنبش آزادی بخش استان نفت خیز خوزستان پشتیبانی کردند و عراق به تهدید کویت پرداخت. اعراب شروع به نامیدن خلیج فارس به خلیج ربی و خوزستان به عربستان کردند و این نام قدیمی استان مزبور در زمان شاهان قاجار بود.
هنگامی که پرزیدنت کندی در 1961 با نیکیتا خروشچف در وین ملاقات کرد، رهبر شوروی به مسخره کردن شاه پرداخت او گفت شاه ادعا می‌کند که قدرتش از خدا ناشی شده است اما همه می‌دانند که پدرش تخت و تاح را ربوده است و پدرش خدا نبود بلکه یک گروهبان قزاق بود. خروشچف هشدار داد که ایران دستخوش تحولات سیاسی خواهد شد و مثل یک سیب گندیده در دامان شوروی خواهد افتاد. بدون تردید همه مسکو را سرزنش خواهند کرد و حال آنکه هیچ مسئولیتی در این خصوص ندارد.
کندی احساس خطر کرد. همینکه از وین برگشت دستور داد وزارت خارجه امریکا گزارشی درباره ایران برایش تهیه کند. این گزارش با ارزیابی خروشچف تطبیق می‌کرد و چنین نتیجه می‌گرفت که تحولات عمیق سیاسی و اجتماعی به هر نحوی از انحاء در این کشور اجتناب ناپذیر است و پیش‌بینی می‌کرد که چنین تحولاتی احتمالا جنبه انقلابی خواهد داشت. از آن هنگام به بعد سیاست کندی درباره ایران بدون هیچ شرم و حیائی مداخله جویانه شد. شاه از این امر متغیر شد و بعدها نوشت که در زمان ریاست جمهوری کندی توطئه‌هیا گسترده‌ای از جانب آمریکا علیه کشورش وجود داشت.
کندی شاه را تشویق کرد که اصلاحات را شروع کند و وقتی شاه علی امینی سفیر سابق ایران در واشینگتن را به نخست وزیری منصوب کرد خوشحال شد. امینی از یکی از بزرگترین خانواده‌های ملاک ایران بود و این امتیاز را داشت که هم در کابینه مصدق (که با او به هم زد) و هم در کابینه زاهدی خدمت کرده بود. اما در زمان زاهدی به عنوان وزیر دارایی و بخاطر مذاکره درباره قرارداد با شرکتهای نفتی بین المللی مشهود شده بود. بدین جهت شاه او را به سفارت واشینگتن تبعید کرده بود. امینی به این نتیجه رسید که شاه یا باید زمینهایش را تقسیم کند یا با انقلاب و شاید نیستنی روبرو شود.
این نظریه کندی را تحت‌تاثیر قرار داد.
هر چند شاه را به نخست وزیری منصوب کرد، ولی از دخالتهای امریکا بیزار بود و از افزایش نفوذ امینی نیز می‌ترسید و این فکر در او ایجاد شد که اصلاحاتی که نخست وزیرش پیشنهاد می‌کند دامنه بسیار وسیعی دارد. حکومت کندی خوشش نیامد. یکی از تلگرامهای وزارت خارجه به سفیر امریکا در تهران دستور می‌دهد که به شاه خاطرشان کند که اصلاحات ضروری است، زیرا بطور کلی همه متفقند در این که بدون انجام بعضی اصلاحات، همانطور که خروشچف پیش‌بینی کرده است احتمالا ایران مثل یک سیب گندیده در دامان شورویها خواهد افتاد.»
واشینگتن درباره اینکه با شاه چه معامله‌ای بکند مطمئن نبود. در 1961 گزارش گروه کار دفتر ریاست جمهوری مامور مطالعه درباره ایران ذکر می‌کرد که شاه شخصیت بسیار پیچیده‌ای است. گاهی باهوش و با اراده ولی بیشتر اوقات دمدمی مزاج و سردرگم و نامصمم. او همیشه دچار این نگرانی است که مبادا ایالات متحده به هر دلیلی او را رها کند و بخصوص درباره نظر دستگاه اجرائی جدید امریکا نسبت به خودش ناراحت است.»
شاه در آوریل 1962 به واشینگتن رفت. او به کندی اظهار داشت که بسیاری از افسرانش از اینکه کشورهای دیگر کمک نظامی بیشتری از آمریکا دریافت می‌کنند نارحت‌اند. کندی پاسخ داد که ایالات متحده احساس می‌کند که مسئله اساسی ایران داخلی است و در نتیجه اصلاحات جدید دارد رود به بهبود می‌رود. او به حماسه سرایی درباره فرانگلین روز ولت پرداخت و گفت: «هنوز در نقاطی از قبیل ویرجینیای غربی به او تقریبا مثل خدا می‌نگرد زیرا با اینکه شخصی ثورتمند بود به مردم عادی خدمت کرد.» شاه با این سخنان موافقت کرد و گفت هدف بزرگ او نیز همین است. اما تکرار کرد که بیشاز هر چیز نیاز به یک «ارتش وفادار خواهد توانست در برابر فشارهای کمونیستها مقاومت کند و کشور را مبدل به ویترینی بسازد که از طریق آن سایر ملتها مشاهده کنند همکاری با غرب امکان‌پذیر است و از این راه می‌توان پشتیبانی بیشتر و موثرتری از آنچه کشورهایی نظیر مصر دریافت می‌کنند، اخذ کرد.» (مصر در دوران ناصر بتوسط اتحاد شوروی مسلح و حمایت می‌شد.)
کندی از این نظریه ویترین احساس خطر کرد چون آن را مطابق با واقعیات نمی‌دانست. سپس شاه گفت: «من ذاتا دیکتاتور نیستم ولی اگر ایران می‌خواهد موفق شود باید تا مدتی حکومتش محکم عمل کند؛ و افزود که یقین دارد «ایالات متحد اصرار نخواهد ورزید که ایران هر کاری را مطابق قانون انجام دهد.»
در آن هنگام این طرز فکر در واشینگتن خریدار نداشت. وزارت دادگستری آمریکا که رابرت کندی در راس آن قرار داشت با تقاضای ایران مبنی بر استرداد دانشجویان ایرانی به اتهام «کمونیستی» مقاومت می‌کرد. جان کندی پاسخ داد: «همیشه در کشورهای مختلف عواملی وجود دارد که باید به حساب آورد. ما از اینکه شاه ستون نگهدارنده ایران است اطلاع داریم.» ولی در عین حال کندی از امینی اصلاح‌گر ستایش کرد.
شاه به ایران بازگشت و سه ماه بعد امینی را از نخست وزیری برکنار کرد. پس از تجربه‌ای که با مصدق داشت حاضر نبود اجازه دهد یک ایرانی دیگر در داخل ایران یا در واشینگتن طرفدارانی پیدا کند. افزون بر آن شاه معتقد بود که اصلاحات امینی من حیث‌المجموع بیش از اندازه تند و افراطی است.
بدین‌سان امینی همانند بسیاری از سیاستمداران برجسته، از اوائل دهه 60 از هرگونه سمت با مسئولیتی در ایران برکنار شد. شاه فکر اصلاحات را متعلق به خودش می‌دانست و آنچه را به «انقلاب سفید» مشهور شد آغاز کرد، چون به این معنی بود که بدون خونریزی است. در واقع برنامه اصلاحات شاه بمراتب کمتر از آنچه امینی در نظر داشت «انقلابی» بود.
انقلاب سفید شامل شش زمینه عمده و اساسی بود: ملی کردن جنگلهاف فروش بعضی از کارخانه‌های دولتی بمنظور تامین پول برای توسعه کشاورزی، مشارکت کارگران در سود سهام کارخانه‌ها، تجدید نظر در قوانین انتخابات (از جمله اعطای حق رای به زنان)، تاسیس سپاه دانش به منظور با سواد کردن روستائیان، و بالاتر از هر چیز اصلاحات ارضی را پیش‌بینی می‌کرد.
شاه قبلا بخشی از زمین‌هایی را که پدرش از 1925 به بعد بزور از مردم گرفته بود به کشاورزان فروخته بود. ولی در اوائل دهه 60 کشاورزی ایران هنوز زیر سلطه املاک وسیعی قرار داشت که متعلق به مالکان ثروتمند و روحانیون مسلمان بود. هر دوی انها در برابر شاه مقاومت کردند و روحانیون در اواخر 1962 اغتشاشاتی در شهر مذهبی قم و آشوبهای جدیدتری در ژوئن 1963 در تهران را تشویق نمودند. این اغتشاشات با قوه قهریه سرکوب شد.
تا چند سال بعد انقلاب سفید به موفقیتهایی نایل گردید. پاره‌ای از املاک بین روستاییان فاقد زمین تقسیم شد، تعداد با سوادان افزایش یافت، صنعتی شدن توسعه پیدا کرد، زنان حققوی بیش از گذشته یافتند، مراقبتهای بهداشتی در بسیاری از نقاط کشور پیشرفت نمود.
دست‌آوردها قابل ملاحظه بود. اقتصاد رشد کرد. اما از آنجایی که هر گروه مخالف و انتقاد کننده‌ای سرکوب شده بود، قضاوت صحیح درباره اینکه اقدامات مزبور تا چه اندازه برای رژیم شاه در خارج از طبقه متوسط جدید و رو به رشد که بیش از همه از آن منتفع می‌شد محبوبیت کسب کرده بود دشوار بود.
در نتیجه این اصلاحات شاه در نیمه دوم دهه 60 تصویر بسیار خوبی در جهان غرب بدست آورد. او بعنوان یک دیکتاتور روشنفکر که در برابر مرتجعین جزم‌گرا سیاست لیبرالی را دنبال می‌کندف تلقی می‌شد. روزنامه نیویورک تایمز نوشت: «شاه در انقلاب سفید خودش را در برابر محافظه‌کاران و سنت گرایان با کارگران و کشاورزان در یک صف قرار داده است.» طراحان سیاست در واشینگتن و لندن گاهگاهی در محافل خصوصی درباره مقاصد شاه و قابل دوام بودن سیاستهای اقتصادی او، فساد رو به افزایش دربار و اشتهای سیری ناپذیر او در دریافت اسلحه، و حتی شخصیت او اظهار شک و تردید می‌کردند.
ولی چنین شک و تردیدهایی بندرت روی کاغذ می‌آمد. مهمتر از هر چیز این واقعیت بود که شاه در یک منطقه بسیار یاتی و پرآشوب جهان، متحد مهم غرب (و اسرائیل) بشمار می‌رفت. بخصوص پس از پیروزی خطیر اسرائیل بر همسایگان عرب خود در جنگ شش روزه 1967
برای سیاست مصر و ناصر شکستی خفت‌بار‌تر از این ممکن نبود. به دنبال این واقعه شاه به آبا ابان وزیر خارجه اسرائیل گفت که از شنیدن خبر شکست و تحقیر ناصر از فرط خوشحالی به هوا جسته و به میمنت فتح اسرائیل سکه‌های طلا بین دوستانش تقسیم کرده است. سه سال بعد که ناصر درگذشت، انور سادات به همسرش جهان گفت: «او در سپتامبر 1970 نمرد بلکه در صبح 5 ژوئن 1967 از دنیا رفت.
اکنون در ژانویه 1979 که شاه برای دومین بار از تهران می‌گریخت، قصد داشت پس از گذراندن چند روزی در مصر به امریکا پرواز کند. در این سفر شاه و سادات به اتفاق یکدیگر در مسجد نصر نماز خواندند و سپس با قایق در جزایر نیل به گردش پرداختند. عکسی از شاه در معبد ویرانه فیله او را با کلت بلیزر و کراوات نشان می‌دهد که عینک تیره به چشم زده و بسیار لاغر بنظر می‌رسد و یک راهنما دارد با شور و حرارات همه چیز را برایش توضیح می‌دهد.
درست چند ساعت قبل از وقتی که قرار بود شاه به امریکا پرواز کند قاصدی از یک شاه دیگر وارد اسوان شد. او سفیر مراکش در مصر بود که از قاطره پرواز کرده بود تا دعوتی از جانب اعلیحضرت ملک حسن دوم متحد دیرینه شاه به او تسلیم نماید. حسن نیز مانند سادات مقادیر هنگفتی پول از شاه دریافت کرده بود. خانم سادات می‌گوید پادشاه مغرب نیز احساس کرد که او نیز باید حرکت بزرگوارانه‌ای نسبت به برادرش شاه سرنگون شده بنماید. آیا اعلیحضرت همایون شاهنشاهی التفات می‌فرمایند که سر راهشان به ایالات متحد امریکا توقفی در مراکش بنمایند؟ پاسخ مثبت بود.
در واشینگتن پرزیدنت کارتر از اینکه ورود شاه به امریکا باز هم به تاخیر می‌افتاد غرق در شادمانی بود. او حساب می‌کرد که برای شاپور بختیار نخست وزیر جدید ایران بهتر است که شاه در یک کشور مسلمان باقی بماند و گمان می‌کرد احتمال دارد نفوذ ملک حسن «آیت‌الله خمینی را تحت کنترل در آورد.»
دیری نگذشت که جیمی کارتر و بسیاری از جهانیان دریافتند که هیچ چیز نمی‌تواند «آیت‌الله را تحت کنترل در آورد.» کارتردر دفتر خاطراتش در 20 ژانویه جمله‌ای را افزود که برای شخصی که اخیرا شاه را ستایش کرده بود عجیب است: «عقیده دارم که اگر بوی گند شاه در کشور ما به مشام برسد، نه برای ما خوب است و نه برای خود او» دشمنان شاه این حرکت را به شیوه‌ای دیگر تعبیر کردند. این واقعیت که او به جای اینکه طبق اعلام قبلی مستقیما به امریکا برود، در منطقه درنگ کرده بود - ابتدا در مصر و اکنون در مراکش - طبعا بدگمانیهایی را برانگیخت مبنی بر این که امیدوار به نوعی تکرار وقایع 1953 می‌باشد. هیچ کس بدرستی نمی‌دانست.
در 22 ژانویه یعنی شش روز پس از آنکه تهران را ترک کردندف شاه و ملکه فرح و همراهان از جمله جعفر بهبهانیان به سبکی که سادات میل داشت برایشان ترتیب بدهد، به مراکش عزیمت نمودند. سربازان در مسیر شان قالی قرمز گستردند. هنوز مشغول صاف کردن آن بودند که موکب رسمی وارد فرودگاه شد. گارد احترام مرکب از بیش از صد سرباز به حالت خبردار ایستاده بود تا شاه از آن بازدید کند. همانند هنگام ورود توپها به عنوان ادای احترام شلیک کردند. همه حضار با هیجان به خداحافظی پرداختند. سادات از شاه خواهش کرد که هر وقت بخواهد به مصر بازگردد. شاه و ملکه سوار هواپیما شدند و درها بسته شد. شاه به قسمت جلو رفت تا در کابین خلبان در کنار سرهنگ معزی بنشیند.
در حالی که سادات و در حدود سی تن از مقامات مصری به عنوان خداحافظی دست تکان می‌دادند، مراسم تشریفاتی قدری بر هم خورد. زیرا شاه هواپیمای 707 را کمی زودتر براه انداخت و بخار قوی موتورها به سر و روی میزبانانش خورد. سادات و همسرش خم شدند و سرهایشان را در دست گرفتند. در همین حالی قالی قرمز و تیرهایی که طنابهای سرخ و ‌آبی جایگاه را نگه می‌داشتند در اطرافشان به هوا رفت.

دسته ها : 30سالگی انقلاب
پنج شنبه بیست و چهارم 11 1387

بدون تردید دکتر فلیکس آقایان بزرگ‌ترین قاچاقچی ایرانی موادمخدر و یکی از مهم‌ترین قاچاقچیان بین‌المللی بوده و هست.

*دولتمردان پهلوی

دوران سلطنت محمدرضا را به 2 دوره می‌توانیم تقسیم کنیم: دوره اول، از روی کارآمدن محمدرضا تا سقوط مصدق و دوره دوم، از کودتای 28 مرداد 32 تا انقلاب و سقوط محمدرضا است. ابتدا به بررسی نخست‌وزیران محمدرضا در این 2 دوره می‌پردازم:
درباره نخست‌وزیران دوره اول سلطنت محمدرضا قبلاً توضیحاتی داده‌ام. به طور اجمال باید بگویم که در این دوره افرادی که به صدارت می‌رسیدند وابستگان انگلیس بودند، که در میان آن‌ها البته تفاوت‌ها و درجات مختلف وجود داشت. ذکاءالملک فروغی هر چند فراماسون و مغز متفکر فراماسونری بود،‌ ولی فرد بی‌شخصیتی نبود. او کسی بود که محمدرضا را به سلطنت رساند. پس از فروغی که به مقام علاقه نداشت و بیش‌تر دوست داشت به کارهای درپس پرده بپردازد و در کتابخانه‌اش تحقیق کند، علی سهیلی نخست‌وزیر شد که دست‌پرورده انگلسی‌ها بود و دسته و باند خود را داشت و هرگاه به صدارت می‌رسید دسته خود را نیز روی کار می‌آورد. او بعداً سفیر ایران در انگلیس شد. وی متأهل بود ولی تصور می‌کنم فرزند نداشت.
احمد قوام (قوام‌السلطنه) هم به سیاست انگلیس و هم به سیاست آمریکا وابسته بود ولی با روس‌ها قمار می‌کرد. قوام‌السلطنه در مقابل محمدرضا فرد مستقلی بود و به وی اهمیتی نمی‌داد؛ هر چند در ظاهر کاملاً مراعات شئون او را می‌کرد و مرتب به دیدارش می‌آمد. گفتم که محمدرضا از این مسئله به یأس رسید، تا جایی که خیال استعفاء داشت. قوام‌السلطنه دولتمرد عهد قاجار بود و از همان سیستم حکومتی استفاده می‌کرد و دسته و باند وسیع و خاصی نداشت.
محمد ساعد مراغه‌ای وابسته به انگلیسی‌ها بود. ولی به علت این‌که سال‌ها در قفقاز زندگی کرده بود مورد اعتماد روس‌ها نیز بود و با آن‌ها مغازله می‌کرد. لذا روس‌ها در شهریور 20 به او نظر مساعد داشتند، ولی بعدها، پس از ماجرای نفت شمال، نظر آن‌ها تغییر کرد. ساعد دارودسته خاصی نداشت.
مرتضی قلی‌بیات و ابراهیم حکیمی و محسن صدر نیز از مهره‌های مهم و پرورش یافته انگلیسی‌ها بودند. حکیمی در دستگاه فراماسونری مقام مهمی داشت.
عبدالحسین هژیر دست‌پرورده و فرد مورد اعتماد انگلیسی‌ها بود، که از جوانی مشاغل مهم داشت. او دار و دسته خاصی داشت و هرگاه به مقامی می‌رسید باند خود را روی کار می‌آورد. هژیر متأهل نبود و فرزندی از خود به جای نگذاشت.
علی منصور (منصورالملک) از مأموران نگلیس بود. پسرش (حسنعلی منصور) مانند پدر پرورش یافته انگلیسی‌ها بود،‌ ولی از آن گروه بود که به آمریکایی‌ها وصل شدند. او چه در "اصل چهار " و چه بعدها که نخست‌وزیر شد، از طرف آمریکا به‌شدت تقویت می‌شد. درباره حاجیعلی رزم‌آرا قبلاً توضیح داده‌ام و نقش حسین علاء را نیز گفته‌ام.
پس از این‌ها، به دکتر محمدمصدق می‌رسیم. در این‌که مصدق از جوانی فراماسون بود و با انگلیسی‌ها ارتباط داشت تردید ندارم. به نظر من، مصدق بنا به مصالح خاصی، که توضیح دادم، از طرف آمریکایی‌ها کاندید شد که نفت را ملی کند. او قاجار بود و نسبت به محمدرضا و خانواده پهلوی کینه‌ خاصی داشت و همین امر سبب شد که با محمدرضا درگیر شود. ولی زمانی که نقشش به پایان رسید و وجودش بی‌ثمر و حتی مضر تشخیص داده شد و این امکان مطرح گردید که توده‌ای‌ها قدرت را به‌دست بگیرند، مصدق برکنار شد و خانه‌نشین شد. مصدق دسته خاص و از پیش ساخته نداشت؛ عده‌ای پیرامون او جمع شدند و او را بلند کردند و سپس به زمین زدند.
پس از مصدق، نوبت به زاهدی می‌رسد. زاهدی انگلیسی بود و در کودتای 28 مرداد کاندید مشترک انگلیس و آمریکا شد؛ با این تفاوت که انگلیسی‌ها برای او نقش محدود قائل بودند و حفظ سلطنت و محمدرضا را صلاح می‌دانستند، ولی آمریکایی‌ها به این مسائل توجه نداشتند و مدتی به ایجاد یک دیکتاتوری نظامی (از آن نوعی که در سراسر جهان مرتباً به راه می‌انداختند، به‌خصوص در جنوب‌شرقی آسیا و در آمریکای لاتین) در ایران تمایل داشتند. زاهدی با اتکاء به آمریکایی‌ها مدت کوتاهی سعی کرد در مقابل محمدرضا مستقل باشد، ولی با وساطت اسدالله علم و نقش فعال او و پدرزنش [ابراهیم قوام] در دستگاه انگلیس و قانع کردن آمریکایی‌ها زاهدی برکنار شد و بقیه عمر با پول بادآورده در سوئیس به عیاشی پرداخت. اردشیر، پسر فضل‌الله، که مانند پدر بسیار عیاش و خانم‌باز بود، مدتی وزیر خارجه و سپس سفیر ایران در انگلیس و بعداً سفیر در آمریکا شد. او تا انقلاب در آمریکا سفیر بود و برای خود بساطی به راه انداخته بود. اردشیر در میان مقامات انگلیسی و آمریکایی دوستان زیادی پیدا کرد و با بالاترین مقامات رفت‌وآمد داشت، ولی در سیاست موفقیتی کسب نکرد. او تلاش فراوان کرد و پول‌های کلانی خرج کرد تا شاید بتواند جای اسدالله علم را بگیرد ولی نتوانست؛ زیرا شیوه رفتار و نحوه عمل او را خارجی‌های مهم نمی‌پسندیدند و به او می‌گفتند: "پسر خوب " (good boy)! اردشیر در زمان انقلاب، تلاش زیاد کرد تا محمدرضا را نگه‌دارد و خود نخست‌وزیر و "تاج‌بخش " شود و نقش پدرش را بازی کند ولی محمدرضا زیر بار نرفت.
پس از 28 مرداد 32، نقش فائقه در سیاست ایران و تعیین مقامات با آمریکایی‌ها بود؛ هر چند به تجربه غنی و وسیع انگلیسی‌ها اهمیت زیاد می‌دادند.
منوچهر اقبال بسیار جاه‌طلب بود. او کارش را از شرکت نفت شروع کرد و به وزارت رسید و سپس با حمایت اشرف نخست‌وزیر شد. او نیز از انگلیسی‌هایی بود که به آمریکا وصل شد، ولی بیش از هر چیز رضایت محمدرضا را می‌خواست و دسته خاصی (به جز چند نفر) نداشت. اقبال از جوانی وارد گود سیاست شد، شاید از همان سال 1321 یا 1322 که محمدرضا مرا برای ملاقات با او می‌فرستاد. او به‌زودی وزیر بهداری شد. اقبال در زمان نخست‌وزیری دچار خبطی شد که از موضوعش بی‌اطلاع ماندم. در نتیجه برکنار گردید و به فرانسه رفت و در آن‌جا با وضع بد مالی زندگی می‌کرد. بالاخره، با وساطت رفقایش در همان فرانسه شغلی به او داده شد تا هم سرگرم باشد و هم پول کافی به او برسد. بعداً در رأس شرکت نفت قرار گرفت و تا زمان فوتش در همین شغل بود. در دوران او در شرکت نفت دزدی‌های فراوان شد و من موارد بارز را به محمدرضا گزارش کردم. چند نفر از مقامات عالی از کار برکنار و تحت تعقیب قرار گرفتند، اما پرونده در دادگستری بسته شد. در دوران ریاست او بر شرکت نفت، بین اقبال و مستوفی (رئیس پتروشیمی) دائماً جدال بود. اقبال پتروشیمی را تابع خود می‌دانست و مستوفی پتروشیمی را سازمانی مستقل می‌دانست. مستوفی اکثراً به دفتر نزد من می‌آمد و با وجودی که خود با محمدرضا ملاقات می‌کرد، میل داشت اشکالش را از طریق دفتر به اطلاع او برساند. من به او کمک می‌کردم و محمدرضا جانب مستوفی را می‌گرفت. ولی دکتر اقبال به ایجاد ناراحتی برای او ادامه می‌داد. یک‌بار مشخص شد که ژاپنی‌هایی که با پتروشیمی قرارداد داشتند، در امر تسطیح (خاکبرداری و خاک‌ریزی) میلیون‌ها مترمکعب کار را انجام نداده و جزء طلب خود محاسبه کرده‌اند. چون تحقیق کننده "دفتر ویژه اطلاعات " بود، مستوفی تلویحاً سوءاستفاده را پذیرفت، ولی به گردن ژاپنی‌ها انداخت و استدلال کرد که اگر مسئله مطرح شود، قرارداد را به هم خواهند زد و به زیان ایران است. محمدرضا استدلال مستوفی را پذیرفت و قضیه دنبال نشد.
جعفر شریف امامی، که همیشه مشاغل مهمی چون نخست‌وزیری (2 بار) و ریاست مجلس سنا، مدیرعامل بنیادپهلوی و رئیس سازمان مهندسین ایران و ده‌ها و ده‌ها مشاغل جنبی دیگر داشت، رئیس فراماسونری ایران بود و این اعتبار و اقتدار خود را در دستگاه انگلیسی‌ها تا انقلاب حفظ کرد. او فردی با هوش و پرحافظه و مسلط بر اعصاب و کارهای مملکتی بود. فوق‌العاده سیاستمدار و از دولتمردان درجه یک دوران محمدرضا بود. شریف امامی در دوره‌ای به صدارت رسید که نقش او هم مورد تمایل انگلیس و هم آمریکا بود و با هر دو سیاست روابط حسنه داشت.
با شریف امامی در دوره اول نخست‌وزیری‌اش [سال‌های 1339 ـ 1340] آشنایی کامل پیدا کردم: محمدرضا برای استراحت به شمال رفته بود و همراهان او عبارت بودند از: ایادی، آتابای، فاطمه (خواهر ناتنی محمدرضا)، خاتمی (شوهر فاطمه)، حاجبی و من. حدود یک ماه در شمال بودیم. در آن موقع چون شریف امامی نخست‌وزیر بود، هفته‌ای 2 بار برای دیدار محمدرضا به شمال می‌آمد. همگی ناهار را با محمدرضا و نخست‌وزیر صرف می‌کردیم. محمدرضا سرمیز مسائل مملکتی را مطرح می‌کرد و نخست‌وزیر پاسخ می‌داد. جواب‌هایش شمرده، آرام و صریح بیان می‌شد. بعدها، در شب 21 فروردین 1344 او را در میهمانی رسمی کاخ مرمر دیدم. صبح آن روز به محمدرضا تیراندازی شده بود. شریف امامی به من نزدیک شد و پرسید: "موضوع تیراندازی چه بود؟ " گفتم: اطمینان دارم که افسرانی در گارد رسوخ کرده‌اند که با رژیم شاه و یا با خود او مخالفند و آن افسر و سلسله مراتبی که این سرباز وظیفه را در آن محل گمارده، در محلی که خطای تیر غیرممکن است، به آسانی قابل کشف‌اند. شریف امامی گفت: "چرا دنبال نمی‌کنید؟ " گفتم: باید دستور دهند. گفت: "عجیب است که دستور تحقیق نمی‌دهند، چون ممکن است بدین منوال که می‌گویید تکرار شود! " به هر حال، پس از یک هفته محمدرضا فرمانده گارد را عوض کرد و به جای او بدره‌ای را گمارد و دستوراتی به او داد و تغییرات کوچکی در کادر افسری رده پایین انجام شد. دیگر شریف امامی را ندیدم چون در میهمانی‌ها، که او همیشه از مدعوین طراز اول بود، شرکت نمی‌کردم. بعدها به پیشنهاد علم و تصویب محمدرضا سازمانی به "بنیاد پهلوی " داده شد که مسئولیت اداره آن با شریف امامی بود. علم شغل مهم‌تر و بالاتری از شریف امامی داشت و قرار بر این شد که 10درصد کلیه منافع بنیاد، سالیانه به حساب محمدرضا ریخته شود. این پول تا انقلاب واریز می‌شد. این شغل برای شریف امامی یک شغل جنبی بود و او ده‌ها شغل پردرآمد دیگر را نیز یدک می‌کشید.
محمدرضا در زمان انقلاب شریف امامی را به نخست‌وزیری رساند با این امید که شاید بتواند کاری از پیش برد. او هر چه در چنته داشت برای جلوگیری از سقوط محمدرضا به کار گرفت،‌ ولی نتیجه صفر بود. احمد علی شیبانی به من گفت که شریف امامی موقع خروج از ایران 17 میلیون دلار به حساب خود در خارج ریخته بود. شریف امامی بسیار ثروتمند بود و از محل‌های مختلف حقوق و پاداش‌های زیاد می‌گرفت و کسب پول برایش اهمیتی نداشت. شیبانی احتمالاً این مطلب را از تاج‌بخش (دکتر اقتصاد که مدتی رئیس بیمه بود) یا کاتوزیان (او نیز دکتر اقتصاد و مدتی رئیس بیمه بود) شنیده و به هر حال منبع اطلاع او فراموسون‌ها بودند.
پس از شریف امامی، علی امینی نخست‌وزیر شد. خانواده امینی معروف‌اند و خانواده گسترده‌ای هستند که از زمان قاجار با انگلیسی‌ها زدوبند داشتند، لیکن بعدها برخی از اعضاء این خانواده از گود سیاست برکنار شدند و علی امینی باقی ماند که پیشرفت کرد. در این‌که علی امینی توسط انگلیسی‌ها به آمریکایی‌ها وصل شد تردیدی نیست. علی امینی در کابینه فضل‌الله زاهدی وزیر دارایی شد و قرارداد معروف "امینی ـ پیج " را با کنسرسیوم چند ملیتی بست و به شرکت نفت انگلیس هم غرامت کامل پرداخت. بدین‌ترتیب طرحی که آمریکایی‌ها برای حل معضل نفت ایران و سهیم شدن در آن داشتند به نتیجه مطلوب رسید و انگلیسی‌ها نیز از نتیجه تحولات 12 ساله ایران [1320 ـ 1332] راضی و قانع شدند: هم جلوی نفوذ کمونیسم در ایران گرفته شد و هم با رضایت طرفین نفت ایران بین آن‌ها تقسیم شد. امینی مهره مجری توافق این دو سیاست بود. او بعداً سفیر ایران در آمریکا شد و پس از نخست‌وزیری کناره گرفت وفقط جلساتی که مخالف محمدرضا هم نبود در منزلش تشکیل می‌داد. امینی در زمان انقلاب همیشه نزد محمدرضا بود و تقریباً مشاور او شده بود، اما شغلی را نپذیرفت.

*علم؛ مرد قدرتمند دربار

پس از امینی، اسدالله علم نخست‌وزیر شد. درباره علم قبلاً توضیحاتی داده‌ام و وضع پدر و خانواده او را به‌عنوان پایگاه مهم انگلیس در شرق ایران بعداً توضیح خواهم داد. علم در یک خانواده انگلیسی متولد شد و پرورش یافت و با خاندان مقتدر و انگلیسی قوام شیرازی وصلت کرد و مانند سیستم پدرزنش، همیشه روابطش با سفارت علنی بود. لذا،‌ او از جوانی (تصور می‌کنم از 30 و چند سالگی) همیشه مشاغل مهم، در حد وزارت، داشت.
نقش اصلی علم پس از کودتا شروع شد، که وی به‌عنوان رابط محمدرضا با سفارت‌های انگلیس و آمریکا توانست نقش درجه اول را در تحکیم قدرت او ایجاد کند و تا زمان مرگ در زندگی محمدرضا رل مهمی ایفاء نماید. اگر قرار باشد مهم‌ترین مهره‌های انگلیس و آمریکا را در دربار محمدرضا بنویسم، 4 نفر را نام می‌برم: ارنست پرون، دکتر عبدالکریم ایادی، اسدالله علم و شاپورجی (البته در زمینه جاسوسی و در مسائل پشت‌پرده که بعداً در جای خود توضیح خواهم داد). من در تمام دوران زندگی خود فقط یک نفر را دیده‌ام که واقعاً محمدرضا برای روابط خارجی‌اش به او احتیاج داشت و او علم بود. گفتم که اردشیر زاهدی تلاش فراوان و خرج زیاد کرد تا بتواند حداقل پس از مرگ علم، جای او را بگیرد، ولی نتوانست.
نقش علم در دربار محمدرضا فقط به یک جنبه محدود نبود. او مهم‌ترین فردی بود که در مسائل داخلی کشور محمدرضا را هدایت می‌کرد و برای تغییرات مهم به او خط می‌داد و مشیر و مشاور اصلی محمدرضا بود و در این کار پختگی لازم را داشت. طبیعی است که علم در مسائل مهم مجری سیاست‌های انگلیس و آمریکا بود و طرح‌های آنان را در مسائل داخلی کشور انتقال می‌داد و به همین جهت در طرح‌ریزی و اجرای به اصطلاح "انقلاب سفید " و در قلع و قمع عشایر فارس نقش اساسی داشت. در سیاست خارجی علم مهم‌ترین رابط محمدرضا با انگلیس و آمریکا بود و از سوی آن‌ها نیز عامل مطمئن و درجه اولی محسوب می‌شد. شک نیست که علم مورد اعتماد کامل آمریکایی‌ها بود و باز تردیدی نیست که او و خانواده‌اش عوامل درجه یک انگلیس در ایران بوده‌اند. لذا، علم بهترین نمونه‌ای است که انطباق سیاست‌های انگلیس و آمریکا در ایران و استفاده آن‌ها از مهره‌های واحد را نشان می‌دهد. شاپورجی، که با همه رسمی بود، خانه علم را مانند خانه خود می‌دانست و با خانم و دختران علم کاملاً خودمانی بود (علم پسر نداشت و تنها دو دختر داشت). او در خانه علم راحت بود و ممکن بود شب‌ها در آن‌جا بخوابد و روزها با دخترهای علم تنیس بازی کند و در فصل گرما در استخر آن‌جا شنا کند و با بچه‌ها و خانم علم ورق بازی کند و مشروب بخورد. من شاپورجی را با هیچ مقام دیگری چنین خودمانی ندیده‌ام.
علم محرم محمدرضا بود و سال‌ها به‌عنوان وزیر دربار کنترل کامل دربار محمدرضا را به دست داشت. او هرگاه محمدرضا می‌خواست برایش از خارج یا داخل زن پیدا می‌کرد و با هزینه‌های گزاف ترتیب مجالس همخوابگی محمدرضا را می‌داد.
و اما از نظر باند و دسته‌بندی. علم وسیع‌ترین باند را در کشور ایجاد کرد و در همه استان‌ها دارای مهره‌ها و عوامل خود بود،‌ که آن‌ها را به وکالت و یا مقامات عالی می‌رساند. مهم‌ترین پایگاه علم در خراسان و شرق کشور و فارس بود؛ در خراسان و سیستان و بلوچستان به علت این‌که پایگاه اصلی خانواده‌اش بود و در فارس به علت وصلت با خانواده قوام شیرازی. پسر عموی علم به نام امیرحسین خزیمه علم نیز از افراد متنفذ منطقه سیستان و بلوچستان بود و هرگاه وارد زاهدان می‌شد باید استاندار و مقامات نظامی و غیرنظامی در فرودگاه حاضر می‌شدند و هرکدام حاضر نمی‌شدند از کار برکنار می‌گردیدند. زمانی خزیمه علم وقتی وارد زاهدان شد (در آن موقع سناتور بود) استاندار و کلیه مقامات نظامی و غیرنظامی در فرودگاه به استقبال او آمدند و تنها فردی که بدون عذر موجه در فرودگاه حاضر نشد رئیس ساواک سیستان و بلوچستان بود. مسئله به اطلاع علم (که وزیر دربار بود) رسید و تقاضای تنبیه او را نمود. نصیری (رئیس ساواک) مسئله را در شورای عالی هماهنگی مطرح کرد و اظهار داشت که رئیس ساواک را به این دلیل برکنار نموده است. اعضاء شورا، از جمله من، به این عمل نصیری اعتراض کردیم. نصیری گفت: "البته دلایل دیگری هم داشته " و یکی دیگر از دلایل برکناری وی را عنوان کرد. به هر حال، شورا نظر داد که چون وی مرئوس نصیری بوده، عزل وی به خودش مربوط است و هر تنبیهی که بخواهد می‌تواند بکند و ارتباطی به شورا ندارد. ولی در واقع منظور نصیری این بود که مسئله رسمیت پیدا کند و احیاناً اگر کسی از سایر سازمان‌ها در مراسم استقبال علم یا خزیمه علم حاضر نشدند منتظر تنبیه باشند. این تداوم همان سیاست قدیمی انگلیس در منطقه بود که علم یا خزیمه علم مورد احترام عالی‌ترین مقامات باشند تا بقیه حساب کار خود را بکنند و به اقتدار این خانواده کوچک‌ترین خدشه‌ای وارد نشود. در واقع چون علم پسر نداشت و خود نیز در تهران مشغول بود، مسئولیت منطقه را به خزیمه علم سپرده بود که تا انقلاب سناتور بود و علم سخت مراقب حفظ اقتدار او بود.
ممکن است این پرسش مطرح گردد که در زمان محمدرضا دولت مرکزی قوی بود و شوروی نیز با رژیم پهلوی روابط حسنه داشت و تهدید بالفعلی متوجه شرق کشور نبود، پس حفظ نقش علم‌ها در این منطقه چه معنی داشت؟ باید بگویم که نکته مهم در سیاست سنتی انگلستان همین است. آن‌ها به زمان کار ندارند، بلکه به اصول کار دارند. حال که از زمان‌های دور توانسته خانواده علم را به قدرت برساند و تعدادی از سران عشایر خراسان و سیستان و بلوچستان را از طریق خانواده علم به خود مرتبط کند و پیرو سیاست خود نماید، هر چند در زمان حاضر نیازی به آن‌ها نداشته باشد و در منطقه نقش یا مأموریتی نداشته باشند، چه دلیلی دارد که به نقش آن‌ها خاتمه دهد و روابط خود را قطع کند؟ انگلیسی‌ها این سیاست را به آمریکایی‌ها یاد دادند و لذا آمریکایی‌ها نیز طرح‌های اصولی و درازمدت منطقه‌ای را پیش گرفتند و به حمایت از خانواده‌های مشخصی پرداختند. به همین دلیل، علم هر سال حدود 10 روز محمدرضا را به بیرجند دعوت می‌کرد و مانند زمان ناصرالدین‌شاه بساط چادر و خیمه برپا می‌کرد و مهم‌ترین رؤسای قبایل سیستان و بلوچستان و خراسان را دعوت می‌نمود تا با محمدرضا تجدید دیدار کنند. علم برای این‌که این سران قبایل بیکار نباشند و همیشه چیزی باشد تا با تکیه بر آن قدرتش را حفظ کند، تا زمان مرگش به تحریک بلوچ‌ها در ایران و افغانستان و پاکستان دست می‌زد و در منطقه ایجاد راهزنی و ناامنی‌های موضعی می‌کرد. زمانی یک فرمانده ژاندارمری ناحیه قضیه را فهمید و به محمدرضا گزارش کرد که این راهزنی‌ها همه تحریکات وزیر دربار شما است. محمدرضا نوشت: "به علم بگویید! " (خودش نمی‌گفت!). نتیجه این بود که آن فرمانده ژاندارمری به بهانه‌ای تعویض شود و علم همان تحریکات را به وسیله بلوچ‌ها در خاک پاکستان و جنوب‌غربی افغانستان ادامه دهد.
پایگاه علم محدود به شرق کشور نبود و در همة ایران گسترش داشت. پس از شرق، جنوب و استان فارس مهم‌ترین پایگاه قدرت علم بود. در فارس نیز علم دار و دسته مفصلی داشت. او به علت این‌که داماد قوام شیرازی بود، در واقع وارث و جانشین این خاندان محسوب می‌شد. ایادی علم در فارس در درجه اول خویشاوندان همسرش بودند. خانواده‌های اشرافی و ملاکین درجه اول فارس همه وابسته به علم بودند. به علاوه، علم تعدادی از سران سابق حزب توده شیراز را در خدمت داشت که افراد معروفی بودند. یکی از آن‌ها به نام رسول پرویزی نویسنده معروفی بود که از بوشهر نماینده و سناتور می‌شد. دیگری شاعر معروفی به نام فریدون توللی بود. این‌ها همان "توده‌ای‌های انگلیسی " بودند و اصولاً علم از این تیپ "توده‌ای انگلیسی " در اطرافش داشت. یکی از آن‌ها به نام محمدباهری در کابینه او وزیر دادگستری شد و بعداً در وزارت دربار معاون اول و جانشین علم بود. در فارس نیز علم تعدادی از سران قبایل و عشایر را داشت و مانند بیرجند هرازگاه محمدرضا را به شیراز می‌برد برایش خیمه و خرگاه به پا می‌کرد. از جمله، پس از حوادث شورش عشایر فارس [سال‌های 41 ـ 42] و در پی تیرباران سران عشایر شورشی که مسئله در مطبوعات خارجی سر و صدا کرد، علم برای این‌که امنیت فارس و وفاداری عشایر به محمدرضا و ضمناً قدرت خود را نمایش دهد، شاه بلژیک و همسرش را به اتفاق محمدرضا و فرح به فارس برد و در چادرهای عشایری از آن‌ها پذیرایی مجللی کرد و تعدادی خوانین قبایل قشقائی را به دیدار محمدرضا آورد. این مسافرت در مطبوعات غرب انعکاس یافت و امنیت فارس و نفوذ محمدرضا را نشان داد.
در دوران قدرت علم، که در واقع مهم‌ترین سال‌های سلطنت محمدرضاست، نماینده‌های مجلس با نظر او تعیین می‌شدند. در زمان نخست‌وزیری اسدالله علم، محمدرضا دستور داد که با علم و منصور یک کمیسیون 3 نفره برای انتخابات نمایندگان مجلس تشکیل دهم. کمیسیون در منزل علم تشکیل می‌شد. هر روز منصور با یک کیف پر از اسامی به آن‌جا می‌آمد. علم در رأس میز می‌نشست، من در سمت راست و منصور در سمت چپ او. منصور اسامی افراد مورد نظر را می‌خواند و علم هر که را می‌خواست تأیید می‌کرد و هر که را نمی‌خواست دستور حذف می‌داد. منصور با جمله "اطاعت می‌شود " با احترام حذف می‌کرد. سپس، علم افراد مورد نظر خود را می‌داد و همه بدون استثناء وارد لیست می‌شد. سپس من دربارة صلاحیت سیاسی و امنیتی افراد اظهارنظر می‌کردم و لیست را با خود می‌بردم و برای استخراج سوابق به ساواک می‌دادم. پس از پایان کار و تصویب علم ترتیب انتخاب این افراد داده شد. فقط افرادی که در این کمیسیون تصویب شده بودند سر از صندوق آراء درآوردند و لاغیر. در تمام دوران قدرت علم وضع انتخابات مجلس همین بود و در زمان هویدا نیز حرف آخر را همیشه علم می‌زد.
از نظر ثروت، علم از ثروتمندترین افراد کشور بود. او املاک وسیعی به‌ویژه در خراسان و سیستان و فارس داشت و املاک قوام شیرازی در فارس را نیز سرپرستی می‌کرد. یکی از این املاک قصبه وسیعی بود به نام رودان نزدیک میناب (شمال بندرعباس) که متعلق به قوام‌الملک بود و علم آن را اداره می‌کرد. بعداً علم زمین‌های مرغوب شمال میناب را تا جایی که می‌توانست تصرف کرد. از نظر مستغلات و پول در بانک‌های خارج و طلا و جواهرات و عتیقه‌جات ثروت علم و پدرزنش بی‌حساب بود.
علم پیش از انقلاب به مرض سرطان مرد و روزهای انقلاب را ندید. او در وزارت دربار 4 معاون داشت که یکی از آن‌ها قائم‌مقام و جانشین او محسوب می‌شد و در غیاب علم وظایف او را انجام می‌داد. این اولن بار بود که چنین سمتی در وزارت دربار ایجاد شد. جانشین علم همان باهری بود که توضیح دادم. طبعاً باهری نمی‌توانست با محمدرضا بحث سیاسی کند و به تصویب مسائل اداری اکتفا می‌کرد تا هویدا وزیر دربار شد. اصولاً سبک عم این بود که هر یک از معاونین، مطالب خود را مستقیماً به اطلاع محمدرضا برسانند و دلیل این بود که علم حوصله این کارها را نداشت. معاونین مطالب مهم و دستورات محمدرضا را به اطلاع علم می‌رساندند. علم نسبت به این مسائل بی‌تفاوت بود و با همه چیز موافقت می‌کرد و اگر مطلبی ضد آن می‌گفتند که قبلاً موافقت کرده بود، با آن نیز موافقت می‌کرد. او وقتش را در مسائل مهم سیاسی و تعیین خطوط مملکتی می‌گذراند و خود را در مسائل اداری خسته نمی‌کرد.
یکی دیگر از دستیاران علم در دربار، نصرت‌الله معینیان، رئیس دفتر مخصوص محمدرضا، بود. او قبلاً چند دوره وزیر شده بود،‌ تا این‌که زمانی وزیر راه شد و در سخنرانی روز اول برای مقامات عالی وزارت راه به شکل توهین‌آمیزی به آن‌ها حمله کرد. عده‌ای ب توهین او جواب دادند و تعداد زیادی سالن را ترک کردند. این امر سبب شد که به منزل برود و تمارض کند و وزارتش چند روز بیش‌تر دوام نیاورد. معینیان یکی دو سال بیکار بود تا بالاخره علم او را رئیس دفتر مخصوص کرد. او در این شغل موقعیت مهمی نزد مقامات مملکتی کسب کرد و سپس رئیس کمیسیون بازرسی نیز شد، که جلسات آن را تلویزیون نشان می‌داد و هیاهوی زیاد برای کارهای کوچک بود. معینیان تنها فردی بود که به همراه وزیر دربار باید هر روز محمدرضا را می‌دید و اکثراً کارش تقدیم چند عریضه و شکایت به محمدرضا بود، که به وزیر مربوطه ارجاع می‌شد و در واقع کار شاکی صد درجه خراب‌تر می‌شد. معینیان فردی خالی از عاطفه و مهربانی بود و قبل از تصدی دفتر مخصوص وضع مالی بالایی نداشت، ولی بعداً ثروتمند شد.
به اعتقاد من، افرادی مانند هژیر و سهیلی (که وابستگی آن‌ها به انگلیسی‌ها به استحکام علم بود) با هوش‌تر از علم بودند، ولی تفاوت علم با بسیاری مقامات مهم مملکتی این بود که وی به علت روابط پدرش با انگلیسی‌ها و به‌عنوان خان بیرجند و مدافع منافع انگلیس در خراسان و سیستان و بلوچستان از یک طرف و به علت ازدواج با دختر قوام‌الملک شیرازی و در واقع به عنوان جانشین و وارث خان شیراز و مدافع منافع انگلیس در این خطه، نزد انگلیسی‌ها مقام منحصر به‌فرد داشت. انگلیسی‌ها او را مهم‌ترین پایگاه خود در این دو منطقه مهم و استراتژیک ایران می‌شناختند و با همین خصوصیت او را به آمریکایی‌ها معرفی کرده بودند. به علاوه‌، علم شیوه رفتار با مقامات انگلیسی و آمریکایی را از قوام شیرازی آموخته بود و رابطین درجه اول در مقامات مهم سیاسی و اطلاعاتی دو کشور را از او به ارث برده بود. خانه علم نیز مانند خانه قوام شیرازی، خانه انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها بود، که اکثراً خیلی خودمانی برای گذران اوقات فراغت به آن‌جا می‌رفتند و همیشه جنبه رسمی وجنبه خانوادگی مسائل مخلوط بود. مثلاً، خانواده یک کارمند سفارت انگلیس با خانواده علم روز تعطیل با هم بودند، با هم به مسافرت فارس و یا به سفر بیرجند می‌رفتند. در مقابل، علم با مقامات ایرانی برخورد خشک و رسمی می‌کرد.
پس از علم نوبت به هویدا می‌رسد که 13 سال نخست‌وزیر و سپس وزیر دربار و جانشین علم شد. او در بدو نخست‌وزیری دسته خاصی، جز تعداد محدود، نداشت، ولی به علت طول دوران نخست‌وزیری‌اش این دسته تشکیل شد. هویدا وابسته به انگلیسی‌ها بود و توسط آن‌ها به آمریکایی‌ها معرفی شده بود. ولی او بیش از آن‌که عامل انگلیس یا آمریکا باشد، مجری کلمه به کلمه دستورات محمدرضا بود و به این ترتیب خود را مسئول هیچ کاری نمی‌دانست و عملاً نیز چنین بود. البته او می‌توانست نظرات خود را به محمدرضا بقبولاند ولی اگر نمی‌پذیرفت، صرف‌نظر می‌کرد. در دوران هویدا،‌ بودجه دولت و همه چیز مملکت در اختیار محمدرضا قرار داشت که خود به وسیلة علم اداره می‌شد. این دوران، بدنام‌ترین و مفتضح‌ترین دوران سلطنت محمدرضا به‌شمار می‌رود. در دوران وزارت دربار، هویدا از نظر تماس با سفرا (به‌خصوص انگلیس و آمریکا) در رده علم بود، ولی محمدرضا به علم اطمینان خاص داشت و هیچ فرد دیگر نمی‌توانست جانشین تمام و کمال او تلقی شود.
پس از ذکر نخست‌وزیران، به طور پراکنده به دولتمردان درجه دو می‌پردازم، افرادی که به وزارت و وکالت و سفارت و سایر مشاغل مهم و پول‌ساز می‌رسیدند: اصل در همه این افراد وابستگی به سیاست انگلیس و آمریکا بود و طبعاً کسانی رشد بیش‌تر داشتند که بیش‌تر وابسته بودند و چه بهتر که این وابستگی، "رابطه ویژه " (یعنی رابطه با سرویس‌های اطلاعاتی) باشد. علاوه بر این اصل، استعداد و توانایی‌های شخصی هم شرط بود و طبعاً هرکس واجد استعداد بیش‌تر و به اصطلاح حرفه‌ای تر بود، رشد بیش‌تری داشت. این استعدادها از چه نوع است؟ شرح می‌دهم:
یکی از این استعدادها، نادرستی و بی‌صداقتی در حد اعلا بود. در مورد ابتهاج و امثالهم نمونه‌های برجسته این استعداد را شرح دادم. نمونه دیگر خانواده خان‌اکبر را مثال می‌زنم: یکی مانند حسن‌اکبر، که زنش دختر صارم‌الدوله بود، ادب ظاهری و هوش و حافظه‌اش را در خدمت نادرستی گذارده بود و همیشه سناتور می‌شد. برادرش (محمداکبر) نیز چنین بود و رئیس کل تشریفات دربار شد و پسر او به نام اسماعیل اکبر،‌که این سجایای خانوادگی را به‌خوبی به ارث برده بود، وکیل مجلس. چنین افرادی یا مانند ناصر گلسرخی وزیر منابع طبیعی می‌شدند و به اتفاق آهنچیان به کلاهبرداری می‌پرداختند و یا مانند سپهبد قهارقلی شاهرخشاهی پس از بازنشستگی رئیس کانون بازنشستگان می‌گردیدند.
یکی دیگر از استعدادها، حقه‌بازی و شارلاتانی بود. در نتیجه، فرد یا مانند علی دشتی تندخود و از خودراضی و یا مانند احمد بلوری، حقه‌باز کم‌نظیر، سناتور می‌شد و یا مانند مصطفی تجدد رئیس بانک بازرگانی و سناتور می‌گردید و یا مانند جلال‌الدین شادمانی معاون مالی وزارت دربار.
زیان‌بازی و زرنگی و قرار دادن قوه بیان در خدمت مقام یکی دیگر از این استعدادها بود، که در نتیجه یک سرهنگ مستعفی ارتش مانند هلاکو رامبد را، که سپس نماینده هواپیمایی "ال ایتالیا " شد، به مقامات عالی و وزارت می‌رساند.
علاوه بر زبان، قلم را نیز می‌شد در خدمت مقام و پول قرار داد و مانند مصباح‌زاده و رسول پرویزی و عباس شاهنده و جعفر شاهید به دربار وصل شد و به نان و نوایی رسید.
اگر طرف زن بود، می‌توانست مانند مهین صنیع، خواهر آذر ابتهاج، و نمونه‌های دیگر از طریق روابط جنسی به وکالت برسد و اگر مرد بود باز از همین طریق، مانند پرویز راجی، به سفارت! و یا مانند بعضی، همسر و یا دختر زیبای خود را واسطه ترقی قرار دهد.
لازمه این ترقی، تملق هم بود، حال چه مانند هادی هدایتی، توده‌ای انگلیسی، از طریق تملق بی‌حد و زیاده‌روی در چاپلوسی به محمدرضا خود را در پست وزارت نگه‌دارد، و چه مانند دکتر شاهقلی (پزشک معالج هویدا) با لوس‌ کردن خود و تملق از هویدا وزیر بهداری شود. در این میان اگر فرد شخص بی‌ارزش و نوکرمآبی مانند سلیمان بهبودی (نوکر مخصوص رضا) بود اهمیتی نداشت، چرا که بی‌ارزش‌تر از او هم که اسباب حمام خانم ارتشبد آریانا را حمل می‌کرد نیز به وکالت رسید (سرلشکر عزت‌الله ایلخانی پور).
از این قبیل استعدادها و از این دست‌نمونه‌ها زیاد است. قبلاً گفته‌ام و بعداً هم خواهم گفت.

*مافیای موادمخدر در دربار

در دوران محمدرضا، تبلیغات پر سروصدایی علیه قاچاق موادمخدر به راه افتاد و عده‌ای قاچاقچی خرده‌پا اعدام شدند. این در حالی بود که بارها و بارها افتضاحات اشرف در زمینه قاچاق موادمخدر پخش می‌شد و در مطبوعات خارجی انعکاس می‌یافت. در زمان وزارت بهداری جهانشاه صالح، طرح مبارزه با کشت خشخاش در ایران به اجرا درآمد و حال آن‌که این یک طرح آمریکایی به سود ترکیه و افغانستان بود که یکی از منابع سرشار درآمدشان (به‌خصوص ترکیه) از فروش تریاک است (چه برای مصارف دارویی و چه برای مصارف تخدیری). به هر حال، این طرح مشکلی را حل نکرد و اعتیاد رواج شدید داشت. علاوه بر اشرف، به معرفی 3 تن از بزرگ‌ترین قاچاقچیان ایرانی موادمخدر، که نقش اصلی در اشاعه اعتیاد داشتند، می‌پردازم:
بدون تردید دکتر فلیکس آقایان بزرگ‌ترین قاچاقچی ایرانی موادمخدر و یکی از مهم‌ترین قاچاقچیان بین‌المللی بوده و هست. پدر فلیکس آقایان در بین ارامنه مرد شماره یک به‌شمار می‌رفت و همه ارامنه ایران او را می‌شناختند و شدیداً از او حساب می‌بردند. الکساندر آقایان (پدر فلیکس) را برحسب تقاضای خودش یکی دوبار در منزلش دیده‌ام. در آن زمان درجه سروانی داشتم. منزل او در خیابان سوم اسفند قرار داشت و یک خانه 3 طبقه قدیمی‌ساز بود که حدود 700 متر مساحت و هر طبقه حدود 350 متر زیربنا داشت. تصور می‌کنم تعدادی از مغازه‌های قسمت شمالی خیابان سوم اسفند نیز متعلق به او بود. وی فرد فوق‌العاده باهوش و زیرک و اهل سوء‌استفاده بود و در بین ارامنه ایران رقیب نداشت. وکیل دعاوی بود و تا زنده بود نماینده ارامنه جنوب در مجلس شورا می‌شد و مورد قبول کامل محمدرضا بود. وقتی که او مرد، فلیکس ـ پسر بزرگش ـ به طور مداوم نماینده ارامنه جنوب در مجلس می‌شد تا این‌که به دستور محمدرضا سناتور گردید. فلیکس 100 برابر زیرک‌تر از پدرش بود و اگر پدر برخی ملاحظات را رعایت می‌کرد، پسر در زندگی‌اش اصلاً کلمة "ملاحظه " را نشنیده و هر کاری که در مخیله انسان بگنجد، انجام می‌داد.
فلیکس آقایان در حد عجیبی از مسائل ایران و سیاست بین‌المللی و تشکیلات خفیة سیا و اف. بی. آی و مافیا اطلاع داشت، زیرا در رده‌های بالای این سازمان‌ها بهترین رفقا را به ضرب پول‌های کلان به دست آورده بود و در تشکیلات اجتماعی سری آمریکا در بالاترین رده دست داشت. او کسی نیست که پولش را دور بریزد و اگر یک میلیون دلار به یک سناتور آمریکایی می‌داد، 10 میلیون دلار از وجود او استفاده می‌برد. فلیکس عضو بلند پایة مافیای آمریکاست. او در قاچاق موادمخدر روی دست اشرف زده بود، ولی رد به هیچ فردی نمی‌داد. برادر کوچک‌تر فلیکس جزء هیئت رئیسه توزیع مواد مخدر در آمریکای مرکزی و جنوبی است. او از فلیکس خیلی جوان‌تر و خطرناک‌تر است. او را در میهمانی‌هایی که فلیکس برای محمدرضا ترتیب می‌داد در خانه فلیکس دیده‌ام. این خانه که بسیار مجلل بود در خیابان شمالی سفارت شوروی قرار داشت. همسر فلیکس، نینو دختر اسدبهادر بود، که زمانی می‌خواست طلاق بگیرد ولی اشرف نگذاشت.
فلیکس یکی از نزدیک‌ترین دوستان محمدرضا بود و در اکثر ساعات فراغت او حضور داشت و به اتفاق محمدرضا و چند تن دیگر (جمشید و مجید اعلم، پروفسور یحیی عدل) هر شب تا یک و دو نیمه شب به ورق‌بازی می‌پرداختند. این برنامه روزهای تعطیل هم دنبال می‌شد. فردی فوق‌العاده باهوش و پرحافظه بود. کوتاه قد و طاس و به حد کافی ورزیدگی جسمی داشت. فوق‌العاده به خود مسلط بود و از هیچ چیز و هیچ خبری تکان نمی‌خورد. این تسلط بر اعصاب او اعجاب‌انگیز بود. مرد هرزه و شوهر بدی بود و تنها با زن‌های کاباره رفت و آمد داشت و اکثر صاحبان و مستخدمین کاباره‌ها تابع محض او بودند. او بزرگ‌‌ترین سازمان مخفی گانگستری را در ایران اداره می‌کرد و از کاباره‌های تهران و آبادان و خرمشهر و غیره حق و حساب می‌گرفت.
دکتر آقایان بزرگ‌ترین سوءاستفاده‌چی قرن به‌شمار می‌رود. او با ارقام بسیار درشت سر و کار داشت و کم‌تر از 10 میلیون تومان برایش جالب نبود. در زمان جنگ با یک سپهبد آمریکایی، که فرمانده لجستیکی ارتش آمریکا در ایران بود، کنار آمد و آن سپهبد با همدستی چند گروهبان آمریکایی هر چه در انبار اضافه می‌آمد با آقایان معامله می‌کرد. بدین‌طریق، ده‌ها هزار لاستیک اتومبیل، صدها هزار بطری ویسکی و میلیون‌ها قوطی کمپوت و مواد غذایی معامله شد. هم آن سپهبد استفاده فوق‌العاده برد و هم آقایان میلیاردها تومان به جیب زد. در زمان جنگ، از خیر شکر هم نگذشت و ده‌ها میلیون تومان قند و شکر را دزدید. در اکثر معاملات کلان دوران محمدرضا، با پوشش وارد می‌شد و سودهای هنگفت می‌برد. مسئله معامله شکر با انگلیس را او به تقلب کشاند و شاپورجی را بدنام کرد، زیرا او این معامله را قبلاً با فرانسوی‌ها ترتیب داده بود. این را خود فلیکس در ملاقات با من در دفتر گفت و نقل قول نیست. آقایان بدون شک صدها میلیون دلار در خارج ثروت دارد. او همیشه گارد محافظ مفصلی داشت. بدون تردید، او هم اکنون نیز در کارهای مخفی اشرف و فرح و رضا (پسر محمدرضا) دخالت دارد، البته او سایر ایرانیان را لایق نمی‌داند که با آن‌ها کار کند. در زمان محمدرضا رئیس فدراسیون اسکی بود و تمام پول‌های فدراسیون را به جیب می‌زد. این پول برای او کم بود، ولی به هر حال این هم یک پولی بود! سیاست او معلوم نبود و در واقع در پی سیاست پول بود. بدون دیدن دوره اطلاعاتی ثابتی و امثالهم را در جیب می‌گذاشت. در کار خود نابغه بود. قمارباز درجه یک، مشروب‌خور در حد سلامتی، زنباره در حد نیاز، فاقد کم‌ترین احساس و عاطفه، درباره او هر چه بنویسم کم نوشته‌ام. اهل ریسک بود،‌ ولی ریسک حساب شده و مطمئن. از هر نظر با اشرف جور درمی‌آمد؛ با این تفاوت که اشرف همیشه در مقابل او بازنده بود، و به آسانی هم بازنده بود.
پس از آقایان باید از ]امیرهوشنگ[ دولو سخن بگویم، که به "سلطان خاویار ایران " شهرت داشت. دولو از خانواده قاجار بود. این مرد از روزی که پیدا شد بلافاصله به اتاق‌خواب محمدرضا راه یافت، زیرا دخترهای زیبای ایرانی و فرانسوی را می‌شناخت و می‌توانست بیاورد و همین کافی بود. دولو باغ بزرگ و خانه قدیمی ولی وسیع (مقابل پمپ‌بنزین جاده شمیران، نزدیک تجریش) داشت. او مدتی با من خوب بود و چند مرتبه مرا به خانه‌اش دعوت کرد. تریاکی شدید بود و به دستور محمدرضا بهترین تریاک ایران به وفور و برای خود و همه مجانی در اختیارش قرار می‌گرفت. هر روز مقامات مهمی به خانه دولو می‌رفتند: کسی که می‌خواست وکیل یا سفیر یا وزیر شود، افسری که می‌خواست سرتیپ یا سرلشکر یا سپهبد شود، فردی که پرونده داشت و می‌خواست از مجازات معاف شود و یا طرف را محکوم کند و امثالهم. او تمام درخواست‌ها را مستقیماً در اتاق‌خواب محمدرضا به اطلاعش می‌رساند و بدون استثناء همه تصویب می‌شد. لذا همه به خانه دولو رو می‌آوردند. ایادی با او خوب بود و حسادت نمی‌کرد، چون صبح‌ها هر دو با هم به اتاق‌خواب محمدرضا می‌رفتند و ایادی او را رقیب خود نمی‌دانست. کار دولو چیز دیگری بود و به مسائل اطلاعاتی و جاسوسی کاری نداشت. همیشه در خانه‌اش برای میهمانان 3 - 4 دختر زیبا بود. برخی حظ بصر می‌بردند و برخی وقتی می‌رفتند یکی از آن‌ها را با خود می‌بردند. البته با اجازه دولو. پس، همه ترتیبات برای جذب مقامات مهم در خانه‌اش فراهم بود. در همان اتاق با همراهان 3 ـ 4 ساعت تریاک می‌کشید و کسانی که نمی‌کشیدند دود آن را استشمام می‌کردند. به‌تدریج وقتی اوضاع را مطلوب دید، در باغ همجوار منزلش یک کاخ با عظمت ساخت که مهندس آن فرانسوی بود و تمام وسایل خانه از فرانسه وارد شد و یک دکوراتور فرانسوی خانه او را تزیین می‌کرد. او قبلاً در پاریس زندگی مجللی داشت و مسلماً حالا هم در پاریس است، زیرا شهر دیگری را دوست ندارد. او بدون تردید هم‌اکنون نیز با اشرف و دخترش (آزاده) رفت‌وآمد دارد و خانه‌اش پاتوق آن‌ها است.
و بالاخره باید از ارتشبد غلامعلی اویسی نام ببرم. اویسی از آغاز افسر کم‌سوادی بود و تا پایان نیز معلومات نظامی کم‌تر از متوسط داشت و مطلقاً اهل مطالعه نبود. حتی در دوره دانشکده افسری در هیچ یک از دروس و تمرینات شرکت نمی‌کرد و در طول 2 سال دانشکده انباردار گروهان بود. ولی او توانست با زدوبند و نزدیک کردن خود به محمدرضا ترقی کند و به مشاغل مهم برسد. اویسی از همان زمان دانشکده افسری ادعای دیانت داشت، ولی به هیچ‌وجه چنین نبود و از هیچ کاری برای بستن بار خود کوتاهی نکرد. زمانی که فرمانده ژاندارمری بود، سهم خود را از تریاک‌های وارده از افغانستان و ترکیه برمی‌داشت و زنش در کرمان تشکیلات سازماندهی فرم تریاک در خانه داشت. او تریاک‌های مکشوفه را نیز بلند می‌کرد و می‌فروخت. گاه روزنامه‌ها می‌نوشتند که مثلاً در زیرسازی یک نفتکش یک تن تریاک کشف شده است. قاعدتاً باید این تریاک‌های مکشوفه به سازمان خاص در دادگستری تحویل می‌شد، ولی اویسی آن را عوض می‌کرد و به جایش ماده‌ای که مخلوطی از چند گیاه است تحویل می‌داد که رنگ و بوی تریاک داشت. باید بگویم که تریاک‌های موجود در دادگستری تریاک نبود و دو سوم آن از همین مخلوط بود که یک کیلوی آن یک ریال هم ارزش ندارد. اویسی از این طریق طی چند سالی که در ژاندارمری بود حداقل 5 میلیارد تومان دزدید و همه را دلار کرد و به خارج برد.

*فساد مالی و اختلاس در رژیم پهلوی

طی سال‌ها حضور در "دفتر ویژه اطلاعات " و بازرسی شاهنشاهی با هزاران مورد اختلاس و ارتشاء در سطح مقامات عالی‌رتبه کشور آشنا شدم، که متأسفانه یادآوری همه آن‌ها برایم دشوار است. بسیاری از این موارد در پرونده‌های موجود ضبط است و می‌توان به همراه سند و مدرک و با ذکر جزئیات ملاحظه کرد. در لابه‌لای این یادداشت‌ها هر جا به مناسبتی به نمونه‌هایی از سوءاستفاده‌های مالی اشاره کرده‌ام و در این‌جا به ذکر برخی نمونه‌ها که قبلاً مطرح نشده می‌پردازم:
در دوران مسئولیتم در بازرسی متوجه شدم که اصولاً موارد سوءاستفاده و حیف و میل نهایت ندارد. در دوران 13 ساله نخست‌وزیری هویدا همه می‌چاپیدند و هویدا کاملاً نسبت به این وضع بی‌تفاوت بود، در صورتی که یکی از مهم‌ترین وظایف رئیس دولت جلوگیری از فساد و حیف و میل اموال دولتی است. در هیچ زمانی به اندازه دوران هویدا فساد گسترده نبود و او چون جلب رضایت محمدرضا را می‌طلبید، نمی‌خواست کسی ـ و در نهایت محمدرضا ـ را از خود ناراضی کند و به همین دلیل نیز صدارت او طولانی شد. از سال 1350 تا سال 1357 تنها در بازرسی (قسمت تحقیق آن) 3750 پرونده سوءاستفاده کلان تشکیل شد که عموماً به دادگستری ارجاع گردید. من هر 2 ماه یک بار از طریق افسر دفتر ویژه، که مسئول پی‌گیری پرونده‌ها بود، پیشرفت کار را سؤال می‌کردم. اصلاً پیشرفتی وجود نداشت و صفر بود. همة پرونده‌ها طبق دستور شفاهی نخست‌وزیر به وزیر دادگستری، بایگانی می‌شد و محمدرضا نیز اهمیتی به این امر نمی‌داد و از نظر او بی‌ایراد بود.
یکی از این موارد، پرونده شخصی به نام فرمانفرمائیان (از خانواده فرمانفرمائیان) بود. او پیمانکاری بود که استادیوم یکصدهزار نفره تهران و متعلقات آن را ساخت. مسئول مربوطه به دفتر اطلاع دادم که شکافی در یک قسمت از پی دیده می‌شود. بلافاصله هیئتی از بازرسی اعزام شد و از سازمان برنامه خواسته شد که یک مهندس طراز اول را اعزام دارد، که تصور می‌کنم آقای معین‌فر را فرستادند. او کلنگ را برداشت و قسمت‌هایی از پی را خراب کرد و اظهار داشت که چون ساختمانی به این عظمت روی پی بتونی شالوده‌ریزی نشده، پی تحمل نیاورده و دورتادور آن شکاف ایجاد شده است. او سپس با کلنگ قسمت‌هایی از سکوها را (یعنی محلی که یکصدهزار نفر باید بنشینند) خراب کرد و به اعضاء هیئت نشان داد و گفت: "آهن‌ها را هم با چند نمره کم‌تر (یعنی با مقاومت کم‌تر) کار گذارده و به جای بتون‌آرمه نیز خرده‌آجر ریخته، لذا به شاهنشاه بگویید که ممکن است در یکی از روزهای مسابقات حادثه‌ای رخ دهد و در یک لحظه حداقل 30 هزار نفر از بین بروند. " مسئله به همین نحو گزارش شد. محمدرضا، برخلاف رویه معمول که اصلاً وقعی به گزارشات نمی‌گذارد، این بار به علت اهمیت موضوع نوشت: "فعلاً تا دستور ثانوی استفاده نشود و صفی‌اصفیا کسب دستور نماید. " اصفیا پس از کسب دستور یکی از بزرگ‌ترین مهندسین فرانسوی را به ایران دعوت کرد و او بازدید به عمل آورد. ولی فرمانفرمائیان او را رها نمی‌کرد و پابه‌پای او دنبالش بود. در نتیجه این مهندس نوشت: "بد ساخته نشده " ولی در خاتمه این جمله را افزود: "در یکی از روزهای مسابقات ممکن است ناگهان قسمتی فرو ریزد و افرادی که روی سکو هستند به همراه آجر و آهن روی سر افرادی که در پایین هستند سقوط کنند! " به این ترتیب عملاً نظر معین‌فر تأیید شد. اما محمدرضا به جای تحت تعقیب قراردادن فرمانفرمائیان دستور داد که او خودش استادیوم را تعمیر کند. او نیز به نحوی تعمیر کرد که قابل قبول واقع شد.
کمبود سیمان از معضلات کشور بود و قیمت آن به شدت بالا می‌رفت. محمدرضا دستور داد که علت تحقیق شود. معلوم شد که ارتش مقدار زیادی از سیمان کارخانجات سیمان را برای مصارف نظامی به خود تخصیص داده و در نتیجه در بازار آزاد سیمان کم و قیمت آن گران شده است. ولی ضمن تحقیق، یک انبار بزرگ سیمان کشف شد و در پی‌گیری مسئله چند انبار دیگر نیز به دست آمد که در آن‌ها صدها هزار کیسه سیمان احتکار شده بود. معلوم شد که این سیمان‌ها متعلق به مجید اعلم (دوست محمدرضا که بی‌وقفه هر شب با او بود) است. گزارشی تهیه شد که مجید اعلم صدها مقاطعه از سازمان برنامه گرفته و پس ازتصویب پروژه‌ها، سیمان مربوطه را از سازمان برنامه اخذ و احتکار کرده و سپس پروژه بدون سیمان را در مقابل اخذ 20درصد ارزش کل پروژه‌ها به دیگران واگذار کرده است و بدین‌ترتیب هم صاحب صدها هزار کیسه سیمان شده و هم 20درصد ارزش کل پروژه‌ها را اخذ نموده است. او سیمان را به قیمت دولتی کیسه‌ای 75 ریال اخذ و به قیمت 250 الی 320 ریال در بازار آزاد می‌فروخت. گزارش به همراه آلبوم عکس از انبارهای سیمان به محمدرضا تحویل گردید و فردای آن روز بدون دستور نزدم عودت داده شد. من نیز پرونده را همراه با نامه‌ای به دادگستری تحویل دادم، ولی در آن‌جا بایگانی شد.
علاوه بر مورد فوق، مشخص شد که حدود یک میلیون تن سیمان نیز از خارج وارد و در بندربوشهر تخلیه و بدون سرپناه روی هم انباشته شده و پس از یک بارندگی حدود نیمی از آن به سنگ تبدیل گردیده است. مسئول امر در وزارتخانه مربوطه مشخص شد و پرونده به دادگستری احاله گردید، ولی بی‌نتیجه ماند.
مورد فوق فقط به این یک میلیون تن سیمان محدود نمی‌شد. نزدیک به 2 میلیون تن گندم وارداتی نیز به همین نحو در بندربوشهر به مدت طولانی مانده و نابود شده بود. مسئول این امر نیز شناسایی شد،‌ ولی پرونده‌اش در دادگستری بی‌نتیجه ماند.
نمونه دیگر در وزارت راه بود. فردی که احتمالاً نام او موسوی بود و معاونت وزارت راه را به‌عهده داشت، قراردادی به ارزش قریب به 3 میلیاردتومان با شرکت‌های آمریکایی بست و 20 هزار کامیون و تریلی و قطعات یدکی مربوطه را در ایران تحویل گرفت و سپس در چند نقطه کشور و در بیابان‌های گرم در زیر آفتاب انبار کرد تا آهن آلات پوسید و همه نابود شد. گزارش به محمدرضا تحویل شد ولی دستوری نداد. پرونده موسوی نیز طی نامه‌ای به دادگستری ارجاع شد که این نیز بی‌نتیجه ماند.
ولی شاید یکی از گویاترین مواردی که توسط من پیگیری شد، دزدهای سپهبد پرویز خسروانی و دارودسته او بود:
پرویز خسروانی زمانی که دانشجوی دانشکده افسری بود، خودو خانواده‌اش بی‌پول بودند. آن‌ها 5 برادر و چند خواهر بودند. از خواهران او تنها یکی‌شان را به اتفاق شوهرش در منزل سپهبد خسروانی دیده‌ام. یکی از برادران خسروانی وکیل مجلس شد ]شهاب خسروانی[ برادر دیگر به‌نام عطاءالله خسروانی وزیر کار و وزیر کشور شد. دیگری ]خسرو خسروانی[ سفیر شد. مرتضی خسروانی نیز با درجه سپهبدی رئیس دادرسی ارتش شد. آن که وزیر شد بسیار چاخان و پشت‌هم انداز بود و آن یکی که سفیر شد بسیار مطیع و سازشکار. پرویز خسروانی از زمان دانشکده افسری به دنبال زن پولداری بود که توسط او وضعش را روبه‌راه کند، تا بالاخره دختری پولدار از یک خانواده بهائی به نام نعیمی پیدا کرد که در انتهای کوچه شهناز (محلی که منزل من در آن واقع بود) می‌نشستند. پدر دختر از بزرگان فرقه بهائی و بسیار متمول بود و در یک باغ 5 هزار متری با ساختمان مجلل سکونت داشتند. پرویز هر روز عصر با دوچرخه از دانشکده افسری راه می‌افتاد و به‌عنوان تمرین دوچرخه‌سواری از مقابل خانه دختر می‌گذشت و نامه عاشقانه رد می‌کرد. خانواده دختر با ازدواج این دو مخالف بودند، ولی به علت سماجت پرویز این ازدواج انجام شد و ایشان به‌عنوان داماد سرخانه به باغ دختر کوچید! پدر دختر در جوارخانه خود خانه‌ای ساخت که خسروانی و زنش در آن‌جا زندگی می‌کردند. این خانه در کنار بولوار واقع بود و بعدها به اداره نظام وظیفه اجاره داده شد و خسروانی و زنش در الهیه خانه مجلل با محوطه پنج‌هزار متری درست کردند و تا انقلاب در آن‌جا زندگی می‌کردند. پس از فوت پدر دختر، ارث هنگفتی به زن خسروانی رسید و صاحب چندین باغ و خانه در ونک و چندین ویلا در جنوب فرانسه و آپارتمان‌های متعدد در پیچ یوسف‌آباد و مجتمع سامان و غیره شد.
خسروانی در زمان مصدق باشگاه ورزشی تاج را داشت و در آن تعداد زیادی از ورزشکاران و باج‌بگیران سرشناس تهران (مانند شعبان بی‌مخ) را جمع کرده بود. او هر طرف که باد می‌آمد بدان‌سو می‌رفت. در زمان مصدق (اگر اشتباه نکنم در 30 تیر) ورزشکاران را به خیابان ریخته و به نفع مصدق شعار می‌داد، ولی چندی بعد در 28 مرداد توسط اشرف اجیر شد و همین ورزشکاران را به خیابان ریخت و علیه مصدق و به نفع محمدرضا شعار داد. یک‌بار همین موضوع را به محمدرضا گفتم. پاسخ داد: "بی‌اشکال است، حال که به نفع من عمل می‌کند! " ولی به علت همین پشت‌هم‌اندازی و حقه‌بازی‌اش مورد اعتماد نبود.
پس از 28 مرداد، خسروانی و باشگاه تاجش به بلای جان مردم تبدیل شد. او راه می‌افتاد و هرجا که زمین شهری مرغوبی می‌دید به مالک آن مراجعه می‌کرد. اگر طرف حاضر می‌شد زمین را به او واگذار کند فبها، وگرنه یک جوخه ژاندارم می‌رفت و یک پرچم سلطنتی را در وسط زمین فرو می‌کرد و خسروانی صاحب زمین را تهدید می‌کرد که زمین برای شاهنشاه است! طرف مسلماً تسلیم می‌شد و زمین را واگذار می‌کرد. سند به نام خسروانی، زن یا 2 دخترش صادر می‌شد. چنین آدمی را هویدا سرپرست سازمان تربیت بدنی کرده بود. به‌تدریج، مسئله بسیار حاد شد. من پی‌گیری کردم و بهترین وسیله تحقیق را اداره کل نهم ساواک تشخیص دادم. سرهنگ ضرابی، مدیر کل نهم ساواک، را احضار و به او دستور دادم درباه اموال خسروانی [ تحقیق کند و در سطح کشور هر چه به نام خسروانی، زن و 2 دختر اوست و سند صادر شده، گزارش نماید. پس از 3 ـ 4 ماه گزارش تحویل شد. با کمال تعجب دیدم که نتیجه بیش از تصور قبلی‌ام است: در مراکز استان یک یا چند زمین، در مراکز شهرستان‌ها یک زمین، در برخی مراکز بخش یک زمین و در تهران ده‌ها زمین،‌که همه بسیار مرغوب و وسیع بود، به نام خسروانی و خانواده‌اش است. خود خسروانی علاوه بر باشگاه‌های ورزشی تاج، به‌تدریج تأسیسات ورزشی دیگری تأسیس کرده بود که بسیار مدرن بود. یکی از این تأسیسات در خیابان بخارست و دیگری حوالی ونک بود، که ساختمان مجللی با بیش از 10 زمین تنیس در محوطه‌ای حدود 10 هزار مترمربع بود. به‌علاوه، در آنکارا (ترکیه) نیز تأسیسات ورزشی مهمی احداث کرده بود، که سند به نام خودش بود.اداره کل نهم ساواک در گزارش خود لیست کاملی از زمین‌ها و تأسیسات خسروانی در سطح کشور ارائه داد که به بیش از 200 رقم می‌رسید. این گزارش سرهنگ ضرابی باید جزء مدارک "دفتر ویژه اطلاعات " که مسئول حفاظت آن سرتیپ نجاتی بود، موجود باشد.
به هرحال، گزارش فوق را به محمدرضا دادم. ذیل گزارش نوشت: "به علم ارجاع شود. " به علم (وزیر دربار) ارجاع شد. علم و خسروانی با هم توافق کردند که وی ظاهراً کلیه اموال خود را به بنیاد پهلوی ببخشد، ولی عملاً با اهداء چند قلم قضیه را فیصله دهد. چنین شد و حدود 7 ـ 8 قطعه در تهران را به بنیاد واگذار کرد و در نامه‌ای به محمدرضا نوشت: "جان نثار هر چه داشت و نداشت به بنیاد واگذار کردم! " مدتی گذشت و من قضیه را متوجه شدم و گزارشی به محمدرضا دادم که آن‌چه خسروانی به بنیاد واگذار کرده چند قلم ناچیز از 200 قلم اموال اوست و تازه استفاده از آن را به صورت ظاهر برای باشگاه تاج (و در واقع برای خودش) برداشت می‌کند. محمدرضا مجدداً نوشت: "به علم ارجاع شود! " ارجاع شد و این بار علم اقدامی نکرد. خسروانی فرد بسیار زرنگی بود و از طریق میهمانی و رفاقت با مقامات مهم و تماس مستقیم با محمدرضا، فرح، علم و معینیان کار خود را پیش می‌برد.
یک‌بار دیگر نیز کار خسروانی به افتضاح کشید. ماجرا از این قرار بود که او هرشب در خانه‌اش جلسات قمار کلان داشت، که در واقع جلسات کلاهبرداری هم بود. هدایت این جلسات را جلال آهنچیان به دست داشت. آهنچیان تاجر معروف بازار بود و بازاریان عمده باید او را بشناسند. خودش مدعی بود که در بازار نفوذ زیاد دارد. در او حتی یک خصلت خوب هم یافت نمی‌شد و هر چه بود بد بود. ثروت بی‌حساب داشت. خانه مجلل اوتصور می‌کنم در درّوس بود. این خانه را در یکی از میهمانی‌هایش که جزء مدعوین بودم دیده‌ام. او دوست صمیمی خسروانی و خانواده‌اش بود و دائماً، به‌خصوص در اوقات فراغت و روزهای تعطیل، در منزل او بود. او در منزل خسروانی جلسات قمار تشکیل می‌داد که در آن کلاهبرداری‌های بزرگ می‌شد. در این جلسات قمار حسن زاهدی (وزیر کشور هویدا)، ناصر گلسرخی (وزیر منابع طبیعی)، وزیر دادگستری هویدا (نامش را فراموش کرده‌ام)، یک یهودی ثروتمند و معروف، جلال آهنچیان و پرویز خسروانی شرکت می‌کردند. البته آن‌ها در مقابل میهمانان بازی نمی‌کردند، بلکه زیرزمینی را به این کار اختصاص داده و هیچ فردی را به آن راه نمی‌دادند. من مدت‌ها نمی‌دانستم که این‌ها در این زیرزمین چه می‌کنند، زیرا طوری وانمود می‌کردند که مثلاً ورق رامی یا تخته‌نرد بازی می‌کنند. بعداً معلوم شد که هر شب میلیون‌ها تومان برد و باخت می‌شده است.
جریان کلاهبرداری چه بود؟ ماجرا از این قرار بود: آهنچیان به گلسرخی، وزیر منابع طبیعی، می‌گفت که فلان بازاری یا مالک یک میلیون مترمربع زمین در فلان منطقه دارد که متری 1000 تومان می‌ارزد و یا چند هکتار زمین در فلان روستا دارد که یک میلیارد تومان می‌ارزد. کافی است که آگهی دهید و این زمین را به استناد ماده 56 جزء ‌اراضی منابع طبیعی (ملی) اعلام کنید. من (آهنچیان) از صاحب زمین 500 میلیون تومان برای شما (گلسرخی) اخذ می‌کنم و یک هفته بعد اعلام کنید که در روزنامه اشتباه شده و زمین جزء منابع طبیعی نیست. البته آهنچیان حدود نصف مبلغ را از گلسرخی می‌گرفت و از صاحب زمین نیز مبلغ کلانی برای خود دریافت می‌کرد. این کار عادت آهنچیان و گلسرخی شده بود. بالاخره روزی محمدرضا مطلع شد و از من جریان را پرسید. صحت جلسات قمار و کلاهبرداری را تأیید کردم. همان روز 3 وزیر و خسروانی (سرپرست تربیت بدنی) معزول شدند. در مورد کلاهبرداری، افسر مأمور تحقیق با چند نفر از صاحبان اراضی صحبت کرد ولی چون کارشان درست شده بود موضوع را انکار کردند و چون گلسرخی برکنار شده بود، مسئله دنبال نشد. ولی به هر روی چندی بعد حسن زاهدی استاندار خراسان (اگر اشتباه نکنم) شد و وزیر دادگستری نیز سناتور! معلوم شد که علم یا هویدا سفارش آن‌ها را به محمدرضا کرده است.
و اما بقیة سرگذشت خسروانی. خسروانی در جوانی چند بار قهرمان دوچرخه‌سواری شد و سپس باشگاه تاج را تأسیس کرد، که محل آن خیابان شمالی بهارستان (نزدیک باغ علی امینی) بود. محل خدمت خسروانی در ژاندارمری بود. مدتی فرمانده ناحیه ژاندارمری استان مرکزی شد و زیردست اویسی خدمت می‌کرد و در زمان هویدا سرپرست سازمان تربیت بدنی شد. او در همه مشاغل کارش توأم با کلاشی و سوءاستفاده بود. گاهی مرا به منزلش دعوت می‌کرد و در این دیدارها متوجه بودم که به هیچ‌وجه صداقت ندارد. خسروانی رفیقه‌ای داشت که زنش می‌دانست. او تمایل داشت که زنش را طلاق دهد و زن هم می‌خواست از او جدا شود. به هر حال، زن خسروانی ترتیبی داد که خسروانی او را طلاق دهد و 5 میلیون تومان مهریه به اضافه جواهرات و البسه بسیار گران‌قیمت اخذ کند. در واقع، پیش از انقلاب خسروانی زنی نداشت. او در آستانه انقلاب حدود 58 سال سن داشت، ولی جوان و ورزیده مانده بود. تحصیلات وی نیز حداکثر همان دانشکده افسری بود. چند روز پیش از پیروزی انقلاب، خسروانی برای خداحافظی با من به کلوپ "ایران جوان " آمد و گفت که می‌خواهد به ترکیه برود. ولی بعدها، نصرت‌الله (برادرم) گفت که در اسپانیا مستقر شده، ولی زن سابقه وی و 2 دختر و دامادهایش در ایران بودند و در خانه واقع در الهیه زندگی می‌کردند. چون سند خانه به نام خسروانی بود، چند بار از "بنیاد مستضعفان " برای تخلیه به آن‌ها مراجعه شده بود. لذا، روزی زن خسروانی به خواهرم(توران) مراجعه کرد و براساس شایعاتی که درباره من وجود داشت، خواستار کمک من شد. توران گفته بود که نمی‌دانم این شایعات درست است یا نه، به هر حال هرگاه تلفنی تماس گرفت تقاضای شما را خواهم گفت. خواهرم موضوع را به من گفت. گفتم: اگر باز مراجعه کرد بگویید تا حال تلفن نکرده و از محل او اطلاع نداریم. مجدداً مراجعه کرد و توران همین جواب را داد و دیگر مراجعه نکرد.

دسته ها : 30سالگی انقلاب
پنج شنبه بیست و چهارم 11 1387

راهپیمایی سی‌امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، دقایقی پیش همزمان در سراسر ایران اسلامی آغاز شد.

راهپیمایی شکوهمند یوم‌الله 22 بهمن، از ساعت 9:30 صبح امروز به صورت همزمان در شهرهای مختلف کشورمان و با حضور اقشار مختلف مردم ایران آغاز شده است.
در شهرهای مختلف کشورمان، گروه‌های مختلف مردمی در مسیرهای راهپیمایی ایستگاه‌های فرهنگی برپا کرده و هر یک به نحوی در برگزاری پرشور راهپیمایی یوم‌الله 22 بهمن سهیم شده‌اند.
امروز بار دگر امت وفادار به آرمانهای انقلاب در جای جای میهن اسلامی برای ادای دین به روح پرفتوح امام روح‌الله(ره) و خونهای پاک شهیدان سرافراز انقلاب اسلامی، یک بار دیگر متحد‌تر از همیشه در راهپیمایی باشکوه 22 بهمن حضور یافته‌اند تا ضمن اعلام وفاداری به راه انقلاب و تجدیدپیمان با هدایتگر کنونی آن، رهبر معظم انقلاب ، فریاد بزنند که ایران اسلامی زنده‌تر از همیشه، تا ظهور یگانه منجی عالم بشریت حضرت صاحب الزمان(عج)، راه مبارزه با ظلم و بیداد را در سراسر گیتی، ادامه می‌دهد.
گزارش‌های خبرنگاران فارس از نقاط مختلف کشور حاکی است که حضور مردم از دقایق آغازین صبح امروز برای شرکت در راهپیمایی 22 بهمن چشمگیر است و لحظه به لحظه بر تعداد آنان افزوده می‌شود.
در میان جمعیتی که سیل خروشان راهپیمایان 22 بهمن را تشکیل می‌دهند، حضور جوانان چشمگیر است و خصوصا در تهران، مردم از سنین مختلف با نوآوری‌های خاصی مانند طراحی پلاکاردها و نمایشگاه‌های سیار، سی‌امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی را جشن گرفته‌اند.
علی‌رغم اینکه ساعت آغاز راهپیمایی، 9:30 صبح اعلام شده بود، اما حرکت مردم شهرهای کشورمان به سمت محل راهپیمایی 22 بهمن، پیش از این ساعت آغاز شد و هم اکنون در حال اوج گرفتن است و ایران اسلامی امروز شاهد جشن چندین میلیون نفری مردم ایران برای 30 سالگی انقلاب اسلامی خواهد بود.
شور و اشتیاق راهپیمایی میلیونی برای پیروزی انقلاب اسلامی، از صبح امروز در مسیرهای راهپیمایی در تهران نیز می‌جوشد و بیش از 950 ایستگاه فرهنگی در مسیرهای مختلف راهپیمایی مردم تهران ایجاد شده است و اقشار مختلف مردم با در دست داشتن پلاکاردها و بر تن کردن کاورهای جشن پیروزی انقلاب اسلامی، در مسیرهای راهپیمایی در حال حرکت هستند.
از جای‌جای مسیرهای راهپیمایی در تهران، سرودهای انقلاب به گوش‌ می‌رسد و جمعیت شرکت‌کنندگان در این راهپیمایی میلیونی لحظه به لحظه در حال افزایش است.
مردم در تهران از 7 مسیر به سمت میدان آزادی حرکت کرده‌اند که این مسیرهای هشت‌گانه بدین شرح است:

- مسجد امام حسین(ع)، میدان امام حسین، خیابان انقلاب، خیابان آزادی، میدان بزرگ آزادی.
- مسجد جامع ابوذر، میدان ابوذر، خیابان ابوذر، جاده ساوه، میدان شمشیری، خیابان شهید آیت الله سعیدی، میدان بزرگ آزادی.
- مسجد الجواد ، میدان هفتم تیر، خیابان شهید آیت الله دکتر مفتح، خیابان انقلاب، خیابان آزادی، میدان بزرگ آزادی.
- مسجد دارالسلام، میدان منیریه، خیابان شهید معیری، خیابان کارگر، میدان انقلاب، خیابان آزادی، میدان بزرگ آزادی.
- مسجد نور، میدان جهاد(فاطمی)، خیابان فلسطین، خیابان انقلاب، خیابان آزادی، میدان بزرگ آزادی.
- مسجد امام جعفرصادق ، فلکه دوم صادقیه، خیابان محمدعلی جناح، میدان بزرگ آزادی.
- مسجد حضرت ابوالفضل ، میدان توحید، خیابان توحید، خیابان آزادی، میدان بزرگ آزادی.
- مسجد و حسینیه مکتب الصادق ، خیابان ستارخان، خیابان شادمهر، خیابان آزادی، میدان بزرگ آزادی.

حضور بیش از 1200 خبرنگار خارجی و داخلی در میان راهپیمایان تهران بزرگ چشم‌گیر است و در حال ثبت حضور باشکوه ملت ایران در سی‌امین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی هستند.
مردم علاوه بر جشن پیروزی انقلاب، با در دست داشتن تصاویر امام، رهبری و رئیس‌جمهور و سردادن فریاد الله اکبر و شعارهای مرگ بر آمریکا و مرگ براسرائیل، در حال نمایش انزجار خود از استکبار جهانی و دشمنان مردم و انقلاب ایران هستند.
در کنار اقشار مختلف مردم ایران، شخصیت‌های مختلف سیاسی، فرهنگی و تعداد قابل توجهی از مسئولان کشورمان نیز در راهپیمایی تهران بزرگ حضور یافته‌اند و قرار است رئیس‌جمهور، رئیس‌قوه قضائیه و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز در سیل راهپیمایان تهران بزرگ حضور یابند.
قرار است در پایان این راهپیمایی، رئیس‌جمهور در میدان آزادی سخنرانی کند و پس از آن قطعنامه اتحاد و همدلی ملت ایران در سی‌امین سالگرد انقلاب اسلامی قرائت می‌شود.
دسته ها : 30سالگی انقلاب
سه شنبه بیست و دوم 11 1387

من اشرف را به حق "فاسدترین زن جهان " می نامم.در تاریخ زنان فاسد جهان، تالی اشرف یا نیست و یا نادر است: معتاد، قاچاقچی موادمخدر، عضو مافیای آمریکا، بیمار جنسی و زنی که به قول خودش اگر هر شب یک مرد تازه نبیند خوابش نمی‌برد!

بررسی شخصیت اشرف از این نظر واجد اهمیت است که او در دوران سلطنت محمدرضا چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی نقش بسیار مهم و اساسی داشت. قدرت اشرف در حدی بود که محمدرضا در مقابلش نمی‌توانست عرض‌اندام کند. محمدرضا شخصیت این خواهر را مکمل شخصیت خود احساس می‌کرد و در مقابل او ضعف روحی داشت. همان‌قدر که محمدرضا جبون بود، و در طول زندگی طولانی با او این جبن و ضعف فطری او را به‌خوبی دیده و شناخته‌ام، به عکس اشرف جسور و نترس بود. لذا، هرگاه محمدرضا با مشکل اساسی مواجه می‌شد یکی از مؤثرترین افراد در حل این مشکل اشرف بود.
برای آشنایی با شخصیت اشرف به ذکر خاطره‌ای از دوران دولت قوام‌السلطنه می‌پردازم:
همان‌طور که توضیح داده‌ام، علی‌رغم این‌که قوام مرتب به دیدار محمدرضا می‌آمد، معهذا محمدرضا از قدرت او شدیداً ناراحت بود و همیشه غمگین و در فکر بود. شب‌ها می‌دیدم که پس از صرف شام روی گوشه نیمکت می‌نشیند، کز می‌کند و به فکر فرو می‌رود. او از کارهای قوام احساس نارضایی می‌کرد و حاضر نبود بپذیرد که فردی مقتدرتر از او وجود دارد که دارای استقلال رأی و نظر است و لذا همیشه به کارهای قوام ایراد می‌گرفت: چرا به مسکو رفته، چرا پذیرفته که نفت شمال را به روس‌ها بدهد، چرا در فلان مسئله با من صحبت نکرده و رأساً تصمیم گرفته و غیره. طبیعی بود که قوام به‌عنوان یک سیاستمدار کارکشته حاضر نبود تابع یک جوان بی‌تجربه باشد و مانند هژیر یا سهیلی یا علی منصور بی‌شخصیت هم نبود که چاپلوسی محمدرضا را بکند. این مسائل برای محمدرضا غیرقابل تحمل بود.
یک شب من و اشرف و عبدالرضا در کاخ سفید سعدآباد نزد محمدرضا بودیم. بر سر میز شام محمدرضا صحبت را شروع کرد که این وضعیت دیگر فایده‌ای ندارد، این چه سلطنتی است و من تصمیم به استعفاء گرفته‌ام. اشرف از این حرف محمدرضا عصبانی شد و با تندی گفت: "این حرف‌ها چیست که می‌زنید. این‌گونه صحبت کردن برای شما صحیح نیست! " عبدالرضا هم صحبت کرد و البته متواضعانه محمدرضا را دلداری داد که ان‌شاءالله همیشه باشید و سایه‌تان از سر ما کم نشود و دیگر از این صحبت‌ها نفرمایید! ولی محمدرضا پاسخ داد که خیر، من تصمیم را گرفته‌ام و استعفاء خواهم داد. و با حالتی افسرده بلند شد و برای استراحت به اتاق‌خوابش رفت. ما نیز از کاخ خارج شدیم. سه نفری به بیرون کاخ رسیدیم. از پله‌ها پایین آمدیم. در مقابل استخری که در محوطه واقع است، اشرف گفت: "بایستید با شما کار دارم! " من و عبدالرضا ایستادیم. اشرف با عصبانیت گفت: "این‌که نمی‌شود. پدرم زحمت کشیده و این سلطنت را به‌دست آورده و حالا ایشان می‌خواهد به خاطر هیچ و پوچ آن را از دست بدهد. من دیگر حاضر به تحمل این وضع نیستم! " او سپس با گستاخی رو به عبدالرضا کرد و گفت: "تو سلطنت را قبول کن! " عبدالرضا از شنیدن این حرف بر خود لرزید که این چه گرفتاری عجیبی است که اشرف برایش درست می‌کند، این حرف ممکن است درز کند و به گوش شاه برسد. اگر خود او فردا صبح برود و بگوید یک گرفتاری است و اگرنگوید گرفتاری دیگر. لذا عبدالرضا رو به اشرف کرد و گفت: "این صحبت‌ها چیست می‌کنید؟! شما بهتر است به جای این حرف‌ها به اتاق شاه بروید و قبل از این‌که بخوابد او را نصیحت کنید و از این تصمیم منصرفش سازید! " اشرف پاسخ داد: "خیر، این صحبت‌ها را بارهاست که مطرح می‌کند. او شدیداً در این فکر است. در تنهایی هم نصیحتش کرده‌ام و فایده‌ای نداشته. لذا چون به نظر من در بین فرزندان پدرم تو از همه باهوش‌تر هستی، تو را برای سلطنت انتخاب می‌کنم و اگر تو انتخاب نکنی با غلامرضا صحبت خواهم کرد! " متوجه شدم که با شنیدن نام غلامرضا ناگهان عکس‌العملی در عبدالرضا پیدا شد و گفت: "من تحمل غلامرضا را ندارم. اگر این صحبت‌ها جدی است و قرار است او شاه شود من از ایران می‌روم. " اشرف پاسخ داد: "بسیار خوب، اگر تحمل غلامرضا را نداری خودت قبول کن! " عبدالرضا پس از مدتی مِن‌ومِن کردن گفت: "هر طور شما دستور دهید! " اشرف گفت: "دستور من همین است. می‌پذیری یا نه؟ چون می‌خواهم ترتیب کار را بدهم! " عبدالرضا پاسخ داد: "چشم! ".
اشرف سرخود این صحبت‌ها را نمی‌کرد. او با سفارت انگلیس ارتباط بسیار نزدیک داشت و به طور منظم از سفارت به دیدار اشرف می‌آمدند. محل ملاقات در خانه ثالثی بود و افرادی که می‌آمدند همه مقامات مهم سفارت بودند. لذا به‌نظر می‌رسد که انگلیسی‌ها به کمک اشرف روی طرح برکناری محمدرضا، در صورت ضعف او، کار می‌کرده‌اند.
به هر حال، عبدالرضا پذیرفت. اشرف سوار اتومبیلش شد و رفت. من و عبدالرضا هم از یکدیگر جدا شدیم. در آن زمان به من در کاخ سعدآباد منزلی داده بودند که جای خوبی بود. مسیر من طوری بود که اگر می‌خواستم از کاخ سفید به مسکنم بروم، باید از جلوی کاخ اشرف رد می‌شدم. به جلوی کاخ اشرف که رسیدم دیدم اتومبیلش نیست. ایستادم و از کلفت اشرف که بیدار نشسته بود تا او بیاید، پرسیدم که مگر نیامده؟ پاسخ منفی داد. حدس زدم که اشرف باید مستقیماً به دیدار مقامات انگلیسی رفته باشد. چند روزی گذشت و من دیدم که اشرف مرتب نزد محمدرضا می‌آید و فقط گوش می‌کند که او چه می‌گوید. لابد رفته بود و ترتیب کار را داده بود که اگر محمدرضا استعفاء دهد، عبدالرضا جانشین او شود. به هر حال، اشرف می‌آمد و فقط گوش می‌کرد و می‌دید که از استعفاء سخنی نیست. قوام رفت و مشکل محمدرضا حل شد و مسئله استعفاء را دیگر مطرح نکرد. این خاطره را برای اولین بار است که مطرح می‌کنم و آن‌موقع و پس از آن هیچ‌گاه به محمدرضا نگفتم، زیرا می‌دانستم که او خواهر و برادرش را رها نمی‌کند و در این میان فقط من بازنده خواهم شد. فقط منتظر ماندم ببینم چه می‌شود و دیدم که خبری نشد و محمدرضا از تصمیم خود منصرف گردید.
با نقش اشرف در دوران مصدق نیز آشنا هستیم و گفتم که او سهم مهمی در سقوط مصدق داشت. در دوران مصدق اشرف و شمس و مادر محمدرضا از ایران خارج شده و به پاریس رفتند. در آن زمان من در پاریس دورة دکترای حقوق را طی می‌کردم و روزهای تعطیل به دیدارشان می‌رفتم و گاه به گردش و سینما می‌رفتیم. در آن زمان، اشرف 3 بار به تهران آمد و با محمدرضا ملاقات کرد و برای سقوط مصدق باند و دسته سازمان داد. مصدق هم مسلماً از طریق شهربانی از فعالیت‌هایش باخبر بود ولی اقدامی علیه او نکرد. اشرف در پاریس برای من تعریف کرد که در سفر به تهران با خسروانی ملاقات کرده و ترتیبی داده که او و ورزشکارهایش در باشگاه "تاج " به نفع محمدرضا وارد عمل شوند. خود اشرف به من گفت که در تهران با اسدالله رشیدیان ملاقات کرده و او قول داده که 30 ـ 40 هزار نفر را به نفع محمدرضا به خیابان‌ها بریزد، که البته چنین نشد و آن‌ها تنها توانستند با رقمی حدود 2 ـ 3 هزار نفر و حداکثر 5 ـ 6 هزار نفر کودتا را پیش ببرند. مسلماً مصدق از همه این تماس‌ها اطلاع داشت و این‌که جلوگیری نکرد از عجایب روزگار است. فعالیت‌های اشرف در دوران مصدق توسط انگلیسی‌ها هدایت می‌شد و اصولاً اشرف از اول با انگلیسی‌ها بود و به هیچ‌وجه با آمریکایی‌ها تماس نداشت؛ حال اگر انگلیسی‌ها خودشان با آمریکایی‌ها هماهنگ می‌کردند، مسئله دیگری است.
پس از مصدق تا انقلاب، اشرف برای خود یک شاخه سیاسی ایجاد کرده بود و تمام رجال سیاسی که توسط محمدرضا از کار برکنار می‌شدند ـ مانند نخست‌وزیر، وزیر، امیرارتش و سایر افراد مؤثر ـ همه را پیرامون خود جمع می‌کرد. به عبارت دیگر، هر فردی که توسط محمدرضا دفع می‌شد توسط اشرف جذب می‌شد. محمدرضا هیچ‌گاه از او ایراد نمی‌گرفت که چرا این افراد را دور خود گرد آورده است. برخی از این افراد هفته‌ای یک بار به ملاقات اشرف می‌آمدند. اگر لیست ملاقات‌های روزانه اشرف بررسی شود مشاهده می‌گردد که در روز حداقل 7 ـ 8 نفر از رجال درجه یک کشور منزل او بودند. 90درصد این افراد عناصر شدیداً وابسته به انگلیس بودند. این افراد پس از مدتی مجدداً به مشاغل مهم می‌رسیدند و معاون وزیر یا سفیر می‌شدند و راهشان برای ترقی آتی باز می‌شد. درخواست اشرف برای انتصاب این افراد توسط وزراء به اطلاع محمدرضا می‌رسید و او پاسخ می‌داد: "انجام دهید، بی‌ایراد است! " پس، کاخ اشرف محل دسته‌بندی نبود محل سیاست بود. او هر چند گاه فعالیتش را به فرد معینی اختصاص می‌داد. مثلاً، مدتی به دنبال منوچهر اقبال بود، مدتی به دنبال ابوالحسن ابتهاج، مدتی تیمور بختیار، مدتی حسنعلی منصور و بعد از او نیز از هویدا حداکثر سوءاستفاده را می‌کرد.
اشرف، برخلاف شمس و محمدرضا، کودک مورد علاقه پدرش نبود و این مسئله اثر روانی عجیبی بر شخصیت او گذارد. به‌علاوه، اشرف زن زیبایی نبود ولی به‌شدت می‌خواست که زیباترین زن جلوه کند و این روحیه در او عقده خاصی ایجاد کرد. بعدها، شمس به زندگی عادی خود پرداخت و به حریم خود قانع بود. ولی اشرف، به‌عکس، همواره تلاش می‌کرد تا این احساس حقارت را با حرکت‌های غیرعادی جبران کند. پیش از این درباره ازدواج اشرف سخن گفتم و باید تکرار کنم که ازدواج او هم عجیب بود. رضا شاه، فریدون جم و علی قوام را احضار کرد و شمس و اشرف را نیز خواست و گفت، شمس که بزرگ‌تر است اول یکی از این دو را انتخاب کند. او نیز جم را، که خوش‌قیافه بود، انتخاب کرد و برای اشرف علی‌قوام ماند که هم زشت بود و هم بی‌استعداد در جمیع جهات به‌جز روابط جنسی. این آزمایش بدی در زندگی اشرف بود و در بقیه عمرش اثر شدید گذارد. اشرف در طول زندگی زناشویی خود با علی‌قوام، که تا رفتن رضا ادامه داشت، شدیداً از او متنفر بود. او از علی‌قوام دارای یک پسر به نام شهرام شد، که این پسر به نوبة خود یک منشأ فساد در کشور بود.
با رفتن رضا، اشرف و شمس هر دو از شوهرانشان جدا شدند. اشرف برای دیدار پدر به آفریقای جنوبی رفت و پس از مراجعت توقفی در مصر داشت. او در آن‌جا عاشق یک فرد مصری به نام احمد شفیق شد و خواستار ازدواج با او گردید. در بازگشت به ایران مسئله را با محمدرضا مطرح کرد و محمدرضا خواست که شفیق را ببیند. او به ایران دعوت شد و با محمدرضا ملاقات کرد. او را پسندید و موافقت کرد. اشرف از احمد شفیق دارای دو فرزند شد: یک پسر به نام شهریار شفیق که افسر نیروی دریایی بود و پس از انقلاب در پاریس ترور شد و یک دختر به نام آزاده شفیق که فساد و جاه‌طلبی را از مادرش به ارث برده است. باید اضافه کنم که قبل از ازدواج با احمدشفیق، اشرف مدتی شدیداً عاشق هوشنگ تیمورتاش، پسر تیمورتاش وزیر دربار رضا خان، شد و از محمدرضا اجازه خواست که با تیمورتاش ازدواج کند. محمدرضا به علت سوابق پدرش و تیمورتاش به‌شدت با این ازدواج مخالفت کرد. به هر حال، اشرف مدتی هم معشوقه هوشنگ تیمورتاش، که جوان خوش‌تیپی بود، شد.
بدبختی شوهران اشرف این بود که پس از ازدواج اشرف از قیافه‌شان بیزار می‌شد و تحمل دیدن‌شان را نداشت. او مدتی زن احمد شفیق بود و سپس از او جدا شد و در همان زمان در مسافرتی به پاریس عاشق فردی به نام مهدی بوشهری گردید. مهدی بوشهری از خانواده بزرگ و ثروتمندی بوشهری است. اشرف عاشق این پسر شد و با اصرار به محمدرضا گفت که حتماً باید با او ازدواج کنم. محمدرضا موافقت کرد. ولی پس از یک سال از بوشهری بیزار شد و به او گفت که دیگر تحمل ریختت را ندارم و این‌جاها نباش! بوشهری زرنگ بود و هر چند اسماً شوهر اشرف بود ولی کاری به کار او نداشت و رهایش کرد و اشرف این وضع را پسندید. مهدی بوشهری به پاریس رفت و در آن‌جا در "ایران‌ایر " شغل مهمی گرفت و چلوکبابی و عکاسی به راه انداخت و سر خود را گرم کرد. او به بهانه‌های مختلف پول زیادی هزینه می‌کرد و از محمدرضا می‌گرفت. او در ماه 2 ـ 3 روز به تهران می‌آمد و مستقیماً به طبقه بالای کاخ اشرف می‌رفت که مبادا خانم او را ببیند و حالش به هم بخورد! بوشهری با این تمهید تا انقلاب شوهر اشرف ماند و تصور می‌کنم هنوز نیز شوهر اسمی‌اش باشد. اشرف از بوشهری فرزندی ندارد.
آن‌چه گفتم درباره شوهران اشرف بود و اما درباره روابط نامشروع و فساد اشرف: اگر بخواهم در زمینة روابط جنسی اشرف وارد جزئیات شوم، خود کتاب مفصلی خواهد شد و لذا فقط به مهم‌ترین موارد می‌پردازم. در دوران رضا خان، که اشرف ازدواج نکرده بود از نظر جنسی کاملاً سالم بود. او مانند هر دختری عاشق می‌شد ولی فقط در همین حد. ولی، پس از رفتن رضا، او روابط بی‌بندوبار و از نظر فساد کم‌مانندی را شروع کرد. اگر قرار شود لیست مردانی که در دوران 37 ساله سلطنت محمدرضا با اشرف رابطه داشتند تهیه شود، علی‌رغم دشواری و غیرممکن بودن کار، چون حتی خود او نیز ممکن است همه را به یاد نیاورد، مسلماً لیست طویلی خواهد شد.
در زمان فوزیه، مدتی اشرف معشوقه تقی‌امامی شد. در مسافرت به مصر مدتی با ملک‌فاروق بود. در سال‌های 1331 ـ 1332 که در پاریس بودم و به دیدار اشرف می‌رفتم می‌دیدم که با 3 مرد رفیق است. 2 نفر اهل پاریس بودند و یکی افسر جوان اهل یوگسلاوی بود که گویا آجودان شاه یوگسلاوی بوده و به فرانسه پناهنده و تبعه شده بود و احتمالاً بی‌ارتباط با سرویس‌های جاسوسی نبود. در پاریس، اشرف از مادر و خواهرش جدا شده و برای خود اتاق جداگانه گرفته بود. من هرگاه به دیدارش می‌رفتم یکی از این 3 مرد را در اتاقش می‌دیدم. مثلاً ساعت 9 صبح به دیدار اشرف می‌رفتم و می‌دیدم که یک مرد گردن‌کلفت با لباس‌خواب در اتاق است و اشرف در تختخواب خوابیده و خمیازه می‌کشد. او در همان حال معرفی می‌کرد که ایشان سروان آجودان شاه یوگسلاوی است که ترور شده و ایشان به پاریس آمده تا پناهنده شود! دفعه دیگر می‌رفتم و ساعت 9 ـ 10 صبح می‌دیدم که پسر بلندقد و خوش‌تیپ فرانسوی با لباس‌خواب در دستشویی است و دست و رویش را می‌شوید و مشخص است که شب آن‌جا بوده. اشرف نیز با حالت کاملاً عادی او را معرفی می‌کرد.
در دورانی که همسر بوشهری بود، مدتی عاشق دکتر غلامحسین جهانشاهی شد، که در کابینه علم وزیر بازرگانی بود. پس از این‌که از وزارت برکنار شد او را رئیس دفترش کرد و در عین حال معشوقه‌اش هم بود، ولی این علاقه شدت نداشت. چند بار نیز ذوالفقار علی‌بوتو، که در آن وقع وزیر خارجه پاکستان بود، به تهران آمد و اشرف با وی بود. از این نمونه‌ها زیاد است و لذا به 3 مورد مهم می‌پردازم:
زمانی مصطفی قلی‌رام، مدیرعامل بانک عمران، به محمدرضا شکایت کرد که اشرف برای احداث ساختمان‌ها کن 300 میلیون تومان وام گرفته و حالا 300 میلیون دیگر می‌خواهد. محمدرضا، نصرت‌الله معینیان، رئیس دفتر مخصوص، را مأمور تحقیق کرد که بررسی شود که این پول‌ها برای چیست؟ چرا محمدرضا مستقیماً از خواهرش نمی‌پرسید، نمی‌دانم! معینیان به من نوشت که طبق دستور شاه تحقیق شود. معینیان از اشرف می‌ترسید و جرئت نداشت که مستقیماً تحقیق کند. من جهانشاهی، رئیس دفتر اشرف، را خواستم و گفتم: لابد این پول‌های گزاف و حیف و میل‌ها کار شما است! جهانشاهی بلافاصله گفت: "من بی‌گناه هستم و اشرف طرح خانه‌سازی کن را به جوانی داده و بهتر است او را بیاورم تا خودش توضیح دهد و مسئله برایتان روشن شود! " آن جوان را آورد. دیدم جوانی است 22 ـ 23 ساله و بسیار خوشگل. جهانشاهی او را معرفی کرد و گفت: "ایشان هستند! " از جوانک پرسیدم: طرح شما به کجا رسیده و تا به حال چه کرده‌اید؟ گفت: "در حال خط‌کشی هستیم! " گفتم: شما فقط برای خط‌کشی 300 میلیون تومان گرفته‌اید و حالا 300 میلیون دیگر هم می‌خواهید!؟ فهمیدم که جریان چیست. جهانشاهی، پس از رفتن پسرک، گفت که جریان این است و این همه پول را گرفته و به این جوانک فلان فلان شده داده! جهانشاهی شدیداً ابراز ناراحتی کرد و گفت: "این چه افتضاحی است، این چه بساطی است، من استعفاء می‌دهم! " خلاصه، اشرف این پول کلان را به این پسر داده بود. چرا؟ چون عاشق او شده بود. من جریان را به اطلاع محمدرضا رساندم و دستور داد که 300 میلیون دوم پرداخت نشود که پرداخت نشد.
ماجرای دیگر مربوط به پرویز راجی است. پرویز، پسر دکتر راجی، جوان بسیار خوش‌تیپی بود که مورد علاقه خاص هویدا قرار گرفت و هویدا او را رئیس دفتر خود کرد. این علاقه از چه بابت بود، اطلاعی ندارم ولی حدس می‌زنم! سپس، اشرف شدیداً عاشق پرویز شد و واقعاً او را کلافه کرد. به همین دلیل راجی در سن کم (شاید 32 ـ 35 سالگی) مشاغل حساس داشت و این اواخر سفیر ایران در انگلستان شد و تا زمان دولت بختیار در همین پست بود.
در این دوران من قائم‌مقام ساواک بودم. روزی اشرف تلفن زد و گفت: "برای یک ماه این پرویز راجی را تعقیب می‌کنی، تلفنش را گوش می‌کنی، از زن‌هایی که با آن‌ها رابطه دارد مخصوصاً در حالتی که در کنارشان است، عکس برمی‌داری و همه را مرتباً به من می‌دهی! " از این مسئله شدیداً جا خوردم. روشن بود که اگر دستور اشرف اجرا شود، همه ساواک باخبر می‌شوند. شرحی به محمدرضا نوشتم و توضیح دادم که اگر این درخواست اجرا شود، از این عملیات حدود 200 ـ 300 پرسنل مطلع می‌شوند، یا مستقیماً در جریان قرار می‌گیرند و یا گزارشات را مطالعه می‌کنند. توضیح کاملی از همه ابعاد مسئله برای محمدرضا نوشتم. گزارش به رؤیت محمدرضا رسید و به نزد من بازگشت. با کمال حیرت دیدم در زیر آن نوشته است: "انجام دهید! " محمدرضا نه تنها اهمیت نمی‌داد که خواهرش چه می‌کند بلکه اهمیت نمی‌داد که تمام کشور نیز از روابط خواهرش مطلع شوند. به هر حال، دستور اشرف اجرا شد. هر روز یک گزارش تایپ شده 200 ـ 300 برگی از اداره کل پنجم ساواک (که بخش فنی ساواک بود) به من ارائه می‌شد. این گزارش تلفن‌ها و رفت‌وآمدها و صحبت‌های شبانه‌روز راجی بود. عکس‌ها نیز ضمیمه آن بود و من همه را برای اشرف می‌فرستادم. این اسناد را اگر از بین نبرده باشند باید موجود باشد، چون یک نسخه آن به "دفتر ویژه اطلاعات " ارسال می‌شد که باید در بایگانی باشد و یک نسخه هم در اداره کل پنجم ساواک نگهداری می‌شد. این اسناد بسیار عجیب و شاید بی‌نظیر است و شامل مکالمات تلفنی راجی است. عجیب‌تر این‌که اشرف با وجودی که می‌دانست تلفن‌ها کنترل می‌شود به مکالمات خود با پرویز ادامه می‌داد و هیچ اهمیتی نمی‌داد که پرسنل ساواک مطلع می‌شوند، گویی اصلاً آن‌ها جزء آدم نیستد! مثلاً، اداره کل پنجم گزارش می‌داد که اشرف در ساعت فلان زنگ زد و گفت: "عزیزم، قربانت بروم، دیشب از عشق تو خوابم نبرد " و صحبت‌های عجیب و غریبی که قابل ذکر نیست، و یا ساعت 4 صبح به راجی زنگ می‌زد که من دارم آن‌جا می‌آیم! راجی خواب‌آلود جواب می‌داد: "ای بابا! خسته‌ام، می‌خواهم بخوابم. " و اشرف می‌گفت: "خواب بی‌خواب، آمدم‌، مبادا از خانه بیرون بروی! " و سوار اتومبیلش می‌شد و به‌سرعت خود را به خانی راجی می‌رساند. عکاس ساواک هم از همه صحنه‌ها عکس می‌گرفت و گزاشگر ساواک هم می‌نوشت: "ساعت 4 صبح والا حضرت اشرف وارد شدند و ساعت فلان هم خارج شدند. "! این ماجرا مدتی ادامه داشت. هدف اشرف این بود که مطلع شود که آیا راجی با زن دیگری هم رابطه دارد یا نه، و اگر دارد آن زن‌ها که هستند و چه صحبت‌هایی می‌کنند و عکس‌هایشان را ببیند.
این اواخر که راجی با فشار اشرف سفیر ایران در لندن شد، ایشان هفته‌ای یک‌بار به لندن می‌رفت و هدفش هم صرفاً دیدن راجی بود. راجی نیز در خاطراتش گاه اشاراتی دارد که به ژوان لُپن، محلی که ویلای اشرف در جنوب فرانسه در آن واقع است، رفتم و البته به بقیه ماجرا اشاره نمی‌کند. و یا می‌نویسد که به اتفاق اشرف به رامسر رفتم. کسی که مطلع نباشد تصور می‌کند که این دیدارها عادی است، ولی بنده که مطلعم می‌دانم که چه خبر است.
ماجرای دیگری که در رابطه با اشرف قابل ذکر است جریان قتل فجیع پالانچیان است:
من پالانچیان را ندیده‌ام ولی عکس او را مشاهده کرده‌ام. از همه رفیق‌های اشرف سر بود و این راجی در مقابل او صفر بود. قد رشید و صورت زیبایی داشت و بسیار خوش‌تیپ و خوش‌هیکل بود. پالانچیان از خانواده‌های بسیار متمول ارامنه ایران بود و نمی‌دانم که اشرف اولین بار او را در کجا دید که به شدت عاشقش شد.
زمانی که قائم‌مقام ساواک بودم، روزی نصیری مرا خواست. نصیری هیچ‌گاه مرا نمی‌خواست و ما در کارمان مستقل بودیم. به هر حال، برخلاف روال معمول، روزی مرا خواست و گفت: فلانی، گرفتاری عجیبی پیدا کرده‌ام. جریان را پرسیدم. گفت: "اشرف تلفن زده و می‌گوید پالانچیان را باید دستگیر کنید! آخر چرا؟ " البته نصیری پروایی نداشت و هرکس را می‌خواست دستگیر می‌کرد، ولی این قضیه فرق می‌کرد و نصیری از این وحشت داشت که مورد اعتراض محمدرضا واقع شود و لذا به من پناهنده شد. به هر روی اجازه محمدرضا کسب شد و پالانچیان توسط ساواک دستگیر و زندانی شد. علت دستگیری پالانچیان چه بود؟ بررسی کردم و معلوم شد که پالانچیان به عشق اشرف جواب منفی داده و کار به جایی رسیده که اشرف به در خانه‌اش می‌رود و التماس می‌کند که فقط اجازه بده 10 دقیقه وارد شوم و پهلویت بنشینم و پالانچیان با عصبانیت او را رد می‌کند که ولم کن، چه از جانم می‌خواهی، چرا اذیتم می‌کنی؟ اشرف که می‌بیند التماس فایده‌ای ندارد به ساواک دستور دستگیری او را می‌دهد که شاید بترسد و رام شود. لذا او را گرفتند و پس از یک ماه به دستور اشرف آزادش کردند. لابد تصور کرده بود که تنبیه شده و دیگر دستورش را اطاعت می‌کند.
پس از این جریان، اشرف به فردی به نام مجید بختیار، که فامیل ثریا بود و با پالانچیان صمیمیت داشت، دستور می‌دهد که من در نوشهر یک میهمانی می‌دهم و تو پالانچیان را به آن‌جا بیاور، ولی نگو که من در میهمانی هستم. پالانچیان دارای یک هواپیمای دوموتوره شخصی بود و با این هواپیما به اتفاق مجید بختیار به نوشهر می‌رود. در میهمانی، اشرف خودش را نشان نمی‌دهد و به دستور او، مجید بختیار به اتفاق عده‌ای دختر پالانچیان را مست می‌کنند و سپس او را به اتاق طبقه بالا می‌برد. در اتاق، ناگهان اشرف ظاهر می‌شود. با دیدن او مستی از سر پالانچیان می‌پرد. اشرف به پای پالانچیان می‌افتد و التماس و گریه می‌کند که به من رحم کن، دارم از عشق تو از بین می‌روم. ولی پالانچیان او را از خود دور می‌کند و باز جواب رد می‌دهد. اشرف هم عصبانی می‌شود و با حالت خشم از او جدا می شود و می‌گوید: "بسیار خوب، دیگر با تو کاری ندارم! " و از اتاق خارج می‌گردد. او به اتاق دیگری که 2ـ3 نفر از دوستانش بوده‌اند می‌رود و در آن‌جا به مأمورین ساواک دستور می‌دهد که هواپیمای پالانچیان را دست‌کاری کنند. یکی دو ساعت بعد، پالانچیان که سردرد داشته مجید بختیار را برمی‌دارد و برای هواخوری به کنار دریا می‌برد و ناگهان هوس می‌کند که سوار هواپیما شود. در این موقع هواپیمای پالانچیان توسط ساواک دست‌کاری شده بود و مجید بختیار هم اطلاع نداشت، ولی تصور اشرف این بود که پالانچیان فردا صبح به تهران پرواز خواهد کرد و در راه با کوه تصادم خواهد نمود و مرگش طبیعی جلوه خواهد کرد. ولی پالانچیان همان شب هوس پرواز روی دریا می‌کند و به اتفاق مجید بختیار سوار می‌شوند. هواپیما پس از چند کیلومتر پرواز ناگهان سقوط می‌کند و هر دو کشته می‌شوند.
اشرف مدتی نیز به ویگن خواننده بند کرده بود و او هم از رابطه با اشرف اکراه داشت. این‌ها همه یک‌صدم ماجراهای اشرف نیست و تنها عمده‌ترین مواردی است که اکنون در ذهن دارم.
در زمینه مالی نیز کارهای عجیب اشرف دست‌کمی از مسائل جنسی او نداشت. او به هیچ چیز بیش از مرد و پول علاقه نداشت و در این راه تا بدان‌جا رفته بود که علناً سر برادرش (محمدرضا) کلاه می‌گذاشت. اشرف رسماً پول می‌گرفت و شغل می‌داد، از وکالت تا وزارت و سفارت، و هیچ ابایی نداشت. سپس دستور می‌داد که در زمان اشتغالت هر کاری می‌خواهی بکن و این قدر به من بده! یکی از منابع مهم درآمد اشرف بلیت‌های بخت‌آزمایی بود که ماهیانه 4ـ5 میلیون تومان حق و حساب می‌گرفت. در این مسئله من مدرک داشتم و به محمدرضا هم گزارش کردم و البته او طبق معمول اهمیتی نداد.
اشرف یک قمارباز حرفه‌ای در حد اعلاء بود و قماربازهای حرفه‌ای را جمع می‌کرد و وارد محفل خصوصی محمدرضا می نمود. او از جمله فردی به نام اسکندری را پیا کرده بود که خویشاوند نزدیک ایرج اسکندری رهبر حزب توده بود. اسکندری توانسته بود با دوز و کلک اراضی فرودگاه مهرآباد را، که دولتی بود، به نام خود ثبت کند و سپس مجدداً با قیمت کلان به دولت بفروشد و میلیاردر شود. به هر حال، اشرف محمدرضا را به مجالس قمارش دعوت می‌کرد و سپس او را تشویق و تحریک می‌کرد که در پوکر از پس اسکندری برنمی‌آیی. محمدرضا هم از روی غرور لج می‌کرد که من او را داغان می‌کنم و فلان می‌کنم و به بازی می‌پرداخت. یکی دیگر از اعضاء باند قمار اشرف فردی بود به نام حاجبی، که از مأمورین ایادی بود (ایادی چند مأمور در اطراف محمدرضا داشت که یکی‌شان حاجبی بود). حاجبی از قماربازها و حقه‌بازهای درجه اول روزگار بود که دوست صمیمی محمدرضا شده و شب و روز در کنارش بود. به هر حال، محمدرضا با اسکندری و حاجبی به قمار می‌پرداخت. اشرف یا خودش بالای سر محمدرضا می‌ایستاد و دستش را می‌خواند و یا دختری را بالای سر محمدرضا می‌گذاشت و خلاصه با تقلب و رد کردن ورق از زیر میز کلک محمدرضا را می‌کندند. در این بازی‌ها اشرف چنان محمدرضا را تحریک می‌کرد که توپ 10 میلیون و 20 میلیون و 30 میلیون می‌زد و در نتیجه در یک شب اسکندری مثلاً 50 میلیون تومان از محمدرضا می‌برد. البته صحنه را به نحوی درست می‌کردند که گاهی هم محمدرضا ببرد، به‌خصوص زمانی‌که خسته یا عصبانی می‌شد، ولی در مجموع در یک شب حتماً محمدرضا 40 ـ 50 میلیون را می‌باخت. البته اعتبارش هم زیاد بود و پس از پایان بازی، اشرف دسته چک محمدرضا را می‌آورد و به دستش می‌داد و او نیز چک می‌کشید و امضاء می‌کرد. از این پول، اشرف قسمت عمده را خودش برمی‌داشت و به حاجبی و اسکندری هم چند میلیونی می‌داد. یکی دیگر از اعضاء محفل قمار اشرف فردی بود به نام نصرتیان، که او دیگر نیازی به کمک نداشت و چنان حقه‌باز بود که از آستینش ورق درمی‌آورد!
اشرف قاچاقچی بین‌المللی بود و به طور مسجل عضو مافیای آمریکاست. او به هر جا که می‌رفت در یکی از چمدان‌هایش هروئین حمل می‌کرد و کسی هم جرئت نمی‌کرد آن را بازرسی کند. این مسئله توسط بعضی مأمورین به من گزارش شد و من نیز به محمدرضا اطلاع دادم که اشرف چنین کاری می‌کند. محمدرضا دستور داد که به او بگویید که این کار را نکند. همین! چه کسی به اشرف بگوید، من؟ موقعی که خود محمدرضا نمی‌توانست یا نمی‌خواست جلوی اشرف را بگیرد، من که بودم و چگونه می‌توانستم؟! به هر حال، مسئله قاچاق موادمخدر و رابطه اشرف با مافیا به‌تدریج علنی شد و چندبار به افتضاح کشیده شد و در مطبوعات خارجی انعکاس یافم. مهم‌ترین این افتضاحات حادثه‌ای بود که در نیس فرانسه برای او رخ داد. یکی دو سال قبل از انقلاب، [در شهریور 1356] صبح زود اشرف از قمارخانه با اتومبیل به ویلایش حرکت می‌کرد و در کنارش دوست صمیمی او به نام فروغ ]خواجه‌نوری[ نشسته بود. ناگهان اتومبیلی جلویشان را سد می‌کند و فروغ را که از ترس به اشرف چسبیده بود با یک رگبار خلاص می‌کند. بعدها مشخص شد که آن‌ها از مافیا بوده‌اند و هدفشان ترور اشرف نبوده است. چون فروغ برای خود منافع بیش از حد می‌خواسته او را خلاص کردند و مستقیماً معامله را با اشرف انجام دادند. اشرف از این مسائل لذت می‌برد و زندگی معمولی برای او خسته کننده بود.
از اشرف هر کاری برمی‌آمد و شوخی‌های او هم عجیب و غیرعادی بود. به ذکر یک مورد می‌پردازم:
ابوالحسن ابتهاج دیکتاتورترین رئیس سازمان برنامه بود و علائم یک دیکتاتور را هم داشت: چانه پهن و محکم و برجسته و زخم‌معده. او زن بسیار فهمیده‌ای داشت که تنها عیب او این بود که از زیبایی بهره‌ای نبرده بود. در دوران محمدرضا دعوت از زنان زیبا به مجالس میهمانی مرسوم بود و در محافل دیپلماتیک تهران همیشه زنان زیبا و لوند در رأس لیست مدعوین سفارتخانه‌ها و میهمانی‌های سفرا جا داشتند تا سبب جلب دولتمردان ایرانی شوند. اشرف، که می‌خواست از پول سازمان برنامه حداکثر استفاده را برد، با یک زن زیبا به نام آذر طرح دوستی ریخت که شوهرش در سازمان برنامه یک کارمند جوان و عادی بود. آذر در عین جوانی و زیبایی دکتر دندانپزشک بود. در یک میهمانی که اشرف در هتل دربند تشکیل داده بود، من نیز دعوت شده بودم. زمانی که میهمانان مشغول صرف مشروب بودند، اشرف من و آذر و ابتهاج را به یک اتاق برد و در حضور آذر و ابتهاج به من گفت: "زن به این زیبایی دیده بودی؟ دکترس هم هست! " من گفتم: اگر دکترس هم نبود، زنی به این زیبایی ندیده بودم! گفت: "حالا این ابتهاج برای این زن ناز می‌کند. نظرم این است که ترتیب وصلتشان را بدهم! " گفتم: ابتهاج زن دارد! گفت: "آن که هیچ! " گفتم: آذر هم شوهر دارد! گفت: "این هم که هیچ! " (زن ابتهاج و شوهر آذر در سالن جزء مدعوین بودند). سپس اشرف به ابتهاج گفت: "حالا شما دو نفر را تنها می‌گذارم که ترتیب کار را بدهید! " اشرف و من از اتاق خارج شدیم و آن دو تنها ماندند. بعداً ابتهاج مرتب به خانه آذر می‌رفت و روابط جنسی شدید داشتند. ابتهاج ساعاتی به خانه آذر می‌رفت که می‌دانست شوهرش در سازمان برنامه کار دارد. یکی از این روزها که ابتهاج به خانه آذر آمده بود، بدون این‌که ابتهاج بفهمد، آذر به شوهرش تلفن می‌کند که زود به منزل بیا کار دارم. شوهر سریع خود را به منزل می‌رساند. در این فاصله، آذر در تختخوابش روابط را با ابتهاج به طور شدید و عاشقانه شروع می‌کند. شوهر وارد اتاق‌خواب می‌شود و صحنه را می‌بیند. ابتهاج به شوهر می‌توپد که تو کارمند قاچاق هستی و در این موقع چرا به منزلت آمده‌ای! این صحنه سبب می‌شود که شوهر آذر را طلاق بدهد و ابتهاج مجبور شود با او ازدواج کند. تردیدی نیست که طراح اصلی نقشه حضور بی‌موقع شوهر آذر، اشرف بوده است. اما آذر به ابتهاج اکتفا نکرد و رفیق عبده شد. علی عبده صاحب بولینگ معروف شمیران بود و آذر ابتهاج هم یک بولینگ در ونک داشت. عبده زرنگی کرد و در موقع معاشقه با آذر زیر تختخواب ضبط صوت گذاشت و گفته‌های عشقی آذر را ضبط کرد. او سپس آذر را تهدید کرد که اگر بولینگ خود را تعطیل نکنی این نوارها را به شوهرت (ابتهاج) خواهم داد. آذر نیز 7 نفر چاقوکش فرستاد و آن‌ها زخم‌های شدیدی به عبده وارد آوردند. عبده به دادگستری شکایت کرد و آذر هم از طریق اشرف به محمدرضا شکایت کرد. موضوع به من ارجاع شد که دوستانه حل کنم. عبده را راضی کردم که از شکایت خود صرف‌نظر کند که کرد و موضوع خاتمه یافت. (در همین‌جا باید اضافه کنم که آذر ابتهاج اهل بابل بود و خواهری داشت به نام مهین صنیع که او نیز مانند خواهرش فاسد بود و از طریق جنسی نماینده مجلس شد. مهین در محافل درباری به شیک‌پوشی شهرت داشت.)
این بود چهره اشرف، دومین فرد خانواده پهلوی پس از محمدرضا! زنی که در هر زمینه در حد اعلای افراط و گستاخی است و می‌توانم او را به حق "فاسدترین زن جهان " بنامم. در تاریخ زنان فاسد جهان، تالی اشرف یا نیست و یا نادر است: معتاد، قاچاقچی موادمخدر، عضو مافیای آمریکا، بیمار جنسی و زنی که به قول خودش اگر هر شب یک مرد تازه نبیند خوابش نمی‌برد!

*خانواده محمدرضا

توضیحاتی که قبلاً داده‌ام، دسته‌بندی‌ها و وضع درونی خانواده پهلوی را از دوران رضا تا حدود زیادی روشن کرده است. در صفحات پیش دربارة "باند "های اصلی دربار پهلوی، محمدرضا و محفل و اطرافیان متنفذ او مانند پرون و ایادی، که هر یک در مقطعی قدرتمندترین افراد دربار محسوب می‌شدند، اشرف و باند فاسد و قدرتمند او در دربار، فرح و باند چپاولگر او که به‌ویژه در دفتر فرح و در سازمان برنامه به غارت کشور مشغول بودند، سخن گفته‌ام. اکنون در حدی که حافظه‌ام یاری دهد می‌کوشم تا به سایر مسائل دربار بپردازم:
کاخ تاج‌الملوک، مادر محمدرضا، در طول سلطنت او یکی از کانون‌های قدرت در دربار بود. در دوران ثریا، تاج‌الملوک دسته‌بندی شدیدی علیه او به راه انداخت، در حالی‌که در دوران فرح بهترین روابط میان مادر محمدرضا و فرح برقرار بود. علت آن بود که فرح، با زیرکی، هر روز به او تلفن می‌کرد و یا شخصاً می‌آمد و احوالپرسی می‌نمود. این روابط به حدی پیش رفته بود که تاج‌الملوک، فرح را از دخترهایش بیش‌تر دوست داشت. در دوران محمدرضا، در کاخ تاج‌الملوک دیگر از مشهدی‌ها (خانواده ناظر) خبری نبود و به جای آن‌ها علم یکی دو نفر از عوامل شیرازی خود را وارد کرده بود که همه کاره کاخ شده و برای علم و رابطین خارجی او خبر می‌بردند. ماجرا این بود که با وساطت علم، تاج‌الملوک بی‌سر و صدا با فردی به نام صاحبدیوانی (فامیل قوام شیرازی) که خویشاوند زن علم (دختر قوام شیرازی) بود، ازدواج کرد و خواهر او به نام احترام‌الملوک همه کاره کاخ مادر محمدرضا شد. احترام شیرازی زن ذوالقدر بود که مدتی نماینده شیراز در مجلس شد. احترام، به علت حسادت، به‌تدریج زیرپای برادرش را روفت و تا انقلاب همه کاره کاخ تا‌ج‌الملوک بود. او هرکس را می‌خواست راه می‌داد و هرکس را می‌خواست رد می‌کرد. احترام در رابطه با من جرئت نمی‌کرد دخالتی کند و ظاهراً خود را دوست من نشان می‌داد. بنابراین، کاخ مادر محمدرضا زیر نفوذ کامل علم قرار داشت. از جمله افرادی که به آن‌جا رفت و آمد داشتند، 2 برادر به نام فتوحی بودند که هر دو دکتر بودند و هر شب با همسرانشان به کاخ می‌آمدند. خاله محمدرضا هم می‌آمد (دربارة او و رابطه‌اش با افسران آمریکایی در زمان جنگ قبلاً صحبت کرده‌ام). خاله محمدرضا همسر محسن حجازی (دکتر طب) بود که تمام عمر در آلمان و زنش در ایران به‌سر می‌برد. محسن حجازی به علت خویشاوندی با محمدرضا سناتور شد و فرد بی‌ارزشی بود.
شمس هیچ‌گاه دوستان خود را عوض نمی‌کرد. چند زن مشهدی که از اول بودند تا انقلاب در کاخ او ماندند و او بیش‌تر با این افراد رفت و آمد داشت. مادر سرلشکر پاکروان و زن سهیلی (نخست‌وزیر سابق) نیز اکثراً نزد او بودند. شمس سعی می‌کرد که با همه دسته‌جات و باندهای دربار خوب باشد. او در سیاست دخالت نمی‌کرد و سرگرم زندگی‌اش بود. شمس و شوهر (پهلبد) و فرزندانش همه مسیحی شده بودند. محمدرضا هر چند از این کار خوشش نیامد و آن را نقطه‌ضعفی برای سلطنت و خانواده خود تلقی کرد،‌ معهذا عکس‌العملی نشان نداد، ولی اصرار داشت که مسئله مخفی بماند. یکی از دوستان شمس، مهین خدیوی بود که شوهرش (خدیوی) معاون وزارت کشاورزی نیز شد. من متوجه سوءاستفاده او شدم و پرونده‌ای تشکیل دادم و از کار برکنار گردید، ولی مهین کماکان دوست شمس باقی ماند. مهین زن معمولی و بی‌اطلاعی بود و از سیاست سردرنمی‌آورد. شمس نیز مانند سایر خواهران و برادران محمدرضا، رئیس ده‌ها سازمان خیریه و غیره بود که مراکز سوء استفاده بودند. از جمله، ریاست عالیه شیر و خورشید سرخ با شمس بود که توسط [حسین] خطیبی اداره می‌شد و او سوءاستفاده‌های کلان کرد. معاون خطیبی، دکتر عباس نفیسی بود که فرد بی‌ارزشی است.
شمس خواهرزاده‌های ملکه عصمت (زن رضا و مادر عبدالرضا و فاطمه و غیره) را نیز در پناه خود داشت و دختری را که از کودکی بزرگ کرده بود به یکی از آن‌ها داد. خواهرزاده‌های عصمت، 3 برادر بودند که مبشر نام داشتند؛ یکی [ایرج مبشر] آجودان کشوری محمدرضا بود و هوش متوسطی داشت، دومی [علی مبشر] کارمند وزارت دارایی و سپس وزارت راه و زمانی رئیس فدراسیون فوتبال بود و با دختر خوانده شمس ازدواج کرد، سومی نیز کارمند ساواک بود [امیر احمد مبشر]. خانه این سه برادر در زعفرانیه در کنار هم قرار داشت.
زن دومی که نزد شمس بزرگ شد، دختری به نام مهستی بود که او را از پرورشگاه برداشت. پدر دختر یک سروان بود که فوت کرده بود و خانواده دختر که از عهده هزینه معمولی او برنیامدند او را تحویل پرورشگاه دادند. او به علت زیبایی و هوش فوق‌العاده در دربار جلوه کرد و ندیمه شس شد و در میهمانی‌های رسمی همیشه دعوت می‌شد و جزء خانم‌های شیک و زیبای میهمانی محسوب می‌گردید. من در آن موقع در قلمستان خانه داشتم و مهستی نیز به اتفاق خانواده‌اش در همین محله سکونت داشت و خانه او 200 قدم با خانه من فاصله داشت. لذا، من شب‌های جمعه او را از دربار به خانه‌اش می‌رساندم. او هیچ‌وقت مرا به خانه‌اش دعوت نکرد. من احساس می‌کردم که علت این است که زندگی خوبی ندارند و اهمیت نمی‌دادم. علت علاقه من به مهستی در آن زمان، شباهت زندگی ما دو نفر به هم بود و لذا در برخوردهایم سعی می‌کردم که عقده‌ای در او ایجاد نشود. آن‌چه من درباره وضع خود در دربار احساس می‌کردم، او نیز همین احساس را داشت و لذا مراقب بودم که شوهر خوبی بکند. زمانی‌که چنین فردی پیدا شد، در اطراف او تحقیقات کامل نمودم و آن‌ها ازدواج کردند. بیش از 30 سال از ازدواج آن‌ها می‌گذرد و تا آن‌جا که اطلاع داشتم، زوج خوشبختی بودند.
پس از تاج‌الملوک و شمس، مهم‌ترین فرد خانواده محمدرضا (البته به‌جز اشرف که حساب جداگانه داشت) عبدالرضا بود. او چون از طرف مادر قاجار بود، همیشه خاندان قاجار طرفدار او بودند و در سال‌های پس از شهریور 1320 حتی این تصور وجود داشت که اگر محمدرضا کنار برود او را جانشین نمایند. در روزهای برکناری رضا شاه، انگلیسی‌ها نیز چنین احتمالی را مدنظر داشتند. عبدالرضا فارغ‌التحصیل دانشگاه هاروارد در رشته علوم سیاسی بود و در بین خانواده پهلوی شاخص بود و احترام زیادی به من می‌گذارد. معهذا، او زرنگ‌تر از آن بود که محمدرضا بتواند از او ایرادی بگیرد و یا نسبت به وی حساس و بدگمان شود. به عکس، محمدرضا مسئولیت‌های زیادی به او واگذار کرد.
و اما علیرضا و مرگ او. همان‌طور که گفتم، در روزهای شهریور 1320 انگلیسی‌ها با علیرضا تماس داشتند و او را برای جانشینی احتمالی محمدرضا در نظر گرفته بودند و با وی ملاقات‌های متعدد داشتند. محمدرضا از این تماس‌ها اطلاع داشت؛ هم خوشش نمی‌آمد و هم نمی‌توانست اعتراض کند و لذا سکوت کرد. بعدها علیرضا در یک سانحه هوایی از بین رفت و این شایعه به‌سرعت سر زبان‌ها افتاد که کار محمدرضاست. این مسئله در دربار نیز شایع شد و اعضاء خانواده، محمدرضا را مقصر می‌دانستند و محمدرضا سکوت می‌کرد. واقعیت امر چه بود؟ نمی‌دانم، و اطلاعی از نقش محمدرضا در این حادثه ندارم. ولی باید توضیح دهم که سانحه هوایی را به‌ آسانی و با دستکاری ساده به‌خصوص در شمع‌ها و کاربراتور و باک‌بنزین هواپیما، می‌توان ترتیب داد. در مورد پالانچیان چنین موردی را شرح دادم. مورد دیگری را که به خاطرم است نیز شرح می‌دهم:
زمانی محمدرضا به بازدید سد کوهرنگ اصفهان رفته بود. همراهان او (از جمله من) قبلاً خود را با اتومبیل به محل رسانده بودند. در آن‌جا من فرمانده هوایی اصفهان را دیدم که افسری به نام سرگرد هوایی موسوی بود. او در دانشکده افسری با من همکلاس بود و به توده‌ای بودن شهرت داشت. ناراحت شدم که چگونه او توانسته با این سابقه چنین شغلی داشته باشد. در مراجعت، محمدرضا با فرمانده لشکر اصفهان در هواپیما قرار گرفتند و به طرف اصفهان حرکت کردند. من و سایر همراهان با اتومبیل و به سرعت به‌طرف اصفهان حرکت کردیم. و میانه راه، در دامنه کوه و نزدیک جاده، ناگهان هواپیمای واژگون شده محمدرضا را بر روی زمین دیدیم. وقتی خواستیم به محل حادثه برویم، یک دهاتی گفت که دو سرنشین هواپیما سالم بودند و با یک اتومبیل کرایه به طرف اصفهان حرکت کردند. ما سریعاً به اصفهان رفتیم و هر دو را کاملاً سالم دیدیم. محمدرضا گفت که 5 ـ 6 دقیقه پس از پرواز، بنزین به موتور نرسید و موتور از کار افتاد و او با کم کردن ارتفاع توانست خود را به محل مسطحی رسانده و فرود آید. مکانیسین هواپیما گفت که نقص از کاربراتور بوده و مقداری اجسام نرم از آن خارج کرد. برای من مسلم شد که کار، کار همان موسوی توده‌ای است، ولی چون دلیل نداشتم طرحش را مصلحت ندانستم. پس از ورود به تهران در تماس با ضداطلاعات ارتش ترتیب انتقال او را به قسمت‌های اداری دادم.
درباره سایر فرزندان رضا شاه، حتی اگر یک کلمه نوشته شود اضافی است؛ چون موجوداتی بی‌اثر و بی‌فایده و اهل عیش و نوش و سوءاستفاده بودند و عرضه‌ای نداشتند که دسته‌بندی کنند. ولی در کنار آن‌ها عده‌ای بودند که از وجودشان سود می‌بردند. مثلاً، غلامرضا با جهانبانی‌ها وصلت کرده و دختر سرلشکر منصور جهانبانی (برادر سپهبد امان‌الله جهانبانی) را گرفته بود. پدرزن غلامرضا مدتی رئیس پلیس راه‌آهن بود و سپس سناتور شد. دار و دسته جهانبانی نیز در دربار و کشور نفوذ داشتند و مادرزن غلامرضا این اواخر نماینده شیراز در مجلس شد. یکی از مراکز نفوذ جانبانی‌ها شیراز بود و شهناز پس از جدایی از اردشیر [زاهدی] با یکی از جهانبانی‌ها ]خسرو[ ازدواج کرد و نفوذ آن‌ها در دربار افزایش یافت. به هر حال، خود غلامرضا فرد بی‌بو و خاصیتی بود.
از افراد مؤثری که در یک دوره در خانواده محمدرضا نفوذ داشتند، ]محمد[ خاتمی، شوهر فاطمه، بود که ارتشبد و فرمانده نیروی هوایی شد و در ارتش نفوذ و اقتدار فراوان یافت. پس از این‌که خلبان محمدرضا در یک سانحه هوایی از بین رفت، گیلانشاه. خاتمی را، که سرگرد بود، به جای او به محمدرضا معرفی کرد. این فرد بسیار زود خود را به محمدرضا نزدیک کرد، به‌ویژه این‌که ورزشکار نیز بود و با محمدرضا وجه اشتراک داشت. خاتمی در وقایع 25 مرداد و فرار محمدرضا خلبان او بود. وی بدین‌ترتیب به دربار راه یافت و با فاطمه، که از شوهر قبلی‌اش جدا شده بود، ازدواج کرد. شوهر قبلی فاطمه یک آمریکایی [به نام وینسنت هیلر] بود و فاطمه از او دو پسر [به نام‌های کیوان و داریوش] داشت. فاطمه از خاتمی نیز صاحب یک پسر شد. بدین‌ترتیب، خاتمی عضو موثر خانوادة پهلوی گردید. او پس از چندی با درجه سرهنگی فرمانده نیروی هوایی شد و گیلانشاه را کنار گذارد و با سرعت به درجه ارتشبدی رسید. مسلماً وابستگی او به محمدرضا در این ارتقاء نقش اصلی داشت، ولی به هر حال قانون نیروی هوایی نیز چنین بود که یک فرمانده، که خلبان هم باشد، می‌توانست در سن کم، مثلاً 40 سالگی، به درجه سپهبدی و ارتشبدی برسد. خاتمی در مدت کمی توانست در ارتش موقعیت کم‌نظیری پیدا کند و در عین حال مورد توجه جدی آمریکایی‌ها قرار گیرد. او حدود 15 سال فرمانده نیروی هوایی بود و بالاخره در یک سانحه هوایی کشته شد.

*ارتشبد جم و سرگذشت او

حال که بحث به خاتمی کشید، به‌جاست درباره فریدون جم هم سخن بگویم؛ هرچند او در این دوره دیگر عضو خانواده پهلوی نیست:
قبلاً درباره فریدون و خانواده‌اش و ازدواج او با شمس توضیح داده‌ام. من از سال 1316 که فریدون برای ازدواج با شمس به تهران آمد با او دوست صمیمی بودم و این صمیمیت تا قبل از انقلاب ادامه یافت. پس از انقلاب نیز که شاهرخ (پسرم) برای سفر به آمریکا چند روز در انگلستان ماند، به دستور من با جم ملاقات نمود.
فریدون از پایین‌ترین درجه عاشق نظام بود و تقریباً تمام وقت خود را به مطالعه کتب نظامی می‌گذراند و آن هم از طریق مطالعه متن اصلی، چون به انگلیسی و فرانسه تسلط کامل دارد و بعدها که سفیر ایران در اسپانیا شد به زبان اسپانیولی نیز تسلط کامل پیدا کرد. اکثر بحث‌های او نیز دربارة مسائل نظامی بود و در این زمینه به حدی تسلط داشت که می‌توانست مثلاً ساعت‌ها به طور مستند از ارتش آمریکا انتقاد کند. با حافظه خوبی که داشت اشعار زیادی حفظ کرده بود که به موقع بیان می‌داشت. هرگاه خسته می‌شد به شعر و ادبیات می‌پرداخت که به آن نیز علاقه وافر داشت. فریدون عاشق زن و فرزند و کتابخانه و زندگی راحت خود بود. در خانه او دستور دهنده زن و فرزندش بودند و او هیچ‌کاره بود. در خانه‌اش به روی همه باز بود و هرکس می‌خواست، بدون توجه به مقام و درجه، می‌آمد و تعیین وقت قبلی لازم نبود. در این جلسات از مهم‌ترین مسائل مملکتی تا انواع شوخی و تفریح عنوان می‌شد. هیچ روزی کم‌تر از صدنفر به خانه او نمی‌آمدند. این آمد و رفت از ساعت 5 بعدازظهر تا 9 شب ادامه داشت. فریدون در مقابل این افراد خیلی راحت بود، با خوش‌رویی پذیرایی می‌کرد، در ملاقات با اشخاص کم‌رو نبود و با حسن‌نیت درخواست افراد را می‌پذیرفت. آن‌ها در مقابل برای زن و فرزندش کادوهای خوبی می‌آوردند و او تشکر می‌کرد و رد نمی‌کرد. نزدیک‌ترین دوستان جم، سرلشکر ناظم، قشقائی، شاپورجی و من بودیم. در بحث‌ها همیشه مرا در جهت مخالف خود می‌دید و همیشه جلوی من به سایرین می‌گفت: "این خیلی ناقلاست! " ولی بهترین دوستش بودم و مرا با هیچ دوست دیگری مقایسه نمی‌کرد. خود را کم‌تر از ژنرال‌های مهم خارجی نمی‌دید و با آن‌ها بحث نظامی می‌کرد. هر چه سایرین می‌گفتند می‌پذیرفت. به دروغ اعتقاد نداشت و اگر کسی به او دروغ می‌گفت و می‌فهمید عکس‌العمل نشان نمی‌داد. با هیچ رفیقی قهر نمی‌کرد. زیردستانش به سادگی از او سوءاستفاده می‌کردند و اگر به او می‌گفتند، می‌گفت حتماً اشتباه کرده! فریدون به شمس، زن اولش، همیشه علاقمند بود و اصلاً گویی عاشق او بود. با وجودی که شمس او را طلاق داده بود هیچ‌گاه احساس حسادت نکرد و چنین احساسی در وجود او نبود، نسبت به هیچ چیز. حتی اگر یک مرد زنش را بغل می‌کرد، به آن مرد می‌گفت: "مرسی "! با تمام این خصوصیات فاقد دشمن بود و همه با او دوست بودند. با هر زندگی می‌ساخت و همیشه خوش بود. شدیداً تحت تأثیر واقع می‌شد. اگر یک‌ساعت قبل فردی چیزی به او می‌گفت آن را می‌پذیرفت و یک‌ساعت بعد اگر فرد دیگری خلاف آن را می‌گفت این را نیز قبول می‌کرد.
حدود سال 1340 بود. مدتی بود که محمدرضا می‌خواست به فریدون شغل مهمی در ارتش بدهد. به من این مطلب را گفت و افزود که او باید مدتی در خارج از مرکز خدمت کند تا اگر به او شغل مهمی داده شد نگویند "افسر سالن " است. موضوع را به جم گفتم. محمدرضا او را به عنوان فرمانده لشکر به مهاباد اعزام داشت. چون خانواده خود را نمی‌توانست ببرد، از دوری آن‌ها رنج می‌برد و به‌خصوص مهاباد را از نظر بهداشت برای خود مناسب نمی‌دانست. به هر حال یک سال در مهاباد ماند و با من تماس تلفنی داشت. روزی با دلخوری گفت: "جایی بهتر از این‌جا پیدا نمی‌شد که ما را فرستادید! " به محمدرضا گفتم، گفت: "اگر بخواهد می‌تواند به شیراز برود. " جم خوشحال شد، چون خانواده خود (فیروزه و یک فرزند) را می‌توانست به شیراز ببرد. ولی وقتی از مهاباد به تهران آمد، محمدرضا او را جانشین رئیس ستاد کرد. در آن موقع رئیس ستاد بهرام آریانا بود، که پس از قلع و قمع عشایر جنوب (به عنوان فرمانده نیروهای جنوب) رئیس ستاد ارتش شده بود. لابد محمدرضا تصمیم به برکناری آریانا داشت و چنین نیز شد. پس از مدتی جم به جای آریانا رئیس ستاد ارتش گردید.
زمانی که جم جانشین رئیس ستاد بود، یک وابسته نظامی آمریکا (سرهنگ 2 نیروی هوایی) با وی دوست شد. این وابسته زن دلپذیری داشت که همیشه همراه خود می‌آورد. این زن، لابد به دستور شوهرش، خود را به جم نزدیک می‌کرد و جم، مانند من، از او خوشش می‌آمد. به هر حال، این وابسته ترتیبی داد که جم به آمریکا دعوت شود و او با این وابسته و زنش به آمریکا رفت (فیروزه نرفت). این مسافرت 3 ـ 4 ماه طول کشید و فریدون از نقاط مختلف آمریکا دیدن کرد و از فلوریدا، که در فصل بهار بسیار زیباست، خیلی خوشش آمد. فریدون، پس از بازگشت از آمریکا رئیس ستاد ارتش شد و ازهاری را (که سپهبد بازنشسته بود و به خاطر دخترش که شوهر آمریکایی دارد در آمریکا زندگی می‌کرد) به ارتش عودت داد و جانشین خود کرد. پس از مدت کوتاهی، ازهاری ارتشبد شد. این وابسته نظامی. تقریباً هر شب با خانمش، بدون وقت قبلی و خیلی خودمانی، به خانه جم می‌آمد و هر شب یک کاتولوگ سلاح و در برخی موارد نمونه‌هایی از یک اسلحه سبک را با خود می‌آورد. جم نیز، به دستور محمدرضا، سفارش خرید به طوفانیان می‌داد. این ماجرا ادامه داشت.
بالاخره، روزی محمدرضا دستور سفارش 2000 تانک "چیفتن " داد. در تانک "چیفتن " فقط موتور تانک را کمپانی‌های آمریکا تهیه می‌کردند و بدنه تانک را، که اصل قیمت بود، خود انگلیسی‌ها می‌ساختند و لذا سود اصلی به جیب شرکت‌های انگلیسی می‌رفت. وابسته نظامی آمریکا زیر پای جم نشست و از معایب تانک "چیفتن " داد سخن داد و فریدون را با خود هم عقیده کرد. فریدون نیز در دیدارها با محمدرضا به شرح عیوب تانک "چیفتن " پرداخت و با خرید آن مخالفت کرد. ولی محمدرضا در دستور خود پابرجا بود و می‌گفت: "این معامله انجام خواهد شد، چه بخواهید، چه نخواهید! " و جم پاسخ می‌داد که اگر این‌طور است وجود من در این پست چه فایده‌ای دارد! فقط این یک مورد نبود و قبلاً نیز جم در مواردی با محمدرضا مخالفت می‌کرد و بدتر این‌که، شب‌ها که 40 ـ 50 نفر از کاسب و تاجر و سروان و سرهنگ و سپهبد در خانه او جمع می‌شدند، به صحبت می‌پرداخت و بحث‌های خود با محمدرضا و جریان جدالش را تعریف می‌کرد! مسلماً در بین هر 10 نفر، یک نفر خبردهنده به اداره دوم ارتش بود و مطلب به‌سرعت به گوش محمدرضا می‌رسید. بارها به فیروزه گفتم: برو ببین جم جلوی چه اشخاصی چه می‌گوید! او می‌رفت و در گوشی سفارش می‌کرد ولی فایده‌ای نداشت. فریدون دوست داشت در خانه‌اش آزاد صحبت کند، در مقابل هر که می‌خواهد باشد.
در همین اثناء، اتفاق عجیبی افتاد که شاید توطئه برای برکناری جم بود، که به شکل عجیبی آلت دست آن آمریکایی شده بود. یکی از افسران در منزل خود میهمانی داده بود و از اکثر امرای ارتش دعوت کرده بود، که با خانم‌هایشان حضور یافتند. در این میهمانی یک غیرنظامی هم نبود و تقریباً تمام مقامات عالی ارتش آن‌جا بودند. من با چند نفر در کناری بریچ بازی می‌کردیم، ولی جم که دوست نداشت بازی کند، کنار حوض نشسته بود و ناظم هم در کنارش بود و با هم صحبت جدی می‌کردند. یکی از امرا 2 ـ 3 متری جم و ناظم با دیگری نشسته بود. وقتی صحبت جم و ناظم تمام شد، آن امیر نزد من آمد و گفت: "مطلب مهمی دارم! ". آن موقع هنوز ناظم بازنشسته نشده بود. به کناری رفتیم. گفت: "اقلاً نیم ساعت دائماً ناظم به جم اصرار می‌کرد که اجازه دهید من کودتا بکنم و بعد شما همه کاره خواهید شد و من هم تحت امر شما خواهم ماند! " جم از این سخن ناظم بیم داشت و چون ناظم زیاد اصرار می‌کرد، جم گفت: "این‌جا که جای این حرف‌ها نیست، باشد برای بعد! " از این اطلاع یکه خوردم، ولی چون جم را به‌خوبی می‌شناختم که اهل این حرف‌ها نیست و روحیات ناظم را هم می‌شناختم، مسئله را جدی نگرفتم و به محمدرضا نگفتم. مسلماً امیر فوق مستقیماً مسئله را به اداره دوم گزارش داده بود، زیرا مدت کمی بعد، ناظم، با وجود این‌که جوان بود، بازنشسته شد و فریدون نیز از ریاست ستاد ارتش برکنار گردید. مسلماً محمدرضا نیز مانند من مسئله را جدی نگرفت، وگرنه باید عکس‌العمل شدید نشان می‌داد.
یکی دو روز پس از برکناری جم، بدون اطلاع او، به محمدرضا گفتم: شما جم را که خوب می‌شناسید. فرد لایق و علاقمند به شماست و نظر بدی ندارد. اخلاقش را هم که می‌دانید. حال که برکنار شده شغلی به او واگذار کنید! محمدرضا گفت: "چه شغلی؟ " گفتم: سفیر در یک کشور اروپایی! بلافاصله جواب داد: "کاملاً موافقم. هم‌اکنون از وزیرخارجه سؤال کنید که کدام سفارت بلاتصدی است! " از وزیر پرسیدم و پاسخ داد: "اسپانیا! " به اطلاع محمدرضا رساندم. گفت: "فردا فرمانش را برای امضاء بیاورد! " (محمدرضا این کار را بیش‌تر به خاطر فیروزه کرد). بلافاصله به خانه جم رفتم و موضوع را گفتم. جم و فیروزه به حدی خوشحال شدند که قابل وصف نبود. پس از گذشت 4 سال سفارت در اسپانیا، فریدون از من یک سال تمدید خواست که محمدرضا با طیب‌خاطر پذیرفت.
در اسپانیا، فریدون به زبان اسپانیولی تسلط کامل پیدا کرد؛ در حدی که به این زبان شعر می‌گفت. در زمان سفارتش هم مورد علاقه شدید ژنرال فرانکو، دیکتاتور اسپانیا، بود که با او بحث‌های نظامی می‌کرد و هم مورد علاقه شدید دن کارلوس، شاه اسپانیا، که بحث سیاسی می‌کردند. او و فیروزه، همیشه مجاز بودند به کاخ بروند و با دن‌کارلوس و زنش و اعضاء خانواده سلطنتی ملاقات کنند. در موقع ترک اسپانیا، کارلوس از او خواست که در مادرید بماند و این ملاقات‌ها ادامه یابد. ولی جم لابد زندگی در انگلیس را ترجیح می‌داد و در عین حال جواب رد دادن برایش مشکل بود. لذا از دن‌کارلوس استدعا کرد که اجازه دهد به انگلیس برود و هر موقع لازم شود او را احضار نماید و ضمناً مجاز باشد گاهی به ملاقات بیاید. دن‌کارلوس موافقت کرد و به او یک پاسپورت سیاسی داد و در آن نوشت که جم تبعه افتخاری اسپانیا است. جم از این بابت نزد من خیلی افتخار می‌کرد و بدون شک اکنون نیز با خانواده سلطنتی اسپانیا رفت‌وآمد دارد.
جم وابستگی به سرویس‌های اطلاعاتی نداشت و از نظر شخصیتی چنین فردی نبود، ولی شاپورجی با او رفاقت داشت. یکی دیگر از کسانی که به خانه جم رفت و آمد می‌کرد، اژدری فراماسون بود که بعداً درباره‌اش توضیح بیش‌تر خواهم داد. زمانی که جم در اسپانیا بود، اژدری به من مراجعه کرد که خوب است جم فراماسون شود و اگر او بپذیرد برایش خیلی خوب خواهد شد و حتماً او را نخست‌وزیر خواهیم کرد! گفتم: "می‌دانید که فریدون اهل مقام نیست، اما من که وکیل او نیستم. بروید اسپانیا و با او صحبت کنید! " من شوخی کردم، ولی اژدری باورش شد و به اسپانیا رفت. در مراجعت به من گفت: "با جم خیلی صحبت کردم و گفت که اگر چنین مشاغلی برای او در آتیه خواهد بود ترتیب آن را بدهد تا فراماسون شود! " در نتیجه شریف امامی، رئیس فراماسونری ایران، با محمدرضا صحبت کرد و از او درباره عضویت جم در فراماسونری استفسار نمود. محمدرضا صریحاً جواب رد داد و بدین‌ترتیب مسئله فراماسون شدن جم خاتمه یافت.

دسته ها : 30سالگی انقلاب
سه شنبه بیست و دوم 11 1387

ساواک:یکی از استادان که میگویند تبعه کشور آمریکا میباشد بنام آقای گوردون اظهار داشته که کشتی‌های نیروی دریائی ایران مانند این کشتی کاغذی است و این کشور آمریکا است که ایران را به این مقام رسانیده و هرچه ایران دارد از ما امریکائی ها دارد.

سند زیر نشان می‌دهد که چگونه منزلت و حیثیت دانشجویان دانشگاهها و مراکز آموزش عالی ایران توسط اساتید آمریکائی مورد تمسخر قرار داشته است.تصویری از اصل سند در قسمت «تصاویر مرتبط»(سمت چپ) ضمیمه شده است:

موضوع: مدرسه عالی دخترانه دماوند
در مدرسه عالی دخترانه دماوند واقع در خیابان شاه‌آباد انتهای خیابان باغ سپهسالار که اغلب استادان این مدرسه خارجی میباشند یکی از استادان که میگویند تبعه کشور آمریکا میباشد و در سال سوم تدریس مینماید بنام آقای گوردون که زبان انگلیسی تدریس میکند مرتباً با دانشویان که همگی دختر میباشند وارد بحث شده و پیشرفتهای کشور ایران را با نوعی تمسخر بر زبان آورده وسعی میکند دانشجویان را با تحقیر بخصوص در مورد ترقیات کشور تحریک نمیاد و دانشجویان را نیز تا حد امکان ناراحت میکند بطوریکه در روز تأسیس نیروی دریائی شاهنشاهی که جشن گرفته شد دانشجویان یک کشتی کاغذی درست میکنند و استاد مذکور به آنها اظهار داشته که کشتی‌های نیروی دریائی ایران مانند این کشتی کاغذی است و این کشور آمریکا است که ایران را به این مقام رسانیده و هرچه ایران دارد از ما امریکائیها دارد. نامبرده با اظهار چنین مطالبی دانشجویان را تحقیر و آنها را بشدت ناراحت کرده است و باعث جنجال و تحریک در کلاس گردیده است و این سخنان خود را هر روز تکرار مینماید.
نظریه سه‌شنبه : رسیدگی بگزارش فوق بنحو مقتضی ضروریست.


دسته ها : 30سالگی انقلاب
يکشنبه بیستم 11 1387

یکی از سوالات بازجو از من این بود که اسم گروهتان چیست؟ گروه ما که اسم نداشت. اول منکر شدیم که گروهی داشتیم، بعد هم که قبول کردیم . بالاخره بعد از کلی بازجویی باور کردند که گروه ما اسم نداشته . بعدها بچه‌ها گفتند: ما مجبور شدیم در زندان برای گروهمان اسم بگذاریم.

مهندس«مهدی نیکدل» یکی از دانشجویان مبارز دوره انقلاب است. روند ورود ایشان به عرصه مبارزات و تشکیل خانه های تیمی مبارزاتی و... از جمله نکاتی است که در گفتگوی ایشان دیده می شود. آقای نیکدل در سال63 از دانشگاه امیر کبیر در رشته برق فارغ التحصیل شد بعد از آن در مراکز صنعتی متعدد مانند پارس خودرو، مشاور صنعتی ایران، موسسه عالی برنامه ریزی و توسعه، نیرو محرکه، ایران خودرو به عنوان مدیر و عضو هئیت مدیره مشغول به فعالیت بوده است . وی هم اکنون در عرصه بخش خصوصی مشغول می باشد.

*فارس:لطفا به اجمال خودتان را معرفی کنید؟

*نیکدل:بسم الله الرحمن الرحیم، بنده در پنجم اردیبهشت ماه 1332 در شهر مقدس مشهد ، در خانواده‌ای مذهبی متولد شدم. منزل ما در خیابان طبرسی بود، شغل پدر و پدربزرگم عطاری بود.
ما با خانواده پدربزرگم در کنار هم زندگی می‌کردیم. این که عرض می‌کنم خانواده ام مذهبی بود، به دلیل این که فضای مشهد و به خصوص خیابان های اطراف حرم است که غالبا مذهبی بودند. در آن زمان به یاد ندارم که در آن محدوده خانم بی‌حجابی دیده باشم در حالی که بالای شهر به ندرت خانم چادری دیده می شد. مردم عادت داشتند از خیابان هم که عبور می‌کردند به سمت حضرت رضا(ع) سلامی می‌دادند. در زمان قدیم وسط خیابان سکویی داشت که همه روی آن جدول می‌ایستادند و سلامی می‌دادند و عبور می‌کردند، به هر حال در آن شهر فضای مذهبی حاکم بود.

*فارس: فضای حاکم بر خانواده شما چگونه بود؟

*نیکدل:بحث های سیاسی اصلا در منزل مطرح نمی‌شد چون پدر و پدربزرگم کمتر فرصت می کردند که در خانه حضور داشته باشند. خیلی وقت ها اگر می‌خواستیم آنها را ببینیم باید به مغازه‌شان می‌رفتیم، پدرم صبح زود به مغازه می‌رفت و آخر شب به منزل بر می‌گشت.
این فضای غیر سیاسی به گونه ایی بود که به یاد دارم در نزدیکی منزلمان مدرسه‌‌ای به نام دبستان رام بود، یک روز هنگام عبور از جلوی مدرسه متوجه شدم افرادی در این مدرسه رفت و آمد می‌کنند. از پدرم پرسیدم اینها برای چه به اینجا می‌آیند؟
پدرم در جواب‌گفت: اینها اینجا رای می‌دهند به ما مربوط نیست.

*فارس:خانواده در انتخابات شرکت نمی کردند؟

*نیکدل: خیر- اصلا معنی رای‌گیری را نمی‌دانستیم و تنهاخانواده ما این گونه نبود بلکه اکثریت مردم با این طور مسائل نا آشنا بودند و برداشت شان این بود که امور حکومت به ما مربوط نیست و ربطی به شهروندان عادی ندارد. آن زمان برای انتخاب نمایندگان مجلس،تنها فئودال ها سهمیه داشتند. به همین خاطر افراد روستایی را با ماشین به شهر می‌آوردند و مجبورشان می کردند تا در انتخابات شرکت کنند.من ندیدیم شهری ها در رای گیری شرکت کنند. رای‌گیری بیشتر توسط افرادی صورت می‌گرفت که از روستاها می آمدند البته آنها هم اسیر دست ارباب ها بودند.

*فارس: 15 خرداد1342 در مشهد چگونه بود؟

*نیکدل: در آن ایام من یک نوجوان بودم و در صحنه ها حضور نداشتم اما در منزل صحبت هایی بود که شخصی به نام آقای بهلول در مسجد گوهر شاد مجلس سخنرانی دارند(فکر می کنم ایشان از اهالی جنوب خراسان بودند) بر همین اساس درگیرهایی بوجود آمده بود. از اهالی شنیدم که می گفتند: به دلیل کشتار زیادی که انجام شده روی دیواره های مسجد از خون پوشیده شده بود.
اما بعدها که کمی سنم بالاتر رفت به همراه برادر بزرگترم به منزل یکی از دوستانش به نام‌ آقای طباطبایی (در جبهه بر اثر شیمیایی به شهادت رسیدند) رفت و‌ آمد می کردم . در آنجا نوار سخنرانی حضرت امام در 15 خرداد را برای اولین بار گوش کردم. هسچ وقت این جمله ایشان را فراموش نمی کنم که فرمودند: ای علمای اسلام من اعلام خطر می‌کنم.

*فارس:صحبتی از امام در منزلتان می شد؟

*نیکدل:بله، البته آن زمان ایشان به آقای خمینی معروف بودند. پدرم مقلد آقای خوئی بود و رساله ایشان در منزل ما بود. رساله امام آن زمان کمیاب بود اما بعدها رساله امام به منزل ما هم آمد که جلد رساله آقای خوئی را به آن چسبانده بودیم زیرا داشتن رساله امام خمینی جرم محسوب می شد.
آن زمان من دبستانی بودم ولی احساس می کردم حوادث عجیب و غریبی رخ داده و برای افراد مذهبی مشکلاتی ایجاد شده.
آن زمان مردم هیچ وجه اشتراکی در مورد خودشان با حکومت نمی‌دیدند نشانه آن هم همین که به راحتی می‌گفتند: رای‌گیری به ما مربوط نیست. برای مردم واضح بود که رای‌گیری یک مسئله کاملا نمایشی است.

*فارس: از فعالیت های کانون توحید اطلاع داشتید؟

*نیکدل: با کانون توحید آشنا بودم چون اخوی من آنجا‌رفت و آمد داشت و من هم گاهی همراه ایشان می‌رفتم. کانون توحید در میدان سعدآباد سابق(میدان صاحب ‌الزمان )بود. خاطرم است آنجا بیشتر آقای معصوم نژاد فعالیت داشت.
آن موقع من سخت مشغول درس خواندن بودم و اوقات بیکاریم را مجبور بودم که به مغازه پدرم بروم تا به ایشان کمک کنم. اما فعالیت های جانبی برادرم بیشتر از من بود، بعدها زمان دستگیری من، ایشان دوران سربازی (افسر وظیفه نیروی هوایی) را می گذراند به همین خاطر هفته‌ای یک بار رکن دوم و تشکیلات ارتش ایشان را برای سوال و جواب می‌ خواستند.

*فارس: از چه زمانی وارد فعالیت های سیاسی شدید؟

*نیکدل: گستردگی که در زمینه فعالیت های سیاسی در تهران انجام می شد با مشهد قابل قیاس نبود. من سال 1350 در رشته فیزیک دانشگاه تهران قبول شدم، با اکثر دانشجویان دوست بود، با خیلی از بچه‌هایی که بعدها شهید شدند و یا عضو مجاهدین خلق شدند.با آنها به کوه می‌رفتیم هنوز جدایی بین نیروهای چپ و مذهبی‌ ایجاد نشده بود.
فعالیت های سیاسی در دانشگاه معمولا مشترک بود ولی بعضی از فعالیتهای صنفی جدا بود. مسائلی که موجب برو اختلاف با چپی‌ها شد بیشتر به این خاطر بود که آنها مذهبی‌ها را تحقیر می‌کردند و می‌گفتند: بچه های مذهبی اهل مبارزه نیستید. تصور آنها این بود که الگوی نیروهای مذهبی انجمن حجتیه است که فعالیت سیاسی علیه رژبم پهلوی را ممنوع کرده بود . آن زمان خانواده های مذهبی برای اینکه فرزندانشان از محیط فاسد مراکز علمی دور باشند، مجبور بودند تا فرزندانشان را به جلسات انجمن بفرستند.
خیلی اوقات تحقیر ها، تهمت ها و برخوردهای بدی که چپی ها داشتند باعث تحریک نیروهای مذهبی می شد و به همین خاطر مجبور بودیم مطالعات خود را بیشتر کنیم تا قدر ت پاسخگویی به شبهات ایجاد شده توسط کمونیست ها باشیم.
به هر حال سال اول در دانشگاه تهران بودم و سال بعد تغییر رشته دادم و به دانشگاه پلی تکنیک (دانشگاه امیرکبیر) آمدم و در رشته برق ادامه تحصیل دادم .
دانشگاه های فنی و علوم نسبت به دیگر مراکز آکادمیک، فضای سیاسی فعال تری داشتند.در دانشگاهی که تعداد دختران در آن بیشتر بود فضای بی‌بند و باری هم به چشم می‌خورد. چون من از یک محیط مذهبی وارد دانشگاه شده بودم با دیدن بعضی از صحنه ها تعجب می کردم.
یکی از خاطرات خوبم که از جمله فعالیت های صنفی محسوب می شد، اعتصاب در روز 16 آذر بود. دانشجویان یکپارچه و هماهنگ پا روی زمین می‌کوبیدند. خاطرم است هنگامی که اعتصاب کننده ها به دانشگاه علوم رسیدند، دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و به جمع آنها پیوستم. احساس می کردم تمام ساختمان دانشگاه می‌لرزید.
شعار جالبی که دانشجویان می دادند:«یاران ما زندانند/ زندانبانان جلادند / ای جلاد مرگت باد).
من در کوی دانشگاه تهران (‌کوی امیر آباد) که آن موقع حاشیه شهر محسوب می شد به عنوان دانشجویی شهرستانی ساکن شده بودم و خوابگاه داشتم. آن زمان از اتفاق 16 آذر سال 32 که طی آن«نیکسون» معاون رئیس جمهور به ایران آمده و حضورش در دانشگاه باعث اعتراض دانشجویان شد که بر اثر هجوم گاردی ها به دانشگاه 3 نفر از دانشجویان شهید شدند.من اطلاعی از این جریان نداشتم شاید دانشجویان سال های بالاتر اطلاعاتشان کاملتراز دیگر دانشجویان بود.
یک روز ظهر بود ما در رستوران خوابگاه امیر آباد که کاملا به پارک وی مشرف بود و در حاشیه پارک وی ساخته شده در حال خوردن ناهار بودیم که یک دفعه دیدیم عده‌ای از گاردی ها با سپر و گارد و وسایل حفاظتی پشت شیشه خوابگاه قدم می‌زنند ، دانشجویان خیلی حساس بودند از اینکه نیروی نظامی وارد خوابگاه شوند. به همین خاطر شروع کردیم با قاشق به میز غذا خوری زدن و شعار دادن «اینجا خانه دانشجو است یا لانه مزدوران».
صدای دانشجویان بالا گرفت، رئیس خوابگاه که از عوامل ساواک بود و با تشکیلات ارتباط داشت به سالن آمد و گفت: چه می‌گویید؟ حرفتان چیست؟ گفتیم: گاردی ها برای چه به داخل کوی وارد شده اند؟ در جواب گفت: اینها با شما کاری ندارند، برای حفاظت آمده‌اند. گفتیم: ما که داریم اینجا غذا می‌خوردیم محافظت از چه کسی؟
بالاخره رئیس خوابگاه مجبور شد تا با مامورین وارد مذاکره شود، به آنها گفت : من تضمین دانشجویان را می کنم. بعد رو کرد به ما و گفت: اگر مامورین بیرون بروند شما ساکت می‌شوید؟ گفتیم: بله . گاردی ها مجبور به خروج شدند ولی ماشین ساواک در محوطه خوابگاه ماند. آن زمان تمام خیابان های فرعی امیر آباد از شن بود و فقط خیابان اصلی آسفالت بود، حتی اطراف رستوران هم شن و سنگ بود. گاردی ها که رفتند شعارهای بچه‌ها قطع شد تا اینکه یکی از بچه ها فریاد کشید؛ آمدند!
یک مرتبه جمعیت مثل مور و ملخ از اتاق ها و سالن بیرون ریخت. همه کنار نرده های کوی ایستاده بودند و صحنه را مشاهده می کردند، اول تعدادی موتوری آمد بعد از آن که اسکورت بودند کامیونی رد شد که بالای آن را سکو زده بودند و خبرنگاران با دوربین روی آن ایستاده بودند.
پشت سر آن هم شاه و نیکسون در داخل ماشین رو باز نشسته بودند و به سمت فرودگاه می‌رفتند. دانشجویان با دیدن این صحنه شروع به سنگ پرانی به سوی ماشین ها کردند. آن دور و بر هم پر از سنگ بود، بچه‌ها آنقدر سنگ پرتاب کرده بودند که گرد و خاک سنگ ها فضای پارک وی را مثل مه کرده بود. همان شب رادیو بی بی سی اعلام کرد: دانشجویان خشمگین شاه و نیکسون را سنگباران کردند.
من یقین داشتم که امروز و فردا به خاطر این عملی که دانشجویان انجام دادند ساواک سراغمان می‌آید. با بچه ها تصمیم گرفتیم خوابگاه را ترک کنیم ولی منصرف شدیم چون اولا ضرورتی نداشت و بعد هم که جایی را نداشتیم، از همه مهمتر اگر خوابگاه را ترک می کردیم معنایش این بود که ما جرمی مرتکب شده ایم.
خلاصه آن شب من در اتاق خودم نماندم و به ساختمان های قدیمی کوی که پایین خوابگاه بود رفتم. نیمه های شب از سرو صدا بیدار شدم، دیدم یک نفر با کلاه نظامی از پشت پنجره در حال رد شدن است. پنجره‌ اتاق ها مشرف به محوطه کوی بود، دوستم آقای حسین سجادی که دانشجوی دانشکده فنی بود را از خواب بیدار کردم. گفتم: گاردی‌ها به داخل کوی آمده‌اند.
مامورین هر کس از دانشجویان که برای کاری بیرون رفته بود مثلا حمام رفته بود که بیرون از ساختمان بود دستگیر کرده بودند و مسلسلی هم بالای سرشان گرفت بودند. تا صبح اجازه ندادند کسی از ساختمان ها خارج شود، صبح اول وقت به اتاق ها هجوم آوردند و همه اتاق ها را گشتند. دو اتوبوس را پر از دانشجو کردند، هنگامی که من به اتوبوس ها رسیدم فرمانده نظامیان پرسید: این کیست؟ گاردی گفت: قربان این در اتاق خودش نبوده. ازمن پرسید: سال چندم هستی؟ گفتم: سال اولی هستم. گفت: آزادش کنید. بعدها هم اتاقی‌هایم گفتند: اگر در اتاق بودی حتما تو را دستگیر می کردند چون آن دانشجو شهرستانی کا با تو لج بود اسمت را به مامورین گفته بود. مامورین هم هر چه به کمدت لگد زده بودند نتوانستند آن را باز کنند و رفتند .بچه‌هایی که دستگیر شدند بعد از یک هفته کتک خوردن آزاد شدند.

*فارس:با جریانات سیاسی که در دانشگاه فعال بودند رابطه برقرار کردید؟

*نیکدل: از همان اول ورود به دانشگاه بچه‌های مذهبی همدیگر را شناختیم. من با آقای «حسین سجادی» که از دوران دبیرستان همکلاسی ام بود در دانشگاه رابطه ام را حفظ کردم. بیشتر وقت ها به خوابگاه ایشان می‌رفتم و با هم اتاقی ایشان که «شهاب» نام داشت ، آدم بسیار مذهبی و روشنی بود و در روش کردن ذهن من و حسین سجادی بسیار مؤثر بود و در حال حاضر هم یکی از مسئولین دارویی کشور است ارتباط داشتم .
از همان ابتدا که «حسینیه ارشاد» راه‌اندازی شد در مجالس سخنرانی‌های«دکتر شریعتی» شرکت می‌کردیم. عامل این فعالیت ها هم تحقیرهای چپی‌ها بود. به طوری که ما پیش خودمان به این نتیجه می‌رسیدیم که علاوه بر تعصبات مذهبی باید معلوماتی هم داشته باشیم که بتوانیم در مقابل کمونیست ها مقابله کنیم. بنابراین آن زمان در مجالس سخنرانی شهید«مطهری» و افراد دیگر هم شرکت می‌کردیم. مثلا من جلسات بررسی علمی واقعه عاشورا که شهید مطهری در دانشکده ادبیات برگزار کردند را شرکت می کردم و در طول عمرم گزارش تحلیلی به این زیبایی از واقعه عاشورا نشنیده بودم یا مثلا سخنرانی آقای مهدوی کنی در مسجد جلیلی که بعد از بسته شدن این مسجد بچه‌ها در مسجد جاوید حضور پیدا می‌کردند.
همچنین بعد از بسته شدن حسینیه ارشاد در سخنرانی‌های خارج از حسینیه که در مسجد جامع نارمک پس از شهادت دکتر شریعتی شرکت داشتیم .
در حسینیه ارشاد بعد از پایان سخنرانی ها اطراف حسینیه شلوغ می شد و مردم شعار می‌دادند«مرگ بر این حکومت یزیدی»، به خصوص در ایام محرم و صفر .
در خوابگاه یک همسایه دانشجوی سال بالایی در رشته فلسفه داشتیم . ایشان به اتاق ما رفت و آمد داشت ، او چون کمونیست بود و حرف‌های نامربوط زیاد می‌زد. از جمله می‌گفت: خدا چیست؟ خدا یک پدیده ذهنی است 48 ساعت فکر کنید خدا در زندگی تان نیست، ان وقت می بینید چه اتفاقی در زندگی‌تان می‌افتد. چپی ها فعالیت‌های روانی انجام می دادند و خیلی هم در این کار مسلط بودند. در زندگی یک جوانی که خدا خیلی نقش ندارد اگر 48 ساعت هم فکر می‌کرد که خدا نیست اتفاق خاصی در زندگی‌شان نمی‌افتاد اما اگر کسی که به دینش آگاه باشد و گناه نمی‌کند، علتش را بداند و یا اگر واجباتش را انجام می‌دهد علت انجام آن را بداند این چنین شخصی اگر فکر کند خدا نیست که نمی‌تواند زندگی کند. اما در آن مقطع حرف‌های آنها اثر داشت حتی روی طلبه‌ها ،واقعا ما طلبه داشتیم که با یک حرکت آنها منحرف ‌شد. خوب طلبه هم مثل ما تازه وارد حوزه شده تازه جامع مقدمات می‌خواند چپی‌ها هم که در فعالیت‌های روانی بسیار مسلط بودند.
من نمی دانستم چطور باید با آن شخص مقابله کنم من می‌دیدم که حرف‌های او روی هم اتاقی‌هایم تأثیر می‌گذارد. یک روز جلوی او را گرفتم و به او گفتم: وای به حالت اگر ببینم یک بار دیگر وارد اتاق ما شدی. اصلا تو سال بالای هستی به چه دلیل به اتاق ما می‌آیی. بعد از این تهدید دیگر وارد اتاق ما نشد. به بچه‌ها گفته بود فلانی(من) آنقدر متعصب است که می‌ترسم من را با چاقو بزند به همین علت به اتاق شما نمی‌آیم. بعد از آن پیش خودم گفتم باید جوابی برای حرف‌هایش پیدا کنم و به همین خاطر سراغ مطالعه و جلسات سخنرانی رفتم.
در انجمن اسلامی دانشگاه عضو نبودم ولی با آنها کوه می‌رفتم. بسیاری از بچه‌های آنها را می‌شناختم که چند نفر از آنها هم بعدها شهید شدند. با بعضی از بچه‌های آنها گروهی تشکیل دادیم و وارد مبارزات شدیم، در واقع شروع مبارزات ما از دانشکده فنی بود وقتی به دانشگاه پلی تکنیک رفتم کمتر از دانشکده فنی فعالیت داشتم .
شرکت در سخنرانی ها مثلا سخنرانی شهید مطهری را فعالیت سیاسی تلقی می‌کردم چون حرکت منسجمی در برابر توهیناتی که به مذهبی‌ها و دانشجویان مذهبی می شد بود که آن را هم فعالیت سیاسی می‌دانستیم و طبق آموزه‌هایی که از سخنان دکتر شریعتی و آقای مطهری فرا می‌گرفتیم به این نتیجه می‌رسیدیم که باید اقدامی انجام داد. طبق قولی هنگامی که ملک الموت به سراغ انسان می‌آید خیلی مهم است که انسان در حال انجام چه کارهایی است، آیا سرش به زندگی‌اش گرم است یا در صحنه حق و باطل حضور دارد.
فکر کنم عید«مبعث» بود که تصمیم گرفتم وارد فعالیت‌های سیاسی به شکل جدی شوم. با شخصی که بعدها به مجاهدین خلق پیوست و می‌دانستم که ایشان فعالیت سیاسی دارد، گفتم: می‌خواهم اقدام منسجم و حساب شده سیاسی انجام دهم. فردای آن روز یکی از دوستان که بعدها شهید شده‌اند آقای «محمدعلی باقری» دانشجوی معدن دانشکده فنی بود سراغ من آمد و به من اعلامیه داد. فهمیدم به دلیل صحبت دیروزم با آن شخص بوده که ایشان سراغ من آمده. فعالین سیاسی هیچ وقت چیزی را علنی نمی‌گفتند که دیگران بفهمند. محمدعلی باقری بچه زابل بود و در دانشکده فنی قبول شده بود. پدرش کشاورز بود و پسری سیاه چرده و قد بلندی بود که درکوه ایشان را می‌دیدم. با هم زیاد کوه رفته بودیم ولی ارتباطمان بعداز آن به غیر از کوه رفتن یک ارتباط سیاسی شد، بعدها آقای باقری یکی از دوستان دیگرمان را که در دانشکده فنی رشته برق تحصیل می‌کرد به نام «محمود پهلوان» به عنوان رابط سیاسی انتخاب کرد که فعالیت گروهی سیاسی ما از اینجا شکل گرفت .
قبل از این هم اعلامیه‌هایی که در سخنرانی‌های دکتر شریعتی و مکان‌های دیگر پخش می‌شد می خواندم. اما اولین باری بود که اعلامیه‌ پخش می کردم. من این اعلامیه ها را در کلاسور بچه‌ها می‌گذاشتیم یا در رختکن بچه‌های دانشگاه می‌انداختیم .

*فارس: متن آن اعلامیه‌ها را به خاطر دارید؟

*نیکدل:متن اولیه اعلامیه‌ها دفاعیات دادگاه بچه‌هایی بود که اعدام شده بودند مثل مفیدی، میهن دوست و...
اعلامیه‌های بعدی که خودمان آن را تکثیر و پخش کردیم «مبارزات روحانیت» نام داشت که انجمن اسلامی دانشگاه کانادا چاپ کرده بود و کل واقعه 15 خرداد را توصیف کرده بود. خلاصه فعالیت های سیاسی جدی من به این صورت شروع شد که بعد از آن با تشکیل خانه تیمی به رانی اعلامیه ها را تایپ و تکثیر می کردیم. بعد از انقلاب وقتی به دانشگاه پلی تکنیک رفتم ظرف بزرگی بود که کاغذهای کمدهای بچه‌ها را در آن ریخته بودند و در زیرزمین گذاشته بودند اعلامیه‌ای که خودم در کمدبچه‌ها انداخته بودم را پیدا کردم که این برای من خیلی جالب بود که قبل از انقلاب در کمد بچه‌ها انداخته بودم و بعد از انقلاب آن را پیدا کردم.

*فارس: خانه تیمی را چگونه تهیه می کردید؟

*نیکدل:سرگروه تیم این خانه‌ها را تهیه می کرد. اشخاصی مانند مثل باقری و یکی دیگر از دوستانمان که شهید شد. داستان این گروه جدا از فعالیت دانشجویی است ولی از فعالیت دانشجویی شروع شد و در بیرون ادامه پیدا کرد.
فعالیت رسمی بیرون دانشگاهمان همان فعالیت درخانه‌های تیمی بود. به دانشگاه پلی تکنیک که رفتم عضو انجمن اسلامی شدم و فعالیت‌هایی را آغاز کردم.
مسجد پلی تکنیک تازه افتتاح شده بود خدا شهید مطهری را رحمت کند، ایشان مسجد را افتتاح کردند. تقریبا یک پای ثابت انجمن اسلامی من بودم و رسم بود که ما برای سال اولی ها در مسجد سخنرانی برگزار می‌کردیم. چپی‌ها در تشکیلات خودشان و ما هم در مسجد سخنرانی برگزار می‌کردیم. مهر سال 53 برای ورودی‌های سال جدید من که سال سومی بودم سخنرانی کردم.

*فارس:محور مطالب سخنرایتان در چه موردی بود؟

*نیکدل:بیشتر در مورد این بود که بچه‌هاسال اولی را به سمت فعالیت‌های فوق برنامه جلب کنیم که از آن چیزی که در محیط آن زمان بود به دور باشند. تشویقشان می‌کردیم و می‌گفتیم اوقات بیکاری‌تان را به جای اینکه به باطل بگذرانید به کتابخانه انجمن اسلامی مراجعه کنید و کتاب مطالعه کنید . از اوضاع اجتماعی هم مطلعشان می کردیم، با دانشجویان سال اول بحث سیاسی مطرح می‌کردیم و بیشتر آنها را تشویق می‌کردیم که ارتباطتشان را با بچه‌های مذهبی بیشتر کنند. بنابراین جمع کردن بچه‌ها و برگزاری سخنرانی خودش یک حرکت سیاسی است و لو اینکه حرف سیاسی هم نزنید. شب آن روز که سخنرانی کردم ساواک به دنبال من آمده بود چون کسی که جرأت می‌کند و سخنرانی می‌کند باید برود و سوال و جواب پس بدهد.
در خیابان میکده (دهکده فعلی) کنار ساختمان وزارت کشاورزی در بلوار کشاورز یک سری ساختمان‌های قرمز آنجاست که سابقا دفتر دانشجویی ساواک بود و دانشجویان را به آنجا احضار می‌کردند.
هنگامی که آنها را دستگیر می‌کردند به آنجا ‌برده و بازجویی می‌کردند. آنجا یک مکان علنی برای امور دانشجویی بود. خلاصه شب به خوابگاه آمدند اما جرأت نکردند به ساختمان خوابگاه بیایند. من با خانواده ام در شهرستان برای زمان تماسشان هماهنگ کرده بودم تا چهارشنبه‌ها ساعت 6 بعدازظهر تماس بگیرید .این طوری اولا وقتی که تماس می‌گرفتند من درخوابگاه بودم ، ثانیا ذهنم از درس خواندن پرت نمی شد. چون باید برای پاسخ به اتاق نگهبانی هم می‌رفتیم. من طبقه 4 بودم. وقتی زنگ می‌زدند سریع خودم را می‌رساندم .خلاصه هنگامی که ساواکی ها آمده بودند نه چهارشنبه بود، نه ساعت 6 بود که شنیدم من را صدا می‌زنند که فلانی تلفن از شهرستان. من فهمیدم که دروغ می‌گویند به اتاق دیگری رفتم و پنهانی از پنجره آن اتاق نگاه کردم دیدم 2 نفر آن پایین ایستاده‌اند و سرهایشان به طرف پنجره اتاق من است و دارند نگاه می‌کنند. چون برق اتاقم هم روشن بود هرچه صدا زدند من نرفتم .هنگامی که ساواکی ها می‌آمدند ما متوجه می‌شدیم چون ماشینشان را روشن می‌گذاشتند و یکی هم پشت فرمان می‌نشست. دیدم که ماشینی آنجاست و صدای روشن بودنش می ‌آمد. یقین کردم که اینها ساواکی هستند و جرأت نکردند بالا بیایند.
یکبار دیگر هم به سراغ من آمدند. من از بیرون نان سنگک خریده بودم. وقتی وارد شدم از خودم پرسیدند اتاق نیکدل کجاست؟ که من اتاق را نشانشان دادم.

* فارس:بعد از آن دنبالتان نیامدند؟

*نیکدل: خیر! بعد از آن هم دیگر منصرف شدند.

* فارس: مسئولیت خانه تیمی با چه کسی بود؟

*نیکدل: با آقای باقری بود.

* فارس: هزینه خانه تیمی را چه کسی می پرداخت؟

*نیکدل: ما درکنار فعالیت ها، تدریس خصوصی هم انجام می‌دادیم که هزینه خانه را خود بچه‌ها پرداخت می‌کردند.

* فارس: مجاهدین خلق تا سال 54 بچه مسلمان‌های چریکی بودند که از نهضت ملی آمده بودند. آیا شما تا سال 54 با سازمان مجاهدین ارتباطی داشتید یا خیر؟

*نیکدل: بله ! در آن موقع افراد سازمان مجاهدین خلق برای ما الگو بودند کما اینکه ما بسیاری از دفاعیات آنها در دادگاه را منتشر کرده بودیم .مثلا دفاعیات مسعود بازرگان در دادگاه شاه و همه آنهایی که شهید شده بودند برای ما الگو بودند و ما هیچ اطلاعی از انحرافشان نداشتیم .بعدها بعد از دوران دستگیری فهمیدیم اینها برای اینکه ما را جذب کنند با حمیدرضا فاطمی تماس گرفته بودند. ایشان عضو گروهمان بود. سال 51 که من وارد دانشگاه پلی تکنیک شدم فعالیت رسمی و ارتباطات سیاسی با این گروه شروع شد. پخش اعلامیه و غیره. من فعالیت دانشجویی هم داشتم . بچه ها می‌گفتند حق ندارید فعالیت دانشجویی داشته باشید. آن موقع بچه‌ها بر اساس فتوای امام همه ریششان را می زدند چون آن زمان اگر کسی ته ریش می‌گذاشت ساواک او را زیر ذره‌بین می‌گذاشت، در ضمن می‌گفتند فعالیت صنفی در دانشگاه نداشته باشید چون من قبلا فعالیت صنفی هم داشتم. در انجمن اسلامی پلی تکنیک فعالیت داشتم ، در برنامه کوه بچه‌ها شرکت می‌کردم و... (در دانشگاه تهران دانشکده فنی امکانات کوه همه در دست چپی‌ها بود و برای اینکه ما از این امکانات استفاده کنیم مجبور بودیم با آنها به کوه برویم خیلی خوششان نمی‌‌آمد با آنها به کوه برویم) یادم نمی‌رود با آقای سجادی اولین جلسه‌ای که با اکیپ چپی‌های دانشکده فنی دانشگاه تهران به کوه رفتیم. ما تا به حال به کوه نرفته بودیم .در اولین سربالایی 2تا کوله 20 کیلویی به ما دادند که بالا بیاوریم تا از کوه زده شویم. بالا که رسیدیم ریه‌مان می‌سوخت ، مثل این که نمک در ریه‌های ما دو نفر ریخته بودند.فهمیدیم که این بلا را بر سر همه آنهایی که اولین مرتبه به کوه می‌‌روند می‌آورند.
خلاصه با بچه‌ها صحبت کردیم. بچه‌ها پارچه گرفتند و به منزل بردند و به مادرانشان دادند تا برایشان کوله بدوزند. چند تا کفش کوه هم خریدیم و خلاصه گروه مذهبی‌ها را از بقیه جدا کردیم. بعدها که دیگر من با آنها نبودم شنیدم جمعیت افراد مذهبی در برنامه کوه، هم در پلی تکنیک و هم در دانشکده فنی به قدری زیاد شده که چپی‌ها التماس می‌کردند بیایید با ما به کوه بروید که البته دیگر بچه‌ها زیر بار نمی‌رفتند. در پلی‌تکنیک هم ابتدا به این صورت بود. آن ها خوششان نمی‌آمد ما با آنها به کوه برویم با اینکه امکانات هم در اینجا از خودمان بود. می‌گفتند شما در کوه نماز جماعت می‌خوانید و ساواک حساس می‌شود. جالب اینجا بود که خودشان در کوه شعرهای «چه گوآر» را می‌خواندند.
خلاصه مجاهدین ظاهرا با حمیدرضا فاطمی تماس گرفته بودند. ایشان دانشجوی دانشگاه شریف بود، اهل قلم و پسر بسیار متعصبی بود. آن
ها چون همان اوایل از گروه جدا شدند متوجه شده بودند که با این گروه نمی‌توانند سازش کنند. بعدها از یک نفر شنیدم که می‌گفت: اینها حمیدرضا فاطمی را در لیست ترورشان گذاشته بودند.
گروه ما 15 نفر بود که عمدتا دانشجو بودیم، منتهی از بچه‌های محصل قم هم در گروه ما بود (دیپلم) و نفر هم از مشهد به نام آقای «جلال سامانی» که ایشان هنوز 18 سالش نشده بود، تاریخ دستگیری ما در 21 بهمن سال 53 بود.

* فارس: اسم گروهتان چه بود؟

*نیکدل: ابتدا اسم نداشت ولی سال 53 یا 54 در اوین بچه‌ها اسم «فجر انقلاب» را برای گروه انتخاب کردند. یک گروه فجر اسلام هم داشتیم که فکر کنم بچه‌های «شهرری» بودند که با گروه ما فرق داشت. یادم هست که یکی از سوالات بازجو از من این بود که اسم گروهتان چیست؟ گروه ما که اسم نداشت. اول منکر شدیم که گروهی داشتیم، بعد هم که قبول کردیم که اگر 2-3 گروه محسوب می شد پذیرفتیم. بالاخره بعد از کلی بازجویی باور کردند که گروه ما اسم نداشته . بعدها بچه‌ها گفتند: ما مجبور شدیم در زندان برای گروهمان اسم بگذاریم.

* فارس:ارتباط اصلی گروه با کدام یک از گروه‌های سیاسی بود؟
نیکدل:با هیچ گروهی

* فارس:فعالیت های اصلی شما چه بود؟
نیکدل:ما غیر از آنکه در خانه تیمی برای چاپ و تکثیر اعلامیه فعالیت داشتیم یک وظیفه شناسایی هم در سطح شهر داشتیم به ما هم نمی‌گفتند می‌خواهند چه کار کنند یک آدرسهایی می‌دادند و می‌گفتند به این پلاکها بروید و رفت و آمدها و کوچه و ... را بررسی کنید.

دسته ها : 30سالگی انقلاب
جمعه هجدهم 11 1387

در دشت خشک تخت جمشید اردوگاهی از خیمه‌های گران بها به وسیله دکوراتور فرانسوی برپا شده بود. آرایش گران طراز اول از پاریس به تخت جمشید پرواز کردند. الیزابت آردن یک نوع کرم صورت تولید کرد که نام آن را فرح گذاشت تا در جعبه‌های مخصوص به مهمانان هدیه شود.

*فصل دوم؛ ضیافت

در اکتبر 1971 محمد‌رضا پهلوی ضیافتی ترتیب داد که از همه مهمانی ها برتر بود. او از تمام رهبران جهان دعوت کرد. البته همه نیامدند و بسیاری از کسانی که شرکت کردند بیشتر نمادهای قدرت بودند تا واقعیت آن.
ضیافت در خرابه‌های تخت جمشید برگزار شد که ساخته داریوش و سوخته اسکندر کبیر است. قرار بر این بود که این جشن نشانه دو هزار و پانصدمین سالگرد شاهنشاهی ایران باشد که در قرن ششم پیش از میلاد به دست کورش کبیر تاسیس شده بود. با گذشت زمان می‌توان گفت که جشن مزبور نشانه آغاز پایان کار دودمان پهلوی بود که درست پنجاه سال پیش از آن تاریخ، پدر شاه تاسیس کرده بود.
همچنین، شاه در 1971 سی‌امین سال سلطنت خود و دهمین سال برنامه اصلاحاتش را که انقلاب سفید می‌نامید نیز جشن می‌گرفت.
بنا بود انقلاب سفید شامل اصلاحات ارضی و گسترش سوادآموزی و آزادی زنان، مدرنیزه کردن صنایع و زیربنای اقتصادی و توزیع مجدد دست کم بخشی از ثروت ها و کاهش قدرت روحانیون شیعه می باشد.
سال 1971 همچنین آغاز سربلند کردن ایران به عنوان یک قدرت منطقه‌ای بود. در روز عید والنتاین آن سال (14 فوریه) کارتل تولید‌کنندگان نفت، یعنی اوپک، به نخستین موفقیت عمده خود در افزایش بهای نفت نایل شد. شاه نقش رهبری را در این کار برعهده داشت. شاید مهمتر از همه اینها این بود که دولت بریتانیا قصد خود را به خروج نیروهایش از «شرق سوئز» به مرحله اجرا در می‌آورد و همراه با آمریکائیان شاه را محرمانه تشویق می کرد که نقش بریتانیا را به عنوان «ژاندارم خلیج فارس» بر عهده بگیرد.
در 1971، هم در شاه و هم در حکومت او احساس اعتماد به نفس دیده می‌شد. اما چنانکه جشن های تخت جمشید نشان داد این احساسی بود که کم کم تبدیل به یک غرور غیرواقعی شد. شاه این جشن‌ها را روایت دیدی از کنگره وین در سال 1815 تصور کرده بود که در آن فرمانروایان جهان توانستند با یکدیگر دیدار و درباره مسایل جهان گفتگو کنند.
یکی از شعارهای تبلیغاتی دولت درباره این جشن از این قرار بود: «این گردهم‌آیی با عظمت جهانی، تخت جمشید را در روز فراموش نشدنی 15 اکتبر 1971 (23 مهر 1350) تبدیل به مرکز ثقل جهان کرد.»
تخت جمشید نمایشی بود که ضمن آن رویاها و بلند‌پروازی های شاه آشکار شد. بسیاری از اشخاصی که در آن هنگام درباره آن چیز نوشتند گفته کریستوفر مارلو را به خاطر آوردند که: «چه شکوهند است که آدمی شاه باشد و در پرسپولیس پیروزمندانه سواری کند.» ولی از یک نظر این جشن برای شاه پیروزی و از یک لحاظ نیز تا اندازه‌ای شکست بود زیرا در بسیاری موارد واقعیت‌ها با تصورات او کاملا تطبیق نمی‌کرد.
نه پادشاه، سه شاهزاده حاکم، دو ولیعهد، سیزده رئیس جمهوری، ده شیخ، دو سلطان همراه با انبوهی از معاونان رئیس‌جمهوری و نخست‌وزیران و وزیران خارجه و سفیران و دیگر دوستان دربار که از نقاط مختلف جهان آمده بودند در تخت‌جشمید اقامت گزیدند.
شاه تصمیم گرفت قواعد تشریفاتی قرن نوزدهم را رعایت کند، بدین معنی که ارشد‌ترین مهمان دوست و متحدش «هایله سلاسی» امپراتور اتیوپی، شیر یهودا باشد. پرزیدنت «ژرژ پمپیدو» رئیس جمهوری فرانسه گفت که دعوت را نمی‌پذیرد مگر اینکه بالا دست هایله سلاسی و روسای کشورهای فرانسه زبان بنشیند. شاه زیر بار نرفت و پمپیدو در عین اوقات تلخی نخست‌وزیرش را به جای خود فرستاد. شاه هرگز پمپیدو را برای این اهانت نبخشید.
پادشاه و ملکه دانمارک نیز جزو مدعوین بودند. و همچنین پادشاهان اردن و بلژیک و پادشاه سابق یونان. ملکه انگلستان در جشن شرکت نکرد و به جای خود شوهرش «پرنس فیلیپ» و دخترش پرنسس آن را فرستاد. پرنس برنهارد از هلند نمایندگی همسرش ملکه ژولیانا را برعهده داشت. شاید نومید‌کننده‌ترین خبر برای شاه این بود که پرزیدنت نیکسون در جشن شرکت نمی‌کند. (خانم نیکسون رئیس افتخاری کمیته امریکایی برگزاری جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی بود.)
اسپیرو اگنیو معاون رئیس‌جمهوری نمایندگی ایالات متحد را برعهده داشت و از نظر تقدم، کلیه مدعوین به استثنای سفیر پکن بر او برتری داشتند.
صرفنظر از مدعوین، همه چیز جشن را هم از پاریس آورده بودند. در دشت خشک و مرتفع تخت جمشید اردوگاهی مرکب از خیمه‌های گران بها به وسیله «ژانسن» دکوراتور فرانسوی برپا شده بود. موسسه ژانسن از چند دهه پیش تزئینات داخلی کاخ های سلطنتی را انجام داده بود: در 1920 در بلگراد، در 1935 آپارتمان های خصوصی ادوارد هشتم (دوک ویندزور بعدی) در کاخ باکینگهام، ویلاهایی در کاپ دانتیب و آپارتمان‌هایی در خیابان پنجم نیویورک، سبک پاریسی کلاسیک ژانسن بسیار با مذاق شاه جور در می‌آمد.
آرایش گران طراز اول از سالن های کاریتا و آلکساندر پاریس به تخت جمشید پرواز کردند. الیزابت آردن یک نوع کرم صورت تولید کرد که نام آن را فرح گذاشت تا در جعبه‌های مخصوص به مهمانان هدیه شود. باکارا یک گیلاس پایه‌دار کریستال طراحی کردف سرالین جایگاه‌های مهمانان را از روی سفال های قرن پنجم پیش از میلاد ساخت، رابرت‌ هاویلند فنجان و نعلبکی هایی ساخت که فقط یکبار مورد مصرف مهمانان قرار می‌گرفت و پورتو یکی از بزرگترین تولیدکنندگان ملافه و رومیزی فرانسه، رومیزی های رسمی و ملافه‌های مهمانان را تهیه کرد. «لان ون» اونیفورم های جدیدی برای کارمندان دربار تهیه کرد که نیم تنه‌های آن به طرزی شکیل ولی نه زننده با بیش از یک کیلومتر و نیم نخ طلا دوخته شده بود. دوختن هر یک از این اونیفورم ها نزدیک به پانصد ساعت کار لازم داشت.
غذاهای ضیافت تخت جمشید را اصولا رستوران ماکسیم تهیه کرد ولی چندین موسسه عمده فرانسوی و سوئیسی به آن کمک کردند.
از یک سال پیش که وزارت دربار، ماکسیم را برای برگزاری این ضیافت بزرگ برای یکصد مهمان در وسط بیابان در نظر گرفته بود، موسسه مزبور مشغول تمرین و تدارک بود. آقای لویی و دابل رئیس ماکسیم شخصا بر این کار نظارت می‌کرد و به این مناسبت یک بشقاب جدید و بسیار عالی محتوی خاویار و تخم بلدرچین آب پز اختراح کرد.
متاسفانه شاه هیچ وقت به خاویار لب نمی‌زد. بنابراین هیچ کس دیگری نمی‌توانست از آن بخورد. این بود که ماکسیم مال‌اندیشی کرد و در شب مهمانی چند تره‌فرنگی مخصوص سوپ را در برابر شاه گذاشت.
او مشغول خوردن شد و هر کسی توانست غذای خودش را بخورد. «بشقاب» مهمانان تکرار شد و این بار شاه یک آرتیشو خورد. تنها غذای ایرانی که در صورت غذا وجود داشت خاویار بود؛ مابقی را تقریبا یکسره از فرانسه آورده بودند.
صورت غذای ضیافت شام اصلی با مرکب سیاه روی صفحات پوست آهو نقش شده و با یک ریسمان تابیده طلائی به صورت یک کتاب کوچک با جلد ابریشمی آبی و طلائی صحافی شده بود. پس از تخم بلدر‌چین با مروارید دریای خزر، غذای بعدی پاته دم خرچنگ با سس نانتوا بود.غذای اصلی خوراک پشت مازوی بره سرخ شده در روغن خودش بود که درون آن را با سبزی های خوشبو انباشته بودند.
برای تازه کردن گلوی مهمانان شربت یا شامپانی کهنه فرانسوی (موئت 1911) می‌آوردند. آنگاه خوراک طاووس به سبک شاهنشاهی با سالاد مخلوط طبق لیقه الکساندر دوما صرف شد. به عنوان دسر بشقاب انجیر به شکل حلقه‌ای که درون آن تمشک با پورتو انباشته بودند آوردند. و در پاین قهوه موکا.
شراب هایی که به مهمانان داده شد اختصاصی بود. شراب ناب شامپانی، شاتو دوساران، شاتو بریون سفید 1964، شاتو لافیت _ روتشیلد 1945؛ و نیز شامپانی موسینیی کنت دو وگه 1945 و دم پرینیون صورتی 1959 که بسیار کمیاب است. همراه با قهوه نیز کنیاک پرنس اوژن مخصوص خمخانه ماکسیم صرف شد.
پس از ضیافت شام، عده دیگری از کارشناسان فرانسوی نمایش نور و صدا و مراسم آتش بازی برپا کرده بودند. ضمنا هنرمندان فرانسوی در اختراع اونیفورمهای «اصیل» سربازان ایرانی چند قرن پیش همکاری کرده بودند تا بتوانند روز بعد از برابر مهمانان رژه بروند. بعد از ظهر فردا مهمانان با در دست داشتن قمقمه های آب یخ بر قالیچه‌های جایگاه نشستند و به تماشای رویای ناتمام شاه از تاریخ ایران پرداختند.
تاریخ ایران، مانند بسیاری از کشورهای دیگر، از موقعیت جغرافیایی آن ناشی می‌شود. شاه دوست داشت ایران را «چهار راه تمدن» بنامد زیرا ایران در میان روسیه و خلیج فارس قرار گرفته و نیمه راه اروپا و خاور دور است. ایران از هر کشور اروپایی وسیع‌تر است. مساحت آن در حال حاضر 1648000 کیلومتر مربع است، یعنی معادل منطقه‌ای در اروپای غربی که از آلمان تا اسپانیا را در بر می‌گیرد.
ایران با اتحاد شوروی، ترکیه، عراق، پاکستان، افغانستان مرز مشترک دارد. در شمال آن دریای خزر قرار دارد و در جنوب خلیج فارس که در طول قرن بیستم قسمت اعظم نفت جهان از طریق آن گذشته است.
در فلات ایران همیشه اقوام و عشایر گوناگونی سکونت داشته‌اند.اگر تاریخ این کشور 2500 سال به عقب برده شود، می‌بینیم که ایران دوران عظمت خود را داشته است. اما در عین حال ایرانیان امواج پی در پی تهاجمات و دخالت‌ها و اشغال ها را تجربه کرده‌اند و طبعا نسبت به بیگانگان ترسو و بدگمان شده‌اند. عظمت شاهنشاهی باستانی ایران، شاه را به خود جلب می‌کرد و دائما کارهای بزرگ و بلند پروازیهایش را با آن مقایسه می‌نمود.
این شاهنشاهی به دست کورش کبیر نخستین پادشاه هخامنشی تاسیس شد که مردی با صفات ممتاز بود. او لودیا (لیدی) را که امروزه ترکیه نامیده می‌شود در 546 پیش از میلاد فتح کرد و قلمرو او سراسر شرق مدیترانه از جمله بابل و شام و فنیقیه را در بر می‌گرفت.
پسرش کمبوجیه مصر را گرفت و سپس جانشین او داریوش، امپراتوری را تا دره سند گسترش داد. داریوش ثابت کرد که مدیری ممتاز است.
او ترعه‌ای میان رود نیل و بحر احمر حفر کرد، یک سیستم مالیاتی منظم برقرار نمود و یک جاده سلطنتی به مسافت بیش از دو هزار کیلومتر از سارد به شوش ساخت. این کاری بس عظیم و تعهدی خردکننده بود که در پایان سلطنت داریوش امپراتوری پهناور او را در شرف زوال قرار داد.
در330 پیش از میلاد اسکندر کبیر ایران را فتح کرد. کیفیت دانش ایرانیان و اداره کشورشان اسکندر را به شدت تحت تاثیر قرار داد. او با خانواده سلطنتی که خود سرنگونش کرده بود با احترام رفتار کرد. دستور داد آرامگاه کورش را در پاسارگاد به خوبی حفظ کنند و هنگامی که شنید آن را ویران کرده‌اند سخت خشمگین شد.
اما در ایران او از آن جهت شهرت دارد که دستور آتش‌زدن تخت جمشید را داد. پس از مرگ اسکندر، چندین سال جنگ وحشیانه و پرتلفات میان سرداران او روی داد. سرانجام صحرانوردان پارت از شمال شرقی به درون ایران رخنه کردند و سلوکیها را شکست دادند، و در فلات مرتفع ایران مستقر شدند. پس از فرمانروایی‌ پانصد ساله پارت ها، در قرن سوم میلادی ساسانیان زمان سلطنت ایران را در دست گرفتند که شاهنشاهان آن بر نواحی پهناوری شامل بخش هایی که امروزه گرجستان و ارمنستان و افغانستان و بحرین و عراق نامیده مِ‌شود حکومت می‌کردند. امپراتوری ساسانی تا فتح ایران به دست اعراب مسلمان در قرن هفتم بعد از میلاد پابرجا بود.
شاه آن داستان شگفت‌انگیز را در 1971 در تخت جمشید جشن می‌گرفت. او به خود تلقین کرده بود که وارث معنوی کورش کبیر است و به سهم خود شاهنشاهی ایران را گسترش و پیشرفت خواهد داد.
برای برگزاری جشن، سربازان ارتش او از تراشیدن ریش هایشان طی ماههای اخیر منع شده بودند تا چهره‌هایشان به جنگجویان دوران باستان شبیه‌تر شود.«لسلی بلانک» زندگینامه‌نویس رسمی ملکه بعدها این صحنه را چنین توصیف کرد:
«ریش های پرپشت و مُجَعَد مادها و پارس ها، ریش های نوک‌تیز صفویان، سبیل‌های چخماقی سربازان قاجار، سپرها و نیزه‌ها، پرچم های سه گوشه، قداره‌ها و خنجر‌های جنگجویان باستانی، همه در آنجا بود. در زیر آفتاب سوزان ولی در پناه چتر‌های آفتابی، مهمانان روی تختگاه زیر خرابه‌های قدرت کورش نشسته بودند و این رژه احساس برانگیز را تماشا می کردند. نگهبانان کاخ های هخامنشی، جنگجویان پارت، سوار نظام خشایارشا، تخت روانها، ارابه‌ها، شترهای جمازه باختریان، توپخانه فتحعلیشاه، جنگجویان سواحل بحر خزر و خلیج فارس، نیروی هوایی، تانک ها، زنانی که اخیرا به استخدام نیروهای مسلح در آمده بودند... همه در تخت جمشید بودند. همه آنان بر عظمت گذشته و حال ایران گواهی می‌دادند.
بسیاری از ایرانیان چندان تحت تاثیر قرار نگرفتند. بعدها یکی از سفیران شاه که از او روگردن شد، شرح متفاوتی از این جریان داد: «مثل این بود که یکی از فیلم‌های تاریخی و باشکوه سیسیل ب.دومیل بر صحنه دشت پهناور نمایش داده می‌شد.» شاید مهمتر آن بود که بعضی‌ها احساس می‌کردند که شاه با بزرگداشت ایران زمان کورش و داریوش، کاملا و عمدا بخشی از تاریخ ایران را که به مراتب متناسب‌تر با قرن بیستم میلادی است نادیده می‌گیرد: تعالیم حضرت محمد (ص) پیامبر اسلام.
برخلاف عیسی مسیح که به عقیده مسیحیان پسر خداست، حضرت محمد (ص) در نظر پیروانش پیامبر خداست. پیام های خدا که به وی نازل شده به صورت قرآن درآمده که به خودی خود قانون خدا به شمار می رود. اسلام از آغاز یک جنبش سیاسی - مذهبی بوده و در قرآن وحی‌های سیاسی و قانونی و نیز وحی‌های مذهبی جمع آمده است. در اواخر دوران زندگی حضرت محمد (ص) پیروان او قدرت حاکم در سراسر عربستان شده بودند. آنان طی صد سال بعدی «امپراطوری عظیمی تاسیس کردند که از پنجاب تا پیرنه و از سمرقند تا صحرای افریقا گسترده بود.»
در ایران، اسلام نقش نگهبان مردم در برابر قدرت شاهان را ایفا مِ‌کرد. روحانیون تا قرن بیستم از نفوذ فراوانی برخوردار بودند و در این قرن بود که دودمان پهلوی کوشید آن را کاهش دهد.
صرفنظر از روایت شاه از تاریخ ایران، یک جنبه دیگر از ایران نیز در تخت‌جمشید جشن گرفته می‌شد و آن فریبندگی ایران بود که از قرن هفدهم میلادی جاذبه فراوانی بر غربیان باقی گذاشت، صرفنظر از روایت شاه از تاریخ ایران، یک جنبه دیگر از ایران نیز در تخت جمشید جشن گرفته می‌شد و آن فریبندگی ایران بود که از قرن هفدهم میلادی جاذبه فراوانی بر غربیان باقی گذاشت، یعنی از زمانی که بازرگانان و سفیران و شاهزادگان شروع به بردن ادویه‌های گرمسیری و پارچه‌های ابریشمی و قصه‌های ایرانی به اروپا کردند. رفته رفته اروپاییان متوجه ایران به عنوان متحدی بر ضد عثمانیان شدند. پادشاهان صفوی تجارت را تشویق و جاده‌ها و کاروانسراها و نیز کارگاه‌هایی برای تولید پارچه‌های ابریشمی و سفال‌سازی به منظور ارسال به کشورهای غربی احداث کردند.
در قرن هجدهم اقتصاد ایران رو به انحطاط گذاشت و این امر تا حدودی به سبب آن بود که اروپاییان به استفاده از راه های دریایی برای تجارت با شرق پرداختند و کشور به دست افغان ها افتاد، ولی در اواسط این قرن ایرانیان نه تنها افغان ها را بیرون راندند بلکه از تنگه خیبر نیز گذشتند و هند را تسخیر کردند. دهلی تاراج شد و بسیاری از خز این مغولان به ایران حمل گردید، از جمله تخت طاووس که در طول راه مفقود شد و آنگاه صنعتگران ایرانی بدل آن را ساختند. تقریبا تمامی جواهرات مغولان به ایران برده شد و به صورت جواهرات سلطنتی پادشاهان ایران در آمد.
در قرن نوزدهم انگلیسی‌ها نفوذ زیادی در زندگی ایران یافتند ولی تا به امروز بسیاری از ایرانیان بر این باورند که انگلستان در طول قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ایران را تنها به خاطر هند استثمار می‌کرد.
در داخله انگلستان نیز به دنبال انتشار ترجمه رباعیات عمر خیام به قلم ادوارد فیتز جرالد، جاذبه معنوی ایران در اواسط قرن نوزدهم افزایش یافت. ریچارد بر تن، دانته گابریل روسه‌تی، ویلیام موریس، جان راسکین این اثر را با اشتیاق هرچه تمامتر پذیرفتند. راسکین در نقدی که در 1869 بر آن نوشت چنین اظهارنظر کرد: «این اثر متعلق به شاعری است که از شاعری دیگر الهام گرفته است، رونویسی نیست بلکه بازسازی است، ترجمه نیست بلکه تحویل مجدد یک الهام شاعرانه است.»
یکی از دوستان فیتز جرالد آلفرد تنیسون بود. او نیز به ادبیات فارسی علاقه‌مند شد و به آموختن این زبان پرداخت با این نیت که اشعار حافظ را ترجمه کنند. اما همسرش عقیده داشت که حروف الفبای فارسی وضع «خاصی» دارند و برای چشم شوهرش مضرند. وقتی کشف کرد که فارسی را از راست به چپ می‌نویسند یقین حاصل کرد که دید شوهرش صدمه جبران ناپذیری خواهد دید. بنابراین کلیه کتاب های درسی فارسی او را پنهان کرد و شوهرش را متقاعد ساخت که به جای تحصیل زبان فارسی به بازی بدمینتون بپردازد.
خیام از بزرگترین شعرای ایرانی نیست و حتی در خود ایران هم محبوب‌ترین شاعر به شمار نمی‌آید. اما ترجمه فیتزجرالد انبوه خوانندگان غربی را برای نخستین بار با اشعار فارسی آشنا ساخت.
فیتز جرالد ویرانگرایی و خشم خیام را درک کرد که می‌گوید:
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را زمیان
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
در تخت جمشید، محمد‌رضا شاه تاریخ ایران را به میل خود تغییر شکل داد. او از جشنی که برپا کرده بود راضی بود. می‌گفت این جشن کمک بزرگی به تجدید‌نظر غربیان در دیدگاهشان نسبت به ایران خواهد کرد. به نظر او نقطه اوج این مراسم وقتی بود که در برابر گور خالی ولی تاثیر‌برانگیز کورش کبیر ایستاد و با صدای یکنواخت و بی‌حالت خاص خودش او را با طمطراق مورد خطاب قرار داد و گفت:
کورش، شاه بزرگ، شاه ساهان، شاه هخامنشی، شاه ایران زمین، از جانب من شاهنشاه ایران، و از جانب ملت من بر تو درود باد!...
همه ما در این هنگام که ایران نو با افتخارات کهن پیمانی تازه می‌بندد تو را به نام قهرمان جاودان تاریخ ایران، به نام بنیان‌گذار کهن سال ترین شاهنشاهی جهان، به نام آزادی بخش بزرگ تاریخ، به نام فرزند شایسته بشریت درود می‌فرستیم.
کورش، ما امروز در برابر آرامگاه ابدی تو گرد آمده‌ایم تا بگوییم آویده بخواب، زیرا که ما بیداریم و برای نگهبانی میراث پرافتخار تو همواره بیدار خواهیم ماند.
شاه که اصولا مردی کم رو و کم حرف بود، در هنگام ایراد این نطق هیجانی غیرعادی از خود نشان داد و پیش از آنکه خطابه‌اش را به پادشاه مرده تمام کند مکث کرد. پس از آنکه نطق شاه تمام شد، می‌گویند ناگهان باید شدیدی از سطح بیابان برخاست و در چشم تماشاچیان شن و گرد و خاک پاشید.
در آن هنگام همه این واقعه را با فال نیک گرفتند. اما چنین نبود.
هفت سال بعد بسیاری از زنان و مردانی که در 1978 صدای خود را برای ابراز مخالفت با شاه بلند کردند چشن‌های تخت جمشید را به عنوان یکی از نمونه‌های نابخشودنی زیاده رویهای پهلوی ذکر می‌کردند. سایرین، از جمله ملکه، طبق اظهارات بعدی‌اش، از اینکه تمامی این مراسم اینقدر فرانسوی بود و خصلت ایرانی ناچیزی داشت ناراضی بودند. هزینه این مراسم چیزی در حدود 300 میلیون دلار شد (برآوردها متفاوت است) و این مبلغ در کشوری که درآمد سرانه آن اگرچه رو به افزایش داشت ولی از سالی 500 دلار تجاوز نمی‌کرد، بسیار گزاف به شمار می‌رفت. وانگهی، این رویداد بیشتر سرود پیروزی خانواده پهلوی بود تا ملت ایران.
در آن هنگام هیچ کس شدید‌تر از آیت‌الله خمینی این جشن‌ها را محکوم نکرد. شاه در 1964 او را به علت مخالفت شدیدش با رژیم پهلوی از اران تبعید کرد بود. در آن هنگام صدای آیت‌الله مانند فریادی در بیابان به گوشها رسید. اما با گذشت زمان جشنهای تخت جمشید را می‌توان مظهر پایان یکی از موفق‌ترین سالهای سلطنت شاه دانست.
از این پس شاه می‌توانست به مراتب بیشتر به مسایل نظامی علاقه‌مند باشد تا به مسایل اجتماعی، افزایش بهای نفت در شرف سرازیر کردن ثروتی عظیم و باورنکردنی به سوی ایران بود. اما این دلاورهای نفتی به جای اینکه به پیشرفت کشور کمک کند، هرج و مرج و نومیدی را در میان میلیونها نفر از مردم پخش کرد و در همان حال فرصتهایی افسانه‌ای باری فساد در دربار، در میان خانواده شاه و بسیاری از شرکت‌های خارجی و بازرگانان به وجود آورد.
در مورد شخص شاه، ره‌آورد جشن‌های تخت جمشید، جدایی کامل او از واقعیات بود. او بیش از پیش دچار اشتغال فکری درباره سلطنت خودش و اهمیت جانشینی مستقیم خود بر اریکه کورش گردید. در مصاحبه‌ای در 1975 اعلام دشات که جشن‌های تخت جمشید «تمام دنیا را از سازمان ملل متحد گرفته تا هر یک از پایتخت‌ها وادار به ادای احترام به کورش و شاهنشاهی او کرد... بذر همکاری بین‌المللی در تخت جمشید پاشیده شد.»
طی چند سال بعدی هیچ کس سعی نکرد این خیالات واهی شاه را تعدیل کند یا با واقعیت مربوط سازد. هیچ یک از مقامات رسمی و درباریان جرات نکردند برخلاف میل او سخنی بگویند. دولتمردان غربی نیز بیشتر حریص بودند که ثروت ایران را به جیب بزنند و اهمیتی به این نمی‌دادند که شاه را به خویشتن‌داری دعوت کنند.
رهبران فرانسه در نهایت فروتنی، بخاطر رفتار نامناسب پیمود و در شرکت‌ نکردن در جشن‌های تخت جمشید تقاضای عفو می‌کردند و در جستجوی قراردادهایی برای احداث نیروگاه‌های هسته‌ای بودند.
آمریکاییان کلید زرادخنه خود را در اختیار او گذاشته بودند.
انگلیسی‌ها و آلمانیها و ایتالیاییها و هلند‌یها و ژاپنیها و کلیه کشورهای سوسیالیستی _ به استثنای آلبانی _ و بسیاری دیگر به صف او پیوسته بودند. هر کسی در چاپلوسی به او، در تشویق او، در به جیب زدن پولهای ایران چشم و همچشمی می‌کرد. هر حماقتی به الهام تعبیر می‌شد؛ هر رویایی حقیقت انگاشته می‌شد؛ هر تبلیغی مفهوم واقعی پیدا کرده بود. این وضع تا 16 ژانویه 1979 ادامه داشت.

دسته ها : 30سالگی انقلاب
پنج شنبه هفدهم 11 1387

حضرت اجل، تیمسار سپهبد بختیار رئیس محترم سازمان امنیت کشور! در حدود پنج ماه قبل مقرر فرمودید ماهیانه مبلغی به عنوان کمک به هیأت تحریریه روزنامه ستاره شرق پرداخت گردد.این روزنامه ،به مدیریت چاکر در اسرائیل منتشر می‌شود.

در طول سال های حکومت محمد رضا پهلوی ، روابط سیاسی ایران و رژیم صهیونیستی با قوت اما توام با پنهانکاری برقرار بود.«مئیر عزری» اولین سفیر «تل آویو» در دستگاه پهلوی به شمار می رود که اخیرا نیز خاطرات خود را منتشر نموده است.سندی که خواهید دید در حقیقت متن نوشته «مئیر عزری» خطاب به رییس وقت «ساواک» می باشد که تاریخ نگارش آن 14 بهمن ماه سال 1338 می باشد. به پیوست این دستنوشته، دو برگ سند دیگر ضمیمه شده است که مربوط به یک دهه بعد می باشد.مطابق این اسناد، نشریه مورد نظر، بر خلاف نوشته آقای «عزری» نه در اسراییل، بلکه در ایران چاپ می شده است:

حضرت اجل تیمسار سپهبد بختیار رئیس محترم سازمان امنیت کشور
تیمسار معظم
بطوری که خاطر آنجناب مستحضر است روزنامه ستاره شرق مدت چهار سال است که به مدیریت چاکر در اسرائیل برای استفاده هشتاد هزار نفر ایرانیان و فارسی زبانان آن کشور منتشر می‌شود. چندی پیش در اثر کسر بودجه تصمیم به تعطیل آن گرفته البته از این که این جریده تنها وسیله‌ای بود که اخبار و ترقیات ایران را تحت رهبری شاهنشاه جوانبخت به اطلاع سایرین می‌رسانید ناچار قبل از اقدام به تعطیل آن کوشش شد توجه عده‌ای جلب گردد. تا اینکه خوشبختانه توجه به این مسئله جلب و در حدود پنج ماه قبل مقرر فرمودید ماهیانه مبلغی به عنوان کمک به هیأت تحریریه پرداخت گردد تا بتواند به حیات فرهنگی و خدمات اجتماعی روزنامه ادامه دهد. و چون تاکنون وجهی پرداخت نگردیده مستدعی است دستور فرمایند اوامر مربوطه در این مورد به موقع اجرا گذاشته شود. ضمناً متذکر می‌شود که روزنامه کمافی‌السابق منتشر شده و در دسترس خوانندگان قرار می‌گیرد.
با تقدیم احترامات شایسته
«مئیر عزری»

*******

به: ریاست ساواک تهران شماره: 23352/325
از: اداره کل سوم تاریخ: 8/3/47
درباره: نشریه ستاره شرق (اخبار اسرائیل)
خواهشمند است دستور فرمائید در مورد اینکه نشریه مذکور در تهران طبع می‌گردد یا خیر. تحقیق و نتیجه را به این اداره کل اعلام نمایند.
از طرف مدیرکل اداره سوم ـ مقدم
گیرنده:
اداره کل هشتم جهت استحضار و تعیین محل چاپ نشریه مزبور

* * * *

مدیریت کل اداره سوم 325 شماره: 9670/820/823
تاریخ: 19/6/47
درباره نشریه ستاره شرق (اخبار اسرائیل)
بازگشت به شماره 23663/325 ـ 13/5/47
با تحقیقاتی که در مورد طبع نشریه مزبور به عمل آمد معلوم گردید که چاپ نشریه فوق در تهران صورت می‌گیرد و سرلوحه روزنامه مزبور در چاپخانه (هاشت) خیابان پهلوی ـ کوچه مقابل سینما امپایر چاپ و خود روزنامه‌ها هم به احتمال قوی در همین محل و یا در وابستگی نظامی اسرائیل با دستگاه پلی‌کپی چاپ می‌شود.
مدیرکل اداره هشتم ـ هاشمی
رهبر عملیات محمودزاده 17/6/47
رئیس بخش
رئیس اداره

دسته ها : 30سالگی انقلاب
چهارشنبه شانزدهم 11 1387

 رئیس MI-6 ایران شبی مرا برای شام دعوت کرد. او حین صحبت گفت: "آمریکایی‌ها واقعاً قصد داشتند یک افسر واجدالشرایط را جایگزین مصدق کنند ولی ما گفتیم بهترین کار این است که شاه به ایران بازگردانیده شود. آمریکایی‌ها پذیرفتند و لذا در رم با او تماس گرفتند و ترتیب حرکتش را به تهران دادند. "

رزم‌آرا و شاه

از اعجوبه‌هایی که در این دوران به نخست‌وزیری رسید، سپهبد حاجیعلی رزم‌آرا بود. رزم‌آرا در ارتش به‌عنوان یک افسر با سواد شهرت داشت. او در مسافرت‌هایی که در دانشگاه جنگ به سراسر کشور داشت 12 جلدکتاب درباره دهات و عشایر تألیف نمود، که به نام جغرافیای نظامی ایران چاپ شد. رزم‌آرا فردی فوق‌العاده مقام‌پرست بود و این مقام‌پرستی ناشی از استعدادهای خاصی بود که در او وجود داشت. فوق‌العاده شجاع بود. کار غیرممکن ـ ولو واقعاً غیرممکن ـ برای او وجود خارجی نداشت. دارای حافظه بسیار قوی و فوق‌العاده سریع‌الانتقال بود. در اتخاذ تصمیم سریع و قاطع بود و تردید به خود راه نمی‌داد. ولی به اعتقاد من، هر چند رزم‌آرا افسر با سوادی محسوب می‌شد، ولی به سیاست ایران و منطقه وجهان وارد نبود و در مسائل سیاسی اطلاعات او سطحی بود. رزم‌آرا فوق‌العاده عجول بود و منطق نداشت، تنها منطق او مبادرت به انجام غیرممکن‌ها بود. از هیچ فردی حساب نمی‌برد و اطاعت او از محمدرضا هم فقط برای وصول سریع به هدف‌های خودش بود. هدف او هم همیشه حداکثر بود. مثلاً از نظر مقام به کم‌تر از ریاست حکومت (یعنی کشور) قانع نبود. او در سخنرانی‌ها و صحبت‌هایش به سرعت این خصوصیات را نشان می‌داد؛ چون از کسی ملاحظه نداشت که خواسته‌هایش را نگوید. وقتی سرهنگ 2 بود و در کردستان خدمت می‌کرد، سرلشکر شاه‌بختی فرمانده لشکر، در پرونده او نامه‌ای گذارد که به این افسر در هر درجه و در هیچ موردی کوچک‌ترین اطمینانی نمی‌توان داشت. اگر نامه را برنداشته باشند در پرونده راکد او باید موجود باشد. رزم‌آرا تمام مدت در صف خدمت کرد. مدتی فرمانده لشکر بود و در ستاد فقط به‌عنوان رئیس ستاد ارتش خدمت کرد. اهل باندبازی بود و تا می‌توانست افسران ارتش و نیروهای انتظامی را جزء‌ دسته طرفدار خود می‌نمود. به درستی معتقد نبود. البته خود او سوءاستفاده را رواج نمی‌داد، ولی اگر افسری سوءاستفاده می‌کرد و جزء دسته او بود، مبرا از مجازات بود. ولی اگر افسر فوق جزء دسته او نبود، برای فرار از مجازات باید به رزم‌آرا می‌پیوست. او به موفقیت بیش از هر چیز بهاء می‌داد و با اخلاقیاتی که مانع ترقی سریع شود مخالف بود. از دین هیچ چیز نمی‌دانست و در مسائل اقتصادی نیز سواد سطحی داشت. از نظر او این‌ها شرط موفقیت نبود ولی در حرفه خود که نظام باشد تسلط کامل داشت.
سال‌های پس از شهریور 1320، زمینه کاملاً مناسبی برای جولان رزم‌ارا فراهم آورد. در آغاز رقیب او سرلشکر ارفع، رئیس ستاد ارتش، بود. ارفع در وفاداری به محمدرضا صداقت داشت، که رزم‌آرا فاقد آن بود. در دورانی بر سر تصاحب پست ریاست ستاد ارتش، میان رزم‌آرا و ارفع رقابت بود تا بالاخره رزم‌آرا تثبیت شد. رزم‌آرا به‌شدت خود را به سفارت‌های بیگانه می‌چسباند و سعی می‌کرد هوای همه را داشته باشد. تماس‌هایش هم خیلی علنی بود و مأمورین عالی‌رتبه سفارت‌ها را به خانه‌اش دعوت می‌کرد. زمانی مقداری سند در اختیار من بود که روابط رزم‌آرا را با سفارت‌های 3 قدرت بزرگ نشان می‌داد. او حتی با حزب توده و افراد مهم آن هم در تماس شخصی و مکاتبه بود. نه این‌که کمونیست باشد، اصلاً معتقد به این حرف‌ها نبود. ولی چون شنیده بود که حزب توده می‌تواند به موفقیت او کمک کند با آن در تماس دائم بود.
تاکتیک رزم‌آرا در کسب مقام این بود که افراد نادرست را زیردست خود جمع می‌کرد. او یک‌بار به من گفت که بهترین راه موفقیت این است که آدم‌های نادرست را زیردست خود بیاوری. زیرا هرگاه او کج‌رفتاری کرد و دستوراتت را انجام نداد، می‌توانی پرونده‌اش را رو کنی! خود او در منصب ریاست ستاد ارتش هر چه آدم فاسد بود به فرماندهی لشکر و تیپ رسانید.
به هر حال، رزم‌آرا تمام راه‌هایی که او را به نخست‌وزیری می‌رساند، همه را طی کرد و تنها یک مانع بر سر راه او بود و آن هژیر بود. گفتم که هژیر از سیاستمداران باهوش چاکر انگلیس بود که طبعاً زود ترقی کرد و به وزارت و نخست‌وزیری و وزارت دربار رسید. هژیر رقیبی برای رزم‌آرا محسوب می‌شد و لذا موقعی که او ترور شد در محافل بالای مملکت و دربار این شایعه راه افتاد که رزم‌آرا حریف را از سر راه برداشته و ترور را به او منتسب نمودند. به همین دلیل بود که من مأمور تحقیق شدم و معلوم شد که شایعه پایه و اساس نداشته است.
حادثه دیگری که به رزم‌آرا منتسب شد، ‌ترور محمدرضا در 15 بهمن 1327 بود. در آن زمان رزم‌آرا رئیس ستاد ارتش بود.
15 بهمن 27، من و پرون در کاخ محمدرضا نشسته بودیم. در آن روز مراسمی در دانشکده حقوق دانشگاه تهران برپا بود که محمدرضا حضور داشت. مأمورین حفاظتی زیادی از "گارد جاویدان " و مأمورین مخصوص "گارد جاودیان " و نیز از دژبان دور محمدرضا حلقه زده بودند. در آن روز سرلشکر دفتری (حافظ اسرار و نزدیک‌ترین فرد رزم‌آرا) آجودان محمدرضا بود که در کنار راننده نشسته بود. پس از این‌که محمدرضا از اتومبیل پیاده شد و خواست وارد ساختمان دانشکده حقوق شود، فردی از بالای شیب چمن، که مسلماً حالا هم هست، 5 تیر به سمت محمدرضا شلیک کرد و تیرهایش تمام شد. محمدرضا با حرکات واکنشی بدن تلاش کرده بود که تیر به او اصابت نکند، ولی هر پنج تیر اصابت کرده بود. شلیک 5 تیر از فاصله 20 متری با سلاح کمری، که دقت لازم را ندارد، به نحوی که هر 5 تیر به قسمت بالای بدن اصابت کند، نشان می‌دهد که ضارب تیرانداز ماهری بوده است. اکثر مأمورین خود را پشت درختان مخفی کرده بودند و لذا ضارب در آغاز مشاهده نشد. سرلشکر دفتری هم خود را زیر اتومبیل مخفی کرده بود. زمانی که فهمیدند ضارب دیگر فشنگ ندارد، به جای دستگیری او، سرلشکر دفتری دستور داد او را از بین ببرند و خود نیز به او هجوم برد و چند تیر خالی کرد و مأمورین هم از پشت درختان ظاهر شده و برای خالی نبودن عریضه هر کدام یکی دو تیر به او شلیک کردند. ضارب مبدل به یک آبکش شده بود. فرمانده گارد شفقت بود، که او نیز یک تیر به جسد خالی کرده بود.
من و پرون در کاخ منتظر مراجعت محمدرضا بودیم، که تلفنی جریان را اطلاع دادند. بلافاصله پرون را برداشتم و با اتومبیل خود به‌سرعت به بیمارستان شماره یک ارتش واقع در پیچ یوسف‌آباد (جاده پهلوی) رفتیم. محمدرضا را در یک اتاق بزرگ روی میز نشانده بودند. هر امیری که مطلع شده بود خود را رسانده بود و دور میز را در چند ستون گرفته بودند. دکتر جراح (سرتیپ نجف‌آبادی) محل‌های زخم را پانسمان می‌کرد. من و پرون هم نزدیک میز شدیم و تأثر خود را نشان دادیم. جواب احترام ما را داد. دکتر جراح گفت که احتیاج به جراحی ندارد، چون عضو حساسی از بدن صدمه ندیده است. محمدرضا پس از خاتمه پانسمان به کاخ مراجعت نمود. من و پرون از شدت تأثر لحظه‌ای از او جدا نشدیم و شب‌ها نیز در کنار تخت او می‌خوابیدیم. دکتر جراح شب و روز، هر دو ساعت یک بار می‌آمد تا وضع را ببیند.
ترور به آیت‌الله کاشانی و حزب توده منتسب شد، ولی شک و تردید نسبت به رزم‌آرا وجود داشت. محمدرضا از رزم‌آرا پرسید که شما چرا در مراسم دانشگاه نبودید؟ رزم‌آرا جواب داد: "وقتی شما در محلی هستید من باید در محل کار خود دستورات مراقبتی و حفاظتی بدهم. " محمدرضا گفت: "این بار که دستورات شما را اجرا نکردند! " شایعاتی دربارة رابطة رزم‌آرا با برخی سران حزب توده در قضیة ترور محمدرضا وجود داشت. بعدها که خود رزم‌آرا ترور شد، مبصر، که در آن موقع رئیس اطلاعات و تجسس رکن 2 ستاد ارتش بود، دفتر خاطرات رزم‌آرا را در جست‌وجوی خانه‌اش پیدا کرد. مبصر به من گفت که در این جزوه در یادداشت‌های حوالی 15 بهمن مطالب جالبی است. هر چه کردم جزوه را به من نداد و گفت به شاه داده‌ام و او پس نداده است، اگر می‌خواهی از خودش بگیر! من نیز از محمدرضا نخواستم، ولی او یکی دوبار در حضور من گفت: "این رزم‌آرا هم عجب اعجوبه خطرناکی بود! " این اشاره با توجه به سخنان مبصر برای من کافی بود که مطمئن شوم در خاطرات رزم‌آرا دلایلی بر نقش او در ترور وجود داشته است.
بدون تردید، اگر ترور موفق می‌شد رزم‌آرا با در اختیار داشتن ارتش و نیروهای انتظامی حاکم مطلق و بلامنازع ایران می‌گردید و در آن زمان محمدرضا جانشینی نداشت. رزم‌آرا بعداً نخست‌وزیر شد و محمدرضا قدرت جلوگیری از او را نداشت؛ زیرا انگلیس و آمریکا به طور جدی حمایتش می‌کردند. در دوران نخست‌وزیری، رزم‌آرا مانند سابق خیلی گل و گشاد و علنی سفیران انگلیس و آمریکا و شوروی را در خانه‌اش می‌پذیرفت و با آن‌ها روابط علنی داشت. به دستور محمدرضا این ملاقات‌ها کنترل می‌شد، بدون این‌که رزم‌آرا اطلاع داشته باشد.
به هر حال، ]در 16 اسفند 1329[ رزم‌آرا زمانی که به اتفاق اسدالله علم (که علی‌رغم جوانی وزیر کشور کابیته و بسیار مورد احترام رزم‌آرا بود) به مجلس ترحیمی در مسجد شاه رفته بود، "فدائیان اسلام " هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.

*محمدرضا و مصدق

مسئله ملی شدن نفت ایران را من اولین بار حدود سال 1326 از زنگنه شنیدم. خانواده زنگنه خانواده وسیع و ثروتمند و با نفوذی در باختران بود که هوادار سیاست انگلیسی‌ها بودند. این زنگنه از سران این خانواده بود که زن زیبایی داشت و سال‌ها به دربار رفت و آمد می‌کرد. زنگنه نماینده مجلس بود و چند دوره نماینده شد و یکی از سفارش کنندگانش من بودم. او به همین جهت با من رفاقتی پیدا کرده بود. زنگنه با سفارت انگلیس روابط محکمی داشت و از مأموران مورد علاقه و مورد اعتماد انگلیسی‌ها بود. زنگنه فرد فهمیده‌ای محسوب می‌شد و به همین دلیل انگلیسی‌ها از طریق او از وضع منطقه مطلع می‌شدند. یک روز، زنگنه در صحبت خصوصی با من گفت که آمریکایی‌ها طرفدار ملی شدن نفت ایران هستند و توطئه‌هایی را در این زمینه شروع کرده‌اند.
به هر حال، ریشه ماجرا هر چه بود،‌از مهرماه 1328 تعدادی از نمایندگان مجلس پانزدهم به رهبری مصدق به اتفاق جمعیتی حدود 1000 نفر جلو کاخ مرمر به اجتماع پرداختند، که شب‌ها تعدادشان به 500 نفر می‌رسید. برای من و امثال من که این نمایندگان را می‌شناختندکاملاً روشن بود که قضیه به این سادگی نیست و تا دست سفارت آمریکا در پشت صحنه نباشد، چنین حرکتی شروع نمی‌شود. خانه مصدق نزدیک کاخ مرمر بود و او هر رزو عصر پیاده به جلوی کاخ می‌آمد و جمعیت برای او هورا می‌کشیدند و او را روی دست بلند می‌کردند. بیش‌تر جمعیت در خیابانی که به سمت دانشکده افسری می‌رفت مجتمع بود. من به دستور محمدرضا به میان جمعیت می‌رفتم تا اوضاع را ببینم و به او اطلاع دهم. یک روز مشاهده شد که تظاهر کنندگان تا غروب ماندند. محمدرضا به من گفت، برو ببین چه می‌خواهند و اگر می‌توانی با خود مصدق صحبت کن و درخواستش را بپرس! من نزد مصدق رفتم و خود را معرفی کردم و گفتم که اعلیحضرت فرموده که چه خواسته‌ای دارید. مصدق گفت: "ما می‌خواهیم در کاخ متحصن شویم. " گفتم: "همه؟ " گفت: "نه، حدود 500 نفر! " و بالاخره مصدق با حدود 20 نفر موافقت کرد و گفت که اگر راه ندهند در همین چهارراه می‌خوابیم. نزد محمدرضا رفتم و جریان را گفتم. محمدرضا گفت این صحیح نیست که در خیابان بخوابند، و به هژیر (وزیر دربار) دستور داد که محلی درست کند تا به داخل کاخ بیایند. آبدارچی کاخ نیز به عنوان مأمور پذیرایی معین شد. من رفتم و به مصدق گفتم که اعلیحضرت می‌فرمایند بفرمایید تو، خانة خودتان است. آمدند و در ساختمان نزدیک در کاخ تحصن کردند. مصدق یک شب خوابید و بقیه دو شب ماندند. مصدق صبح روز بعد از تحصن با محمدرضا ملاقات کرد. بدین ترتیب بود که مصدق به‌عنوان رهبر جنبش ملی شدن نفت مطرح شد.
در زمان دولت رزم‌آرا، لایحه ملی شدن نفت در مجلس مطرح شد و دولت رزم‌آرا با آن به‌شدت مخالفت کرد. در جلسه مجلس، که خود رزم‌آرا هم حضور داشت، غلامحسین فروهر، وزیر دارایی کابینه او، نطقی علیه ملی شدن نفت ایراد کرد و از جمله گفت: "کشوری که نمی‌تواند یک لولهنگ بسازد، چگونه خواهد توانست نفت ملی شده را اداره نماید؟! "
در آن زمان، روزی پرون، به‌عنوان یک "سرّ " که به کسی نگویم، به من گفت که رابط او در سفارت انگلیس گفته که رزم‌آرا با روس‌ها سازش کرده تا نفت ملی نشود. عضو سفارت از این مسئله اظهار تأسف کرده بود. البته من این مطلب را، به عنوان "سرّ " به محمدرضا نگفتم ولی مسلماً خود پرون گفته بود. اصولاً پرون فرد دهن‌لقی بود و انگلیسی‌ها این خصوصیت او را می‌شناختند و بعید نیست که با حساب‌هایی این حرف را به او زده بودند تا در دربار شایع شود.
دراردیبهشت سال 1330، مصدق با سوار شدن بر موج ملی شدن صنعت نفت به نخست‌وزیری رسید. به نظر من مصدق از جوانی وابسته به انگلیس بود و اصولاً رسم دوران قاجار چنین بود که رجال و خانواده‌های اشرافی و درباری و وزراء، و پس از مشروطیت نمایندگان مجلس، استانداران، سفرا و امثالهم، عموماً وابسته به انگلیس بودند. پس خانواده مصدق و خود مصدق از این امر مستثنی نبوده و اگر فردی از انواع فوق می‌خواست وارد گود سیاست شود، اولین و اصلی‌ترین شرط، طرفداری از سیاست انگلیس بود. حتی رجالی که به نام میهن‌پرست خالص و بدون وابستگی معرفی شده بودند مانند مؤتمن‌الملک پیرنیا و نظایر این‌ها نیز طرفدار سیاست انگلیس بودند؛ با این تفاوت که برخی در عین طرفداری از انگلیس مصالح کشور را با میزان‌های متفاوت در نظر می‌گرفتند و مصدق از آن‌ها بود که مصالح کشور را نیز در نظر می‌گرفت.
مصدق نخست‌وزیر شد و دوران مشکل محمدرضا شروع شد. مصدق یک‌بار برای گرفتن فرمان نخست‌وزیری به ملاقات محمدرضا آمد و یکی دوبار هم در یک ماهه اول نخست‌وزیری‌اش به طور تشریفاتی به ملاقات آمد و دیگر به‌عنوان کسالت نیامد. از آن پس ارتباط شاه با نخست‌وزیر به این شکل بود: علاء، وزیر دربار، هر روز صبح با چمدان حاوی نامه‌های مختلف به دیدن مصدق می‌رفت، مسائل رد و بدل می‌شد و امور به این ترتیب می‌گذشت. همه امور حتی مسائل ارتش می‌بایست بدواً به تأیید مصدق می‌رسید. سپس برخی فرامین که طبق قانون اساسی باید به امضای شاه برسد به علاء تحویل می‌شد و او به امضاء می‌رساند و فردای آن روز به مصدق تحویل می‌داد. گاه مطالبی بود که علاء شفاهاً به اطلاع مقامی که می‌خواست می‌رساند. این وضع محمدرضا را شدیداً مأیوس و ناراحت می‌کرد و به اطرافیان، حتی پیشخدمت‌ها، می‌گفت که با این وضع سلطنت چه معنی دارد و ماندند من در کشور چه فایده دارد! در زمان نخست‌وزیری قوام‌السلطنه نیز همین حالت یأس در محمدرضا ایجاد می‌شد. ولی محمدرضا پس از فتح آذربایان دیگر آن شخص قبلی نبود توقعش بسیار بالا رفته و تحملش کم شده بود. او به محض این‌که قدرت خود را ضعیف احساس می‌کرد ناراحت و سپس مأیوس و به ماندن در ایران بی‌علاقه می شد. در او این تناقض به‌وجود آمده بود که باید یا همه کاره و یا هیچ‌کاره باشد. نطفه این طرز تفکر و روحیه از قبل هم در او وجود داشت. ولی چون تحقق آن در زمان پدرش و در اوایل سلطنتش امکان نداشت، عقب‌نشینی می‌کرد، ولی پس از سال 1325 این دوره سپری شده بود و محمدرضا احساس می‌کرد که می‌تواند و باید "همه چیز " باشد.
وجود مصدق با این روحیة محمدرضا نمی‌خواند. مصدق موفق شده بود در سطح جهانی خود را به عنوان "نفر اول " ایران معرفی کند و تا آن‌جا که اطلاع دارم ملاقات‌های مکرر با سفیر آمریکا داشت. مصدق عملاً فرماندهی کل قوا را از محمدرضا سلب کرده بود. کار محمدرضا در ارتش منحر بود به امضای فرامین ارتش، آن هم پس از این‌که مصدق امضاء می‌کرد! مصدق بسیاری از این فرامین را حتی با این ترتیب نیز اجرا نمی‌کرد و به وزیر دفاع دستور می‌داد که اجراء نشود، تا قدرت خود را به محمدرضا نشان دهد. مصدق در کار دربار دخالت کامل می‌کرد و حتی هزینه آشپزخانه محمدرضا را تعیین می‌کرد. به تمام افرادی که به دلایل مختلف از حسابداری وجه ماهیانه داده می‌شد، همه را بدون استثناء حذف کرد و عناصری را در دربار گمارد تا هرگاه خلاف دستور او عمل شود به مصدق گزارش دهند، باید بگویم که در ظرف 3 سال نخست‌وزیری مصدق، حتی یک مورد هم برخلاف دستور او در دربار عمل نشد، مصدق نه‌تنها خود از ملاقات با محمدرضا استنکاف می‌ورزید، بلکه وزراء و حتی وزیر دفاع (سرتیپ ریاحی که به جای رئیس ستاد گذارده بود) نیز با محمدرضا ملاقات نمی‌کردند.
در دوران نخست‌وزیری مصدق، من تا مهر 1331 در ایران بودم و در این مدت گاه محمدرضا مرا به خیابان‌ها می‌فرستاد تا وضع شهر را ببینم و به او اطلاع دهم. از جمله در جریان 30 تیر 1331 به دستور محمدرضا به چهارراه مخبرالدوله رفتم و حوادث را دیدم و به محمدرضا گزارش کردم.
در مهرماه 1331 با اجازه محمدرضا، به اتفاق فخر مدرس (سپهبد شد) برای اخذ دکترای قضایی به پاریس رفتم. بار اول که به فرودگاه مراجعه کردم متوجه شدم که به دستور مصدق ممنوع‌الخروج شده‌ایم. جریان را به اطلاع محمدرضا رساندم. او به علاء گفت: "از مصدق سؤال کنید فرمانی که صادر شده به دستور و تأیید خود او بوده، حال چرا دستور ممانعت داده است؟! " مصدق به سؤال محمدرضا پاسخی نداد و در نتیجه من نزد سرتیپ ریاحی، وزیر دفاع وقت، رفتم و ماجرا را به او گفتم ریاحی ناراحت شد و بلافاصله از مصدق وقت ملاقات خواست و پس از حدود یک ربع ساعت از نرد او مراجعت کرد و گفت: "می‌توانید بروید " و اضافه کرد: "مصدق لجباز است و می‌خواهد بفهماند که مسائل تأیید شده را هم می‌تواند دستور عدم اجرا بدهد! " فردای آن روز به اتفاق مدرس به پاریس رفتم.
پس از مدتی که در پاریس بودم، اطلاع یافتم که خانواده محمدرضا به پاریس آمده‌اند. به دیدن آن‌ها رفتم. مادر محمدرضا، شمس و اشرف و شهناز با هم در یک آپارتمان در هتل زندگی می‌کردند. هتل محل اقامت، متوسط نزدیک به خوب بود. گفتند که به صورت ظاهر شاه ما را روانه این‌جا کرده و اضافه کردند: "در واقع مصدق ما را اخراج کرده و دستور داده بدون اجازه او حق ورود به ایران را نداریم. سفیر هم نه از ما استقبال کرده و نه به دیدن ما آمده و فقط یک نفر به نام جزایری، که دبیر سفارت است، تقریباً همه روز به دیدن ما می‌آید، مرد خوبی است و سفیر به همین علت که با ما دیدار می‌کند با او بد شده! "
خانواده محمدرضا مرتباً با او تماس تلفنی داشتند. من نیز مرتب به دیدار آن‌ها می‌رفتم و جزایری را دیدم. به نظرم فرد خوش‌نیتی نرسید و چون در ساعات کار هم نزد خانواده محمدرضا بود، به احتمال زیاد از طرف سفیر اعزام می‌شد تا خبر بیاورد. او فرد حقه‌بازی بود و زن‌ها که ساده هستند، فریب تملق او را خورده بودند. سفیر ایران ]باقر[ کاظمی نام داشت و هوادار مصدق بود.
در این مدت، اشرف چند بار به تهران رفت و با محمدرضا ملاقات کرد. بار اول برایم تعریف کرد که وقتی وارد فرودگاه تهران شد مأموران مصدق مانع رفتن او به شهر شدند ولی او با بی‌اعتنایی از میان آن‌ها رد شد و پس از ورود به شهر مستقیماً به دیدار محمدرضا و ثریا رفت. مرتبه دوم و سوم برایم تعریف کرد که در تهران تشکیلاتی را سازمان داده تا در روز مبادا به نفع شاه فعالیت کنند و نام اسدالله رشیدیان را برد. طبق اطلاعی که داشتم می‌دانستم که خانواده رشیدیان مأمورین سفارت انگلیس بوده و هستند. بنابراین، در دوران اقتدار مصدق، اشرف می‌توانستبه تهران بیاید و با محمدرضا ملاقات کند و حتی برای روز مبادا به نفع محمدرضا تشکیلات راه بیندازد. آیا مصدق از فعالیت‌های اشرف و ملاقات‌های او در این 3 سفر اطلاع داشت؟ باید گفت، به طور حتم! پس چرا مزاحمت جدی برای این افراد به‌ویژه رشیدیان فراهم نیاورد؟ ابهام در همین‌جا است. آیا مصدق از قبل می‌دانست که چه باید بشود؟
در رابطه با دورا مصدق به یک مطلب باید توجه شود: در این دوران حسین علاء وزیر دربار بود. علاء یکی از شخصیت‌های بارز سیاسی ایران است. او پسر علاء‌السلطنه ـ از بزرگان زمان قاجار ـ بود که تحصیلات خود را در فرانسه به اتمام رساند و به ایران مراجعت کرد. زمانی که طرح سلطنت رضا خان در مجلس مطرح شد، علاء از معدود افرادی بود که با سلطنت او به‌شدت مخالفت کرد. این مطلبی است که خود محمدرضا می‌گفت. بنابراین، با سلطنت رضا خان، حسین علاء و مصدق در یک جبهه بودند که می‌گفتند اگر رضا منظورش خدمت به مملکت است در همین پست هم می‌تواند خدمت کند و نیازی به خلع احمدشاه نیست. به همین علت، در دوران سلطنت رضا شاه، نه به علاء و نه به مصدق شغلی داده نشد و یا اگر داده شد در رده 2 و 3 بود. ولی در دوران محمدرضا، تا زمانی که علاء زنده بود، بهترین مشاغل متعلق به او بود و در پست‌های نخست‌وزیری، وزارت دربار، سفیر ایران در آمریکا، نماینده ایران در سازمان ملل خدمت نمود. این شخص طرفدار سیاست انگلیس و علاقمند شدید به محمدرضا، از دوره جوانی که هر دو نماینده مجلس بودند، نزدیک‌ترین فرد به مصدق بود و هر دو با سلطنت رضا مخالفت کرده بودند. همین فرد، تردیدی نداشته و ندارم، که محکم‌ترین رابط بین محمدرضا با سفارت‌های انگلیس و آمریکا و در عین حال محکم‌ترین رابط بین محمدرضا و مصدق بود. دربارة روابط علاء و مصدق همین قدر بگویم که حتی گاهی که سفیر آمریکا می‌خواست با مصدق ملاقات کند در مواردی مصدق از علاء دعوت می‌کرد که در جلسه شرکت نماید. پس، محمدرضا از طریق علاء هم با سفارت‌های انگلیس و آمریکا و هم با مصدق در ارتباط منظم بود. اطلاع داشتم که ملاقات‌های علاء با انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها فقط در رده سفیر بود و محل ملاقات آن‌ها در ساختمان وزارت دربار بود. بنابراین از عمدة اسرار این دوران از سلطنت محمدرضا و اسرار سقوط مصدق فقط علاء مطلع بود.
در طول سال‌های نخست‌وزیری مصدق، من یک سال آن را در ایران و دو سال دیگر را در پاریس بودم. در طول این 3 سال، محمدرضا علاقه داشت که اطرافش خلوت باشد؛ به نحوی که اکثراً شام و ناهار را به تنهایی با ثریا صرف می‌کرد. ایرادی نبود اگر پرون یا من در صرف غذا با او شرکت می‌کردیم و مواردی بود که شرکت می‌کردیم. از خویشان محمدرضا و ثریا هیچ خبری نبود. همان ثریا که پس از 28 مرداد در روزهای تعطیل حدود 100 ـ 150 و در سایر روزها اقلاً 20 نفر از بختیاری‌ها را دعوت می‌کرد و از فامیل و دوستان محمدرضا هم اقلاً 10 نفر بودند، در این سال‌ها گوشه‌گیر بود.
گفتم که در این سال‌ها مهم‌ترین رابط محمدرضا، علاء بود. علاء همه روزه رأس ساعت معینی (10 صبح) پیاده از کاخ نزد مصدق می‌رفت (کاخ و منزل مصدق خیلی نزدیک بود، حدود 300 قدم). آن‌چه که محمدرضا می‌خواست علاء یادداشت می‌کرد و به مصدق می‌گفت و آن‌چه ه مصدق تصویب می‌کرد انجام می‌شد. البته اگر مواردی را محمدرضا اصرار داشت، علاء با خواهش از مصدق به طور حتم تصویب آن را می‌گرفت. مصدق تمام هزینه دربار و حتی هزینه آشپزخانه محمدرضا را می‌بایست تصویب کند. تمام حقوقی که محمدرضا از طریق حسابداری دربار به خویشان و دوستان خود می‌داد، به دستور مصدق قطع شد. مثلاً محمدرضا به من ماهیانه پانصد تومان از حسابداری دربار کمک می‌کرد که قطع شد. اگر محمدرضا علاوه بر مصوبات مصدق گشایش بیش‌تری می‌خواست باید از پول شخصی خود استفاده می‌کرد. حال با چنین وضعی آیا علاء می‌توانست با سفرای انگلیس و آمریکا ملاقات کند؟ بلی، چون مصدق به علاء اطمینان کامل داشت که گفته سفرا را تمام و کمال به مصدق بازگو می‌کند. این وسیله‌ای بود که مصدق از منویات دو سفیر اطلاع می‌یافت که آیا خواست آن‌ها همان بود که حضوراً به وی می‌گویند و یا مطالب اضافی دارند.
مسئله دیگر این دوران، تحمل غیرعادی بود که محمدرضا، علی‌رغم یأس و ناامیدی، طی 3 سال نخست‌وزیری مصدق داشت و می‌تواند ناشی از اطمینانی باشد که نسبت به آینده‌اش به او داده شده بود. محمدرضا رویة توهین‌آمیز مصدق را تحمل کرد. اخراج تمام دوستانش توسط مصدق را تحمل کرد. تنهایی با ثریا را قبول کرد. حال آن‌که خیلی کم‌تر از این را در زمان قوام‌السلطنه، که منظم به دیدار محمدرضا می‌آمد، تحمل نمی‌کرد و علاقه داشت سلطنت و ایران را ترک کند.
در این‌جا به‌جاست دربارة سرتیپ تقی ریاحی نیز توضیح دهم:
اولین بار که ریاحی را دیدم در دانشکده افسری بود. من دانشجوی دانشکده افسری بودم و او سرهنگ توپخانه. تحصیلات ریاحی بسیار بیش از نیاز یک افسر توپخانه بود. او در پاریس دوره پلی‌تکنیک را طی کرده بود. طی دورة پلی‌تکنیک برای خود فرانسوی‌ها بزرگ‌ترین افتخار است و در فرانسه برخی رؤسای جمهور فارغ‌التحصیل دورة پلی‌تکنیک بوده‌اند. امتحان ورودی آن آن‌قدر سخت است که از هر 1000 شرکت کننده 30 نفر هم پذیرفته نمی‌شود و فردی که فارغ‌التحصیل این دوره شد مهندس و دکتر در رشته‌های فنی است. در ایران صفی‌اصفیا نیز این دوره را طی کرده بود. برای من تعجب‌آور بود که ریاحی با طی چنین دوره‌ای شغل افسری را انتخاب کرده. او می‌توانست مهندس راه و ساختمان و یا مهندس برق و الکترونیک یا مهندس مکانیک شود و یا در دانشگاه سمت استادی داشته باشد و یا در مشاغل فنی به وزارت برسد و یا رئیس یک شرکت فنی شود. از او هیچ‌گاه دلیلش را نپرسیدم. ریاحی در دولت مصدق وزیر دفاع شد و اگر در دوران مصدق ارتشی بود و اداره می‌شد، ریاحی بود که آن را اداره می‌کرد. ریاحی در دوران مصدق، محمدرضا را فرمانده کل قوا می‌دانست و قلباً از رویه مصدق نسبت به فرم اداره ارتش راضی نبود. او علاقه داشت که ارتش را شاه اداره کند. مصدق در تمام مدتی که ریاحی وزیر دفاع بود علناً خود را مدیون او می‌دانست. موثقاً به اطلاع من رساندند که اگر زیر فرمانی امضاء محمدرضا نباشد، ریاحی آن را اجراء نخواهد کرد. محمدرضا که به او کوچک‌ترین مرحمتی نکرده بود که خود را مدیون بداند، بلکه این را طبق اصول می‌گفت. وقتی از پاریس مراجعه کردم گفتند که به دوسال زندان محکوم شده. به محمدرضا گفتم: می‌دانید چه شخصی را زندانی کرده‌اید؟! و او را چنان‌که بود به محمدرضا معرفی کردم. به‌خوبی خاطرم نیست، ولی گویا پس از یک سال او را آزاد کرد. در دوران مصدق 3 افسر، ارتش را اداره می‌کردند: سرتیپ ریاحی، سرلشکر سپه‌پور فرمانده نیروی هوایی و سرتیپ محمود امینی فرمانده ژاندارمری. امینی و سپه‌پور تفاوت بسیار با ریاحی داشتند. آن‌ها با خشنودی و از روی کینه‌توزی، که هر یک دلایلی داشتند، اعمالی علیه محمدرضا انجام می‌دادند، در حالی‌که ریاحی در مقابل محمدرضا انجام وظیفه می‌کرد. مصدق از هیچ فردی به اندازه ریاحی حساب نمی‌برد. حرف ریاحی برای مصدق دستور بود و اجرا می‌کرد و جرئت اجرا نکردن آن را هم نداشت.

کودتای 28 مرداد و آغاز دیکتاتوری 25 ساله

عملیات سقوط مصدق، که با کودتای 28 مرداد 1332 با موفقیت اجرا شد، با برنامه‌ریزی مشترک انگلیس و آمریکا عملی شد و سرآغاز دیکتاتوری 25 ساله محمدرضا گردید.
به اعتقاد من، در کودتای 28 مرداد، نقش اصلی با انگلیسی‌ها بود. سپهبد فضل‌الله زاهدی مأمور انگلیسی‌ها بود، سرلشکر حسن اخوی (طراح کودتا) انگلیسی و مغز متفکر گروه ارفع بود، رشیدیان‌ها هم انگلیسی بودند. و بالاخره انگلیسی‌ها موفق شدند موافقت آمریکا را با سقوط مصدق جلب کنند و کرمیت روزولت (مقام سیا) برای حسن اجرای کودتا وارد تهران شد.
ماجرای کودتا، آن‌طور که من از اخوی شنیده‌ام، چنین است:
روز 24 مرداد 1332، محمدرضا دو حکم (یا فرمان) صادر می‌کند. یکی عزل مصدق از نخست‌وزیری و دیگری انتصاب زاهدی به نخست‌وزیری. این یک کودتای دقیقاً طرح‌ریزی شده بود که مواد اصلی آن به شرح زیر بود:
الف: ارتشبد نصیری (در آن موقع سرهنگ بود) فرمانده گارد شاه، فرمان نخست‌وزیری زاهدی را به او تحویل دهد (این کار انجام شد):
ب: رأس ساعت معینی (10 شب) نصیری فرمان عزل مصدق را به او تحویل دهد و دو افسر گارد کمی دورتر از نصیری به طرف خانه مصدق حرکت کنند و مراقب وضع نصیری باشند.
در طرح دو حالت پیش‌بینی شده بود:
1 ـ مصدق می‌پذیرد، که در این صورت کودتا منتفی است و زاهدی به مقر نخست‌وزیری می‌رود.
2 ـ مصدق نمی‌پذیرد، که در این صورت طرح کودتا اجرا می‌شود.
پ: طرح کودتای 25 مرداد چنین بود: 3 واحد هر یک به استعداد یک هنگ تقویت شده از قبل در 3 پادگان آماده باشند. فرماندهان 3 هنگ با دقت تعیین شده و آمادگی کامل خود را ابراز داشته بودند. دو افسر مراقب نصیری به محض اطلاع دقیق از عدم پذیرش فرمان (که در این مورد مصدق به محض دریافت فرمان دستور می‌دهد نصیری را به زندان دژبان تحویل دهند) از طریق ارتباط تلفنی و بی‌سیم ماجرا را به 3 فرماندة واحد کودتا اطلاع دهند (که چنین شد). قرار بود یک واحد خانة مصدق را محاصره و او را دستگیر کند، یک واحد ایستگاه رادیو را تصرف کند و یک واحد برای اجرای دستورات فرمانده کودتا در حالت احتیاط باشد. فرمانده کودتا زاهدی بود، که فرماندهان 3 واحد کودتا، تلفنی از او کسب تکلیف می‌نمودند. زاهدی به محض اطلاع از دستگیری نصیری دستور اجرای طرح را می‌دهد، ولی هیچ‌یک از واحدهای کودتا از محل خود حرکت نمی کنند و وقتی برای زاهدی مشخص می‌شود که واحدهای کودتا دستور او را اجرا نمی‌کنند خود او و ستادش مخفی می‌شوند که تا 28 مرداد در مخفی‌گاه بودند.
سرتیپ ریاحی، وزیر دفاع، از ماوقع مطلع می‌گردد و واحدهای وفادار به مصدق را به 3 پادگان فوق اعزام و 3 واحد کودتا را بدون برخورد خلع سلاح و زندانی می‌کند. در این اقدام، ریاحی شخصاً در یک یاز پادگان‌ها حاضر می‌شود. سرلشکر سپه‌پور، فرمانده نیروی هوایی، برای خلع سلاح پادگان دیگر می‌رود و در پادگان سوم سرتیپ محمود امینی ـ فرمانده ژاندارمری ـ خلع سلاح را انجام می‌دهد.
در این زمان، شاه، همراه با ارتشبد خاتمی (در آن زمان سرگرد و خلبان هواپیمای اختصاصی بود) و آتابای (که در آن زمان پیشکار بود و بعداً معاون دربار شد) و ثریا، به نوشهر رفته و منتظر عکس‌العمل مصدق بود. صبح روز 25 مرداد شکست کودتا تلفنی به اطلاع محمدرضا می‌رسد و او به بغداد فرار می‌کند.
بعدها، علت عدم اجرای طرح از 3 فرمانده واحد کودتا سؤال شد. پاسخ دادند: "زمانی که فهمیدیم شاه به نوشهر [رامسر] رفته جرئت اجرای طرح کودتا را در خود ندیدیم. " لذا سه واحد با هم توافق کردند که طرح اجرا نشود. پس کودتا قرار بود شب 25 مرداد اجرا شود و روز 25 مرداد محمدرضا در تهران باشد.
علل شکست کودتای 25 مرداد به شرح زیر بود:
1 ـ تعداد مطلعین از کودتا زیاد بود که عبارت بودند از: نصیری، زاهدی، 3 فرمانده واحد کودتا، 2 افسر گارد ستاد زاهدی، تعدادی از افسران و درجه‌داران 3 واحد کودتا که مسلماً کنجکاو بودند علت تجمع خود را بدانند و در نتیجه مسئله افشاء شد.
2 ـ ساعت کودتا (10 شب) مناسب نبود، اما در این مورد راهی جز این نبود زیرا مناسب‌‌ترین ساعت برای تحویل حکم به مصدق بود؛ هر چند تاریکی برای نیروهای کودتا مشکلاتی ایجاد می‌نمود.
3 ـ عدم پیش‌بینی نحوه عمل ریاحی (وزیر دفاع)، سپه‌پور (فرمانده نیروی هوایی) و امینی (فرمانده ژاندارمری)، که هر سه از قبل معروف به طرفداری از مصدق بوده و جلسات منظم داشته‌اند.
4 ـ مصمم نبودن فرمانده کودتا (زاهدی) که لازم بود در واحد کودتای مأمور حمله به خانه مصدق حاضر شود و با حضور اوحداقل این واحد وظیفه خود را انجام می‌داد و مسلماً واحد مأمور تصرف رادیو نیز وظیفه خود را انجام و کودتا انجام می‌شد.
5 ـ عدم حضور شاه در تهران که در عمل واحدهای کودتا شدیداً موثر بود.
فرمانده گارد حفاظت از مصدق، سرهنگ ممتاز بود، که رفیق صمیمی نصیری بود و سال‌ها در دانشکده افسری رفاقت داشتند. نصیری چنین تعریف می‌کرد که، به طرف خانه مصدق رفتم و ممتاز را صدا زدم و او را جلوی در خواستم. آمد و دست داد و احوالپرسی کرد. گفتم: این فرمان را به دست مصدق برسانید! ممتاز به نصیری می‌گوید که تو این‌جا صبر کن تا جوابت را بیاورم. نصیری منتظر می‌ماند و ممتاز باز می‌گردد. پاسخ این بوده که ممتاز بلافاصله نصیری را دستگیر می‌کند و تحت‌الحفظ به زندان دژبان تحویل می‌دهد. نصیری از ممتاز می‌پرسد: "رفاقت یعنی این؟! " و ممتاز پاسخ می‌دهد: "این‌جا صحبت رفاقت نیست، آقای دکتر مصدق دستور فرموده‌اند و گفته‌اند که خودم هم به ریاحی تلفن می‌زنم که نصیری زندانی باشد تا دستور ثانوی بدهم! "
به هر حال، محمدرضا به محض اطلاع از شکست کودتا به اتفاق همراهانش از نوشهر به بغداد پرواز می‌کند. در فرودگاه بغداد، هواپیما برای سوختگیری می‌نشیند. در آن زمان سفیر ایران در بغداد، مظفراعلم بود که به دستور مصدق نه تنها به استقبال محمدرضا نمی‌آید، بلکه به همه اعضاء سفارت نیز دستور می‌دهد که هیچ‌کدام حق ندارند به دیدار شاه بروند. سپس هواپیما به رم پرواز می‌کند. سفیر ایران در رم ]غلامعلی نظام[ خواجه‌نوری از وابستگان بسیار نزدیک محمدرضا بود که دائم در کاخ دیده می‌شد. خواجه‌نوری نیز به دیدار محمدرضا نمی‌آید و از اعضاء سفارت تنها یک نفر وابسته اقتصادی به نام صادق در هتل به دیدار شاه می‌رود. خواجه‌نوری به حدی مورد محبت محمدرضا بود که مدتی رئیس کل تشریفات دربار شده بود. محمدرضا در هتل اکسلسیور اقامت کرده و به صادق می‌گوید، اتومبیلی که همیشه در رم داشت را از خواجه‌نوری بگیرد و بیاورد. خواجه‌نوری تلفنی از مصدق کسب تکلیف می‌کند و مصدق دستور می‌دهد: "ندهید! ندهید! " و اتومبیل را نمی‌دهند. محمدرضا جمعاً 2 روز در هتل اکسلسیور رم اقامت داشت و در این مدت مقاماتی از انگلیس و آمریکا با او در تماس دائم بودند.
به محض اطلاع از خبر فرار شاه، حزب توده در تهران به‌سرعت وارد عمل می‌شود و مجسمه‌های محمدرضا را پایین می‌کشد و شعار جمهوری می‌دهد. آیا این حزب‌توده که می‌خواست حاکم شود، حزب توده واقعی بود یا ساختگی؟! می‌گویم ساختگی، زیرا اگر حزب توده واقعی بود، صحیح‌تراین بود که با مصدق کنار بیاید و نه این‌که موجب عکس‌العمل سریع آمریکا و انجام کودتا شود! به هر حال، یا توده‌ای‌های واقعی بودند که بد بازی کردند و یا توده‌ای‌های انگلیسی بودند که خوب بازی کردند؛ زیرا باعث شدند مصدق با طیب خاطر، کناره‌گیی خود و بازگشت محمدرضا را بپذیرد و تسلیم شود. آن‌طور که به طور مطمئن پس از مراجعت به ایران به من گفته شد، مصدق وقتی دید خیابان‌ها در تصرف توده‌ای‌هاست، وضع را نگران کننده دانست و با سفیر آمریکا ملاقات نمود و عجز خود را در مقابل حزب توده اعلام داشت. سفارت آمریکا بلافاصله با مقامات آمریکا تماس گرفت که منجر به ملاقات سفیر آمریکا در ایتالیا با محمدرضا شد. سفیر وضع تهران را به اطلاع محمدرضا رساند و در روز 26 مرداد مقاماتی از آمریکا به ملاقات محمدرضا آمدند. در تهران هم مصدق با تمام طرح آمریکا، که از طریق سفیر به او اطلاع داده شد، موافقت کامل نمود.
بعدها رئیس MI-6 ایران به من گفت که، در آغاز این مذاکرات، محمدرضا مراجعت به تهران را نمی‌پذیرفت و به آمریکایی‌ها پیشنهاد می‌کرد که یک فرد نظامی را برای این کار در نظر بگیرند. آمریکایی‌ها نیز کار را تمام شده می‌دیدند و اصراری در مراجعت محمدرضا نداشتند، ولی انگلیسی‌ها به بازگشت محمدرضا اصرار کردند. این اطلاع مربوط به سال 1340 و دومین سفری است که برای آموزش اطلاعاتی به انگلستان داشتم. در این سفر، رئیس MI-6 ایران شبی مرا برای شام به رستورانی واقع در یک کشی در رود تایمز دعوت کرد. او حین صحبت گفت: "آمریکایی‌ها واقعاً قصد داشتند یک افسر واجدالشرایط را جایگزین مصدق کنند ولی ما آن‌ها را راهنمایی کردیم و گفتیم که هر چه جست‌وجو کرده‌ایم در ایران افسری که مورد قبول همه ارتش باشد وجود ندارد و لذا بهترین کار این است که شاه به ایران بازگردانیده شود، زیرا هیچ فردی موقعیت او را در بین افسران ندارد. آمریکایی‌ها پذیرفتند و لذا در رم با او تماس گرفتند و ترتیب حرکتش را به تهران دادند. " او افزود: "ما بودیم که آمریکایی‌ها را به انجام کودتا ترغیب کردیم و گفتیم که اگر دیر بجنبیم در ایران یک کودتای کمونیستی پیروز می‌شود و لذا برای نجات ایران باید مصدق برکنار و شاه را بازگرداند و آمریکایی‌ها نیز نظر ما را پذیرفتند. " او سپس به شوخی گفت: "حال می‌بینی که انگلیسی‌ها خیلی بدجنسند و هر کاری بخواهند می‌کنند! " من گفتم: "بله، شنیده بودم که انگلیسی‌ها خیلی بدجنسند ولی در این‌جا بدجنسی نمی‌بینم! " او خندید و جوابی نداد.
طراح کودتای 28 مرداد چه کسی بود؟ آمریکایی‌ها این موفقیت را به حساب زاهدی گذاردند و دلیل آن را پرداخت 5 میلیون دلاربه زاهدی دانستند که حتی 100 دلار آن را هزینه نکرد و همه را به جیب زد. اما در واقع کودتا به دلیل تشکیلات وسیع و منظم و طراحی شده به وسیلة سرلشکر اخوی موفق شد. او در حین اجرای طرح خود را به بیماری زد و در بیمارستان شماره 2 ارتش بستری شد و ناله می‌کرد؛ برای این‌که در صورت شکست، کودتا را به او نسبت ندهند. این مسئله‌ای است که من اطلاع داشتم و نمی‌توان پذیرفت که محمدرضا از موضوعی که من آگاه باشم اطلاعی نداشت و لذا اگر اخوی را بعدها وزیر کشاورزی کرد برای تشکر از او بود.
گفتم که سرلشکر ارفع در دورانی که رئیس ستاد ارتش بود تعدادی از افسران شدیداً ضدکمونیست و طرفدار غرب و به‌خصوص طرفدار انگلیس (زیرا خود ارفع شدیداً طرفدار انگلیس بود) را دور خود جمع کرد. این جمع به‌تدریج اضافه شد و در ارتش شبیه یک حزب گردید. این افراد تا قبل از انقلاب به ارفع، به غرب و به‌خصوص به انگلیس وفادار ماندند. اخوی مغز متفکر گروه ارفع بود، که مدتی رئیس رکن 2 ستاد ارتش شد و مبارزه سختی با افراد کمونیست کرد و به یقین نمی‌گذارد که درجه‌دار یا افسری با افکار کمونیستی یا شبه کمونیستی شاغل بماند. این روحیه مبارزه با کمونیسم در گروه ارفع کاملاً متداول بود و جزء خط‌مشی این گروه بود. این اخوی بود که کودتای 28 مرداد را طراحی کرد؛ بدون آن‌که تابع زاهدی باشد و یا از او دستور گرفته باشد. او طراح فوق‌العاده‌ای بود. طرح او دقیقاً اجرا شد و به موفقیت زاهدی منجر گردید، که تصوّر می‌کرد موفقیت کودتا به خاطر اوست در حالی‌که کوچک‌ترین نقشی نداشت.
چون بحث بر سر 28 مرداد و اخوی و نصیری است، به‌جاست همین‌جا به نقشی که اخوی در ترقی نصیری ایفاء کرد اشاره کنم: زمانی محمدرضا به من دستور داد یک فرمانده گارد به او معرفی کنم که لااقل توده‌ای نباشد. من اخوی را به خانه خود دعوت کردم. قبلاً کتاب لیست افسران را از ستاد ارتش گرفته بودم. به اخوی دستور محمدرضا را اطلاع دادم و کتابچه اسامی را در مقابل او گذاردم. او حافظه‌ای بسیار قوی داشت و تقریباً 90 درصد افسران را می‌شناخت. اخوی پس از 3 ـ 4 ساعت بررسی اسامی و نوشتن تعدادی نام از بین آن‌ها بر روی کاغذ جداگانه، به ده نفر رسید و سپس آن‌ها را برحسب اولویت و مناسب بودن شماره‌گذاری و ردیف‌بندی نمود و نقاط ضعف و قوت هر یک را نیز نوشت. نفر اول برزگر و نفر دوم نصیری بود. اخوی درباره نصیری نوشت که او برای این پست (ریاست گارد) مناسب است و لاغیر، چون افکار کمونیستی ندارد و تحت تأثیر حرف‌های دیگران برای براندازی محمدرضا واقع نمی‌شود و فرد وفاداری به او خواهد بود، اما از نظر هوش و ذکاوت در درجه 2 و 3 قرار دارد که این ضعف برای این پست مهم نیست و اصل وفاداری است. چنین نیز شد. نصیری در سازماندهی و سایر امور بسیار ضعیف بود، ولی وفاداری همه این‌ها را جبران می‌کرد.
پس از خداحافظی از اخوی، نزد محمدرضا رفتم و گفتم که با کمک اخوی این دو نفر (برزگر و نصیری) پیشنهاد می‌شود. محمدرضا، نصیری را از دوره دوساله دانشکده افسری (افسر دانشکده بود) خوب می‌شناخت و او را انتخاب کرد. بدین‌ترتیب نصیری که در آن موقع فرمانده هنگ پیاده کرمان بود، فرمانده گارد محمدرضا شد. در ظرف 24 ساعت او را به تهران آوردم و به محمدرضا معرفی کردم و محمدرضا هم راجع به شغلش دستوراتی داد و او از همان لحظه شروع به کار کرد و از من تشکر نمود و گفت: "تا عمر دارم این محبت شما را فراموش نمی‌کنم. "
از مهم‌ترین عناصر کودتا برادران رشیدیان (سیف‌الله، قدرت‌الله، اسدالله) بودند. پدر آن‌ها [حبیب‌الله رشیدیان] از مأمورین سفارت انگلیس بود و هر سه پسر خود را نیز مأمور انگلیسی‌ها کرد. آنان ثروت زیادی داشتند و در تهران صاحب خانه‌های متعدد بودند. این سه برادر به وضوح برای انگلیسی‌ها کار می‌کردند ولی از میان آن‌ها کوچک‌ترین برادر، یعنی اسدالله، بیش‌تر به کاخ می‌رفت و با اشرف معاشرت داشت. اصناف تهران در اختیار اسدالله بود و او بعدها بانکی تأسیس کرد به نام بانک اصناف... (با بانک اصناف که مدتی سرلشکر ضرغام مدیر عاملش بود اشتباه نشود. بانک رشیدیان یک کلمه اضافه مثل "تعاونی " یا "توزیع " داشت). یکی از خانه‌های اسدالله که من رفته‌ام نزدیک منزل قطبی (پدر) در غرب جاده سلطنت‌آباد واقع بود و خانة بسیار مجللی بود. از میان آن‌ها، برادر بزرگ‌تر (سیف‌الله) فهمیده‌تر و مؤدب‌تر بود، ولی روی‌هم رفته هر سه برادر تحصیلاتی نداشتند و از نظر درستکاری و صداقت به هیچ‌وجه مورد اطمینان نبودند. نقش برادران رشیدیان در کودتا این بود که دستجات غیرنظامی و اصناف را به خیابان‌ها بریزند. آن‌ها ظاهراً توانستند جمعیتی حدود 5 ـ 6 هزار نفر را راه بیندازند. زنی ]ملکه اعتضادی[ هم پیدا کرده بودند که متخصص تحریک و تهییج بود و چادرش را به کمر بسته و روی جیپ سخنرانی می‌کرد. دسته فوق از خیابان نادری به طرف خانه مصدق حرکت کردند. دسته دیگر، ورزشکاران باشگاه تاج بودند که سرتیپ خسروانی (سپهبد و رئیس تربیت بدنی شد) توانست به رهبری شعبان بی‌مخ آن‌ها را به حرکت درآورد. سربازان گارد جاویدان، که توسط ریاحی در شب 25 مرداد خلع سلاح شده بودند، نیز به جمعیت پیوستند.
طرح کودتای 28 مرداد به شرح زیر بود:
1 ـ در نقاط مختلف شهر، که دقیقاً مشخص شده بود، جمعیت‌هایی تشکیل شود. تعداد تقریبی هر جمعیت و رهبر هر گروه مشخص گردید.
2 ـ هر یک از این جمعیت‌ها در مسیر تعیین شده به مقصد خیابان شاه ـ نادری طوری حرکت کنند که همزمان به مقصد برسند.
3 ـ باشگاه‌های ورزشی، مانند باشگاه تاج و غیره، نیز طوری حرکت کنند که همزمان به مقصد برسند.
4 ـ شعارهای کلیه جمعیت‌ها سلطنت محمدرضا و امثال آن باشد.
5 ـ سپس افراد گارد جاویدان به جمعیت بپیوندند و مسلح شوند.
6 ـ یک گروهان تانک آماده تیراندازی با توپ و مسلسل به جمعیت بپیوندد.
7 ـ جمعیت‌های فوق در خیابان شاه ـ نادری با نظم خاص به هم بپیوندند و با شعارهای طرفداری از شاه به طرف خانه مصدق حرکت و خانه را محاصره و او را دستگیر کنند.
8 ـ واحد نظامی کوچکی نیز ایستگاه رادیو را تصرف کند.
9 ـ پس از تصرف خانه مصدق، دستگیری او از رادیو اعلام شود.
10 ـ زاهدی همراه با یک گروهان تانک به نخست‌وزیری برود و استقرار خود را اعلان و کابینه را معرفی کند.
11 ـ سپس از محمدرضا تقاضا شود که به میهن مراجعت کند و با تشریفات خاص به کاخ برود.
این طرح اجرا شد و واحدهای نظامی طرفدار مصدق هیچ دخالتی علیه کودتا نکردند و در پادگان‌های خود ماندند. جمعیت به خانه مصدق رفت و سرهنگی به نام رحیمی وارد یکی از تانک‌ها شد و ساختمان خانه مصدق را به توپ بست؛ ولی مصدق موفق شد از بام‌خانه به خانه همسایه فرارکند و ماجرا به سادگی خاتمه یافت. البته باید گفت که به علت عدم حضور اخوی، برای جمعیت اصلی تظاهر کننده که باید خانه مصدق را تصرف می‌کرد مسئول خاصی تعیین نشده بود و به همین علت با بی‌نظمی حرکت کرد. در مورد هزینه کودتا 2 رقم شایع بود: عده‌ای می‌گفتند که آمریکا 5 میلیون دلار در اختیار زاهدی گذارده و عدة دیگری رقم 700 هزار دلار را ذکر می‌کردند. به هر حال شدیداً شایع بود که همان رقم 5 میلیون دلار صحیح است که مبلغ جزئی هزینه شده و بقیه را زاهدی برای استفاده شخصی برداشته است. همان‌طور که معروف است، یک هیئت آمریکایی به مسئولیت کرمیت روزولت نیز بر اجرای دقیق کودتا نظارت داشته است.
به این ترتیب، محمدرضا به ایران بازگشت. از همان آغاز مشخص شد که او تحمل زاهدی را ندارد، به‌خصوص که اردشیر (پسر زاهدی) همه‌جا خود و پدرش را "تاج‌بخش " می‌خواند. این لاف‌ها به گوش محمدرضا می‌رسید و او را آزرده می‌ساخت. پس از بازگشت به ایران شنیدم در فرودگاه که زاهدی با تشریفات به استقبال محمدرضا رفته بود و با احترام خاصی او را وارد کشور کرد زمانی که محمدرضا با نصیری دست داد، مشاهده کرد نصیری (که سرهنگ بود) درجه سرتیپی دارد. او پرسید: "درجه‌ات را من باید بدهم، کی به تو درجه داده؟ " نصیری پاسخ داد: "زاهدی! " محمدرضا نگاه تندی به زاهدی کرد که معنایش این بود که حق نداشتی بدون اجازه من درجه بدهی.
در دوران دولت زاهدی، اسدالله علم رابط اصلی محمدرضا شد و مانند دوران مصدق که علاء این نقش را بازی می‌کرد، این بار علم هر روز بدواً با شاه ملاقات و نظرات و دستورا او را به زاهدی انتقال می‌داد. به‌زودی روشن شد که زاهدی در حفظ پست خود مصمم است و اردشیر (پسرش) هم در کنار او ایستاده است و تقریباً بی‌اعتنا به محمدرضا است و کم‌تر به ملاقاتش می‌رود. بدون تردید، اگر زاهدی در مقابل محمدرضا موضع مستقلی اتخاذ کرد به اشاره سفارت آمریکا بود زیرا زاهدی مانند رزم‌آرا دارای خصوصیت تک‌روی نبود و مسلماً از جایی راهنمایی می‌شد. در این‌جا بود که علم نقش رابط محمدرضا را با سفارت‌های انگلیس و آمریکا شروع کرد و آن‌ها را به برکناری زاهدی قانع نمود. به نظر من علم در این دوران نقش مهمی در ایجاد دیکتاتوری محمدرضا و حذف زاهدی ایفاء کرد. علم از این تاریخ تا زمان فوتش موقعیت خود را حفظ کرد و از دید محمدرضا فرد اول کشور، پس از او، بود.
به نظر من، سخنان رئیس MI-6 ایران به من در سفرم به انگلیس به این منظور بود که من به محمدرضا بگویم تا بداند که انگلیسی‌ها بازگشت او را به ایران (به جای استقرار یک دیکتاتور نظامی) پیشنهاد کرده‌اند و لذا اعاده مجدد سلطنتش را نیز مدیون آن‌هاست. اگر دخالت انگلیسی‌ها نبود، آمریکایی‌ها امثال زاهدی و تیمور بختیار را بر محمدرضا ترجیح می‌دادند. به هر حال، حدود 5/1 سال پس از کودتا، زاهدی کنار زده شد و مجبور به ترک ایران شد و با عنوان تشریفاتی "سفیرالسفراء " به ژنو رفت. در آن‌جا او هیچ کاری انجام نمی‌داد جز اخذ وجوهات گزاف ماهیانه و عیاشی.
درباره نقش دوستان نزدیک محمدرضا در دوران مصدق نیز باید توضیحی بدهم. گفتم که در این سال‌ها محمدرضا و ثریا زندگی تنهایی را انتخاب کرده بودند. در سال اول نخست‌وزیری مصدق، معمولاً من و پرون و [فتح‌الله] امیر علائی (رئیس سابق هتل‌های بنیاد پهلوی)، که پرون به محمدرضا معرفی کرده بود، و شاید دکتر عبدالکریم ایادی (اگر اشتباه نکنم) تنها اشخاصی بودمی که به ترتیب و طبق قرار بین خودمان در ساعات فراغت نزد محمدرضا می‌آمدیم. من در سال 1331 به پاریس رفتم و پس از کودتا در سال 1332 به ایران بازگشتم، ولی دیگران نزد محمدرضا ماندند. در مورد پرون مطمئن هستم، چون گاهی از پاریس برایش نامه می‌نوشتم و او پاسخ می‌داد. پرون، به گفتة خودش، روزهای 25 تا 28 مرداد در منزل دوست سوئیسی‌اش مخفی بود.


دسته ها : 30سالگی انقلاب
چهارشنبه شانزدهم 11 1387

امام موسی صدر پناهگاه مبارزان ایرانی مستقر در سوریه و لبنان بودند. امام موسی صدر به مثابه ریه ای بود که انقلاب اسلامی در خارج از ایران از آن تنفس می کرد. همه مبارزان خارج از کشور با امام موسی ارتباط داشتند، مگر تعداد محدودی که شدیدا به گروه ها ی چپ وابسته بودند.

ریشه های خاندان امام موسی صدر به جنوب لبنان باز می گردد. جد پدری امام موسی از لبنان به نجف اشرف مهاجرت کرد و در آنجا یکی از علمای بزرگ شیعه گردید. پدر ایشان مرحوم آیت الله سید صدرالدین صدر، جانشین مرحوم آیت الله شیخ عبدالکریم حائری مؤسس حوزه علمیه قم و از مراجع بزرگ زمان خود بود. سید موسی صدر در 14 خرداد 1307 در شهر قم متولد شد. تحصیلات حوزوی و غیر حوزوی را در این شهر به اتمام رساند و در سال 1329 به عنوان اولین دانشجوی روحانی وارد دانشگاه تهران شد و در رشته “حقوق در اقتصاد” مشغول به تحصیل شد و در سال 1332با اخذ مدرک لیسانس فارغ اتحصیل گشت. وی از بهار 1333تا بهار 1334 برای ادامه تحصیل علوم حوزوی به نجف اشرف رفت (مسعود اسداللهی، 1379، 31)

*امام موسی صدر و انقلاب اسلامی

امام موسی صدر گرچه لبنان را محل اصلی فعالیت های خود قرار داده بود، اما هیچگاه از دیگر مسایل جهان اسلام غافل نبود. می توان گفت که تعالیم امام موسی صدر در لبنان، همان تعالیم انقلاب اسلامی بود. امام موسی مفاهیمی همچون:

“نه شرقی و نه غربی”،
“ظلم ستیزی”،
“مقاومت در برابر اسراییل”،
“فرهنگ شهادت”،
“مبارزه با حرمان”،
“سازندگی و توسعه”،
“گفتگوی ادیان”،

را سالها قبل از پیروزی انقلاب اسلامی وارد فرهنگ سیاسی و اجتماعی و شیعیان لبنان کرده بود و آنان را با این مفاهیم آشنا نموده بود. همچنین وی اولین پرچمدار فرهنگ “گفتگو” بشمار می رفت، آنهم در تمامی زمینه ها چون گفتگوی ادیان و مذاهب، گفتگوی تمدنها، گفتگوی طوایف و گروهها و.... همچنین شعار زیبای “گفتگو، تفاهم، نزدیکی” مورد تاکید دائمی وی بود. (محسن کمالیان و علی اکبر رنجبر کرمانی، 1377، 313ـ309)

امام موسی صدر با وجود آنکه در لبنان فعالیت داشته ولی در عین حال مسایل داخلی ایران را نیز با حساسیت خاصی دنبال می کرده، و مساله انقلاب اسلامی و حمایت از انقلابیون ایران همواره یکی از دغدغه های وی بوده است. در اینجا به اجمال به حوادثی که در طول حرکت انقلاب اسلامی رخ داد و امام موسی صدر از آن حمایت نمود، اشاره می شود:

*1 ـ در سال1342 پس از دستگیری امام خمینی (ره)، امام موسی صدر به منظور کسب حمایت واتیکان از مبارزات ایران و شخص امام خمینی به آنجا سفر نمود. آیت الله خویی همان موقع اهمیت این سفر را این گونه شرح نمودند:

“آزادی امام خمینی از زندان بیش از هر چیز مرهون این سفر آقای صدر بوده است” (همان، 19)

*2 ـ در زمستان 1350 و بر اساس تقاضای مراجع وقت، امام موسی صدر درباره برخی از زندانیان سیاسی با شاه گفتگو نمود که بعضی از زندانیان از جمله آیت الله هاشمی رفسنجانی اندکی بعد اززندان آزاد گردیدند.

*3 _ در سال 1350و با به قدرت رسیدن حافظ اسد در سوریه و باتوجه به همکاری های تنگاتنگ و دوستانه امام موسی صدر با وی، سوریه به امن ترین کشور خاورمیانه برای مبارزان ایرانی بدل گردید. (همان) سید حسین موسوی (ابوهشام) رهبر امل اسلامی و عضو شورای رهبری حزب الله در این زمینه می گوید:

“امام موسی صدر پناهگاه مبارزان ایرانی مستقر در سوریه و لبنان بودند. امام موسی صدر به مثابه ریه ای بود که انقلاب اسلامی در خارج از ایران از آن تنفس می کرد. همه مبارزان خارج از کشور با امام موسی ارتباط داشتند، مگر تعداد محدودی که شدیدا به گروه ها ی چپ وابسته بودند... بسیاری ازعلما و مسئولین دیروز و امروز جمهوری اسلامی با ایشان در ارتباط بودند. یکی از اینها مرحوم محمد منتظری بود. اینها مرتبا در مجلس اعلای اسلامی شیعه پیش امام صدر بودند” (محسن کمالیان و علی اکبر رنجبر کرمانی، 1377، 50)

*4 - پس از فوت دکتر علی شریعتی در سال 1356، امام موسی صدر برای ایشان مراسم تشییع، تدفین و بزرگداشت برگزار کردند و در این مراسم تصاویر بزرگی از امام خمینی را در میان حضار توزیع کرده و در نتیجه از این فرصت برای معرفی انقلاب اسلامی نهایت استفاده را بردند. (همان، 114 و 184)

*5 ـ امام موسی صدر در بهار 1357، لوسین ژرژ نماینده روزنامه لوموند در بیروت را به نجف فرستاد تا با انجام اولین مصاحبه بین المللی با امام خمینی، افکار عمومی جهان با اصول و آرمانهای انقلاب اسلامی، خواسته های مردم ایران وبا افکار و دیدگاه های امام خمینی آشنا شوند. (http.//Wikipedia.org)

*6 - امام موسی صدر در دیدارهای مکرر سال 1357 خود با رهبران سوریه، عربستان سعودی و برخی دیگر از کشورهای جهان عرب، اهمیت انقلاب اسلامی، پیروزی قریب الوقوع آن و ضرورت همپیمانی آنان با این انقلاب را گوشزد نمودند. (همان)

*7 - امام موسی صدر در شهریور 1357 و یک هفته پیش از ربوده شدن خود با انتشار مقاله “ندای پیامبران” در روزنامه لوموند، امام خمینی را به عنوان تنها رهبر انقلاب اسلامی معرفی نمودند. (همان)

*8 - مهمترین نقش امام موسی صدر، آشناسازی و معرفی انقلاب اسلامی در میان شیعیان لبنان بود. وی بارها و با استفاده از فرصتهای مختلف به معرفی انقلاب اسلامی می پرداخت. سید حسین موسوی (ابوهشام) در این زمینه می گوید:

“من معتقدم که اگر امام موسی صدر مردم[لبنان] را بیدار و آماده نکرده بود، آنها هیچ وقت دعوت امام خمینی (ره) را استجابت نمی کردند. آنها نه تنها چنین کردند، بلکه قبل از پیروزی انقلاب نیز با آن همدل و همگام بودند... ما از اول با انقلاب و در کنار آن بودیم. یعنی هم زمان امام موسی صدر و هم بعد از آن، در مسیر انقلاب اسلامی قرار داشتیم. حرکت امام موسی صدر، برنامه ها و اقدامات ایشان مردم لبنان را آماده نمود تا با انقلاب اسلامی ایران و امام خمینی (رض) همگام و همراه شوند. حرکت، افکار و اندیشه ها ی آن بزرگوار هنوز هم بر حرکت سیاسی شیعیان لبنان و مقاومت اسلامی که امروز در حزب الله لبنان تبلور یافته است، تاثیر دارند. (محسن کمالیان و علی اکبر رنجبر کرمانی، 1377، 47)

امام موسی صدر، امام خمینی (ره) را استاد خود و همه علمای مبارز ایران می دانست و معتقد بود که تنها امام خمینی است که انقلاب اسلامی ایران را رهبری می کند و تنها اوست که می تواند رژیم شاه را سرنگون سازد. (همان، 293)

امام خمینی (ره) نیز همواره از امام موسی صدر حمایت می کرده است. با تاسیس مجلس اعلای اسلامی شیعیان، امام خمینی در پاسخ برخی فضلای ایرانی مقیم نجف، امام صدر را امید خود برای اداره حکومت پس از شاه نامید و پس از انقلاب نیز تا لحظات واپسین زندگی خود، علی رغم اصرار و اهمیتی که مسئولین سیاسی وقت برای روابط با لیبی قائل بودنداز پذیرفتن معمرقذافی خودداری کردند. (همان، 14)


منابع:

1- اسد اللهی، مسعود، از مقاومت تا پیروزی، تهران، اندیشه سازان نور، 1379
2- کمالیان، محسن و علی اکبر رنجبر کرمانی، عزت شیعه: گزارشی از مبارزات و مجاهدات آیت الله امام سید موسی صدر در احیائ حرکت اسلامی لبنان، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علامیه قم، مرکز انتشارات، 1377

دسته ها : 30سالگی انقلاب
چهارشنبه شانزدهم 11 1387
X